|
www.shabaviz.blogfa.com
شعری از
محمدرضا
جعفری
ديدارکه به قبرستان باشد آخرش هم حتمن من بايد ساک به دست رد کفن ام را بگيرم بخوابم توی تابوت تا اهواز جيک ام در نيايد مرده ام بعد هر کجا هستم به درک اناری را که می خواند در غروب تماشا کنم سرم را بخارانم و از موهای شما تا بال شعر مثلن پرواز و از خوشی هلو عکس ام قشنگ بيفتد بشکند بی صدا هيس دارد حرف می زند. برای همين هم هست که می گويم چه فرق می کند قبرستان به کجا باشد و مرده شور از کجا و آب را برای چه می خواهند وقتی مرده ام و جيک ام هم در نمی آيد. از پاییز82 تا تابستان84
شعرهای پیشین محمدرضا جعفری در
مانیها
در همانی ها «برای ژاله که همه چی بدون او وحشتناک است» 1- خواب چشم های تو وَ دمی که فرو می بری آشفته ام شاید که برمی خیزم هر صبحگاه وَ هوا می شوم آنی بعد خواب چشم های تو و دمی که فرو می بری 2- تاق موها وُ داغی لب وَ رعشه ای که بر می آید در اوج پلک هایت آرام بسته می شوند وَ در آغوش ام آرام می خوابی . ا 3- چتر موها وُ خنکای لب های صورتی وَ نفس های شمارنده تا صبح اینک ما وُ عشق بازی گلبرگ وُ ژاله آرام عکس مان را بر می دارند . ا 3- سلانه سلانه تا صبح در بستر یک رویا وُ هم آغوشی باد و ستاره این جا نشسته ام وَ ساعت را کوک می کنم . ا * تو آفتاب وُ آب برکه ای که من ام با تبی تند برمی خیزم از اشتیاق ات چلیده می شوم وَ در دوری ات می بارم . ا * روده درازی چاه وُ ریسمان پوسیده وسوسه ی سمج لابه لای نگاه وَ سنگی که پژواک اش نمی آید آن سوتر کلاغ می خندد . ا اردی بهشت84
به ندا و بابك به خدا من روزه نيستم چيزي به خوشمزهگي لبانات نيافتهام تا اين كفارهي شصت روزه را با سيب تو افطار كنم يك عمر گرسنهگي و اين دل سگ مصب كه از لبان تو گشنه تر است چه مي گويي مرا سفرهاي هم قد تمام گرسنهگيهام سير نمي كند چيزي به خوشمزهگي ... نه همين سيب را گاز بزنم بهتر است 7آبان82
خاك را گل نكنيم مشتي بر سرش بريزيدو مشتي بر قبرش و با مشتي ديگر سكويي بسازيد تا فرزندش از آن بالا رود و خاكستان آباد بماند حيف است خاك را گل نكنيم 28شهريور82 آبادان
شعرهای پیشین محمدرضا جعفری در
مانیها
(۱)
دختران شعر
لعبتان روزمره گی
و مریم سرگردان بود
که تن به عمل ترمیم داد
(۲)
مریم
دختر همسایه بود
که تن به ترمیم نداد و
تکفیر شد
(۳)
هنوز
مریم
باکره بود
وقتی جنین اش را سقط کرد
تیر۸۳
نه نان و تبر
که چشم های تو
ارمغان این چند سال اند
در کوچه های خالی افتاده در خواب ما
با تنها خاطره ای دور از آن همه صدا
که انگار یخ زده چسبیده اند
به دهان هایی که در هوا باز باز...
ل
حالا
فقط نان می خواهند و
ای کاش فقط بوسه
و گرمایی که آب کند یخ این سال ها
را
یکی این قاب را بردارد
بگذارد جایی که دست هیچ تنابنده ای به آن نرسد
می خواهم دست بشورم از خاک و
از خواب پریشان ام
تکه نان سوخته را پرت کنم
تا دهان های باز و مشت های گره
ببینند رویا هم دروغ می گوید
خودمانی بگویم
خمیازه ام را که تمام کنم
مشت ام را که باز
چیزی نمی ماند جز چشم های تو
که خیس این هوایند.
ل
بهمن۸۳
قرار ما
روی
پل باشد
یا سر همین خیابان
نفس هایمان داغ
در
هم گره می خورند
فردا
اول تو را می بینند
بعد
من که روی آب تلو تلو می خورم
و
خاطره ام تنها در ذهن حباب هایی می ماند
که
نه عکس مرا دارند و نه خواب تورا
و
بی هوا می ترکند.
عقدم کرده اند به رخت خواب و بالش
با مهریه یک رویا
که می بافم
می فروشم
به جشمان لوچ زائوی خیابان
که
فرمان ارتش بزرگ را
در حجله های بی سقف می خسبد
باشد خیالی نیست
در تعرق این ابرهای گندیده
گوش به زنگ آن زنگوله پای تابوتم
که
رویاهای دست باف به پایم فرش خواهد کرد
می
دانم
|