|
جلال کیانی
دیواره های سکوت
با
دستهایی کرخت
بر صخره یخهای رنج
پوشیده در لایه های خواب
و
از پرتگاه گداخته ی شرم
با
بالهای متروک هویت
فرورفته در اعماق سایه های تن
به
باور محال بودن
در
موج ریزش دیواره های سکوت
و
چه سالها
وانمود نبودگی
از
آنچه که من
من
را نیستم
. . .
1384/8/29
پیچکهای پوجیدگی
وقتی شکل گرفت در من
تیره تر از تاریکی
مثل سایه روشنای کهکشان
وبارشای توفان سکوت
در
منظومه شبتابیدگی
ووقتی شکل گرفت در من
بیهوده تراز بیهودگی
وچهار بهار پاییز
درتگرگاه تنها تر از تنها یی
ووقتی شکل گرفت
هزاران هزار از من
در
ذهن هزاران هزار چون تو
متفاوت از هم
بی
تفاهم با هم
در
حجم برنزای غروب
وموجا موج دریآ شوبیدگی
و
وقتی شکل گرفت
زمان در بی زمانی ممتد
در
عصر ظهر شب
بر
ستونهای پریشیدگی
حا
لا جنگلی مدفونم
زیر شبح شبهای تحسر
در
لایه های مه آلود انزوا
وپیچاپیچ پیچکهای پوچیدگی
آهای من از دهلیز تودر توی زمان برگشته
ام
کجاست شهر گمشده بیابانهای اقیانوس
کجاست شب پرسه های نسیمی
تا
در رویش گدازه های یخ
عریا نیم را بتکاند
که
حقیقت درخت در عریانی اوست
آهای من از آبشار شن های روان
از
ستیغ کویرای قرون برکشته ام
در
عطش گاه بی هویتی
کجاست کاکتوسی تا تشنگی ام را فرو
نشاند
که
حقیقت تشنگی
در000
حالا زمان مرا بخوابی عمیق فرو برده
است
مثل مردابی متروک
در
اعماق شرجیای جنگل
دیگر هیچ توفانی آرامشم را به هم نخواهد
زد
هیچ صدایی برانگیخته نیست
وقتی کرکسها سایه انداخته اند
گورکنان شهر
به
جشن میلاد مرگم فرا می خوانند
وهیچگاه به آغازانتها فکر نکرده ام
زمان مرا به خوابی عمیق فرو برده است
ایران مشهد
84/2/18
|