|
nevisandegan_e_maku@yahoo.com
www.anjoman79.blogspot.com
مهدی
جلیل زاده
(رییس
انجمن نویسندگان ماکو )
سکوت...
همه که رفتند او هم خواست ... بلند که شد، سرش به سنگ خورد! افتاد.
همه جا تاریک بود ، بوی سوختگی می آمد . سردش که شد احساس کرد
دو جفت چشم نگاهش می کنند.
کسی را نمی دید ،فقط چشم ها را حس می کرد ! در وجودش سوالی ریخته شد!
سوال مال خودش نبود ،کسی سوال کرده بود! کسی که نمیدیدش !
نفس عمیقی کشید... ریه هایش سوخت. نفهمید ! ترسید یا لجش گرفت ولی جواب نداد
، شاید هم ... ولی به هر حال سکوت کرد.
بعد تنش لرزید ... بوی سوختگی هر لحظه بیشتر می شدو آن دو جفت چشم هم چنان
نگاهش می کردند و سوال ها پشت سر هم بر روحش می نشست .
ولی ، ولی او همچنان سکوت کرده بود . خدا ... ، دین ... ، پیامبر ... و سکوت ،
سکوت ، سکوت ....
و هر چه سکوت می کرد سوال ها بیشتر می شد وهر چه سوال ها بیشتر می شد سکوتش ...
کمی
بعد چشم ها دور شدند، گرمش شد ، بوی سوختگی آزارش میداد، احساس کرد در یک لحظه
چیزی خاکستر شد چیزی که قرابت عجیبی با او داشت .
دارد.
چیزی
نفهمید و بعد انگار به فضایی تنگ فرورفت.
بوی
سوحتگی دیگر نمی آمد.
نفس عمیقی کشید وبعد ته دلش خندید، به مردی که به مادرش گفت.
گفته بود :
"خانم متاسفانه فرزند شما گنگ است . "
|