![]() |
|
http://taraneh-javanbakht.persianblog.com
ترانه جوانبخت افتادن اتفاق
اتفاق هنوز نیفتاده الآن دارد صورت حالا را می بیند الآن دارد صورت خودش را هم می بیند الآن دارد حالا می شود یا نه اصلا حالا به فکر الآن می افتد
می نویسم پرشتاب را به صورتش می چسبانم لبهای الآن پریده رنگ شد و می افتم افتاده بر لبانش افتاد الآن خندید حالا الآن را دید حالا افتاد
فکر می کنم در ذهن شما هم افتاد آن اتفاق که باید می افتاد! قفل و پرنده
بر روی سینه قفل را با دستم پرنده ای از سکوت نمی دانید کدام یک؟ کلمه کلمه کلمه خطوط با سایه روشن شعر رسم این نیست که بی ثمر فرض ها به خط پایان نزدیکتر شوند قفل نه باز شده نه بسته! پرنده نه مانده نه رفته! پرنده خودش قفلی بود که نمی دانید شما را زد به سایه روشن شعر! شعرهای پیشین ترانه جوانبخت در مانیهافصل عشق
دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد و زمين، تشنه گاه معني عشق و درختان، حضور وحدت سبز دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود و شعر، زمزمه راهوار انساني و دست خاطر ما حلقه هاي بيداري دوباره پنجه خورشيد جلوه خواهد كرد دوباره آينه ها غرق نور خواهد شد و زندگي طپش آشناي قلب يقين و رنگ باور فردا طلوع آزادي گوهر سكوت
اگر اين گوهر سكوت نباشد شعر هم مي ميرد اگر اين تشنگي جان من از عشق نباشد شعر هم ناكام است چون سرآغاز من از لطف شب احساس است چونكه شعرم غزل پرواز است چون دلم هم قدم باران است مگر اين چشمه كه در من به سخن مي جوشد همنفس فردا نيست؟ پس چرا واژه من در غم تكرار بماند؟ شعر من مرثيه از جور خزان بر تن اين باغ بخواند؟ اگر اين گوهر سكوت نباشد اشك من همنفس شعرم نيست شعر من چشمه جوشانم نيست بايد اين قصه بماند كه در آن شعر من از عشق بگويد دل من همدم اين ديده بگريد نفسم با گوهر شعر هم آواز شود تو مرا اي غزل واژه به فردا بسپار تو مرا اي رخ آيينه سخنها بنويس تو مرا زمزمه فردا كن تو مرا سهم اقاقيها كن تا من ازشعر بگويم شعر هم از غم من تا من از عشق بگويم عشق هم از دل من كه سحر بال گشايد غم فردا برود گل احساس برويد شعر تا عشق به كام است بماند قلبها راهي فردا باشد تقدير
انگار كه تقدير گفته بود انگار كه يك جا نوشته بود آن شب كه تو با من يكي شدي آن شب كه شعر من به تو از سهم زندگي خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت آن شب كه تو از راز دلم باخبر شدي از آرزوي آمدن فصل ديگري وقتي كه فقط گوش افق از تب پرواز بشنود وقتي كه عشق، زمزمه واژه ها شود وقتي نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود وقتي زلال آينه ها سهم هم شود انگار كه تقدير گفته بود انگار كه يك جا نوشته بود من بايد از اين محنت فردا به تو مي گفتم My poem books published in Iran: The Cups Of Speech, The Age Of Mirror, The Song Of Love, The souvenir Of The Green Moments, Farther Up The Time, Rear The Footprint Of Tomorrow.
|
|
|