|
داستان خاكستري
بايد داستان رنگ خاكستري را شنيده باشي ؟
خاكستري ميخواست در لحظه اي به اندازه همه رنگهاي روزگار حرف بزند .
سنگ و سنگتراش
سنگ میخواست که همچنان سنگ باقی بماند ولی سنگتراش میخواست که سنگ آن باشد که
او میخواهد ... در این جدال حرامزاده ای بیش به دنیا نیامد...یک اثر هنری .
یک
حدس
کسی نبود که به او گوشزد کند، که گاهی آسمان آنچنان متفکر می شود که حتی خدای
خود را فراموش می کند و آنچنان بی فکر که زیر پای خدا را خالی .
کفر او مصدر تفکر اوست .
کسی نبود ، به خدا گوشزد کند که همیشه سرزده ، آنچنان بی مهابا بر تکه های
آسمان قدم بر ندارد .
کسی نبود به زمین بگوید ، همچنان نرم گردد، که از صدای گوش خراش برخورد جسمی
مضطرب نگردد.
کسی نبود که به سیالی یک اندیشه ، بر رخساره باد ، به نقل در آید و از او خواهش
یک معجزه کند .
زمین ، وقتی از تکه های شکسته خدا نقش بسته شد ، که آسمان بر قدمهای پرنشاط او
توان نیاورد
و شرایط مخلوق ، همیشه وظیفه خود را به خوبی یک سردار جنگ می دانست .
بعضی وقتها ، قانون ، اتقاق بدی را رقم می زند .
تکه های خالی خدا بر خود لرزیدند.
انگشتهای پای او درک نکردند که چرا در کوتاه لحظه ای ابرهای آسمان آنچنان سخت
گردیدند که او را از درد منزجر ساختند .
چرا حالا چشمهای او ، آسمان همیشه پایین را در بالا دیده است !
آنقدر بالا که گویی از اراده خود خارج ساخته است .
با اینکه دو انگشت سبابه در دو گوش او ، مانع از شنیدن هر چیز می شد ، هنوز
صدای مبهم بعد از انفجار را به وضوح می شنید.
خدا به احتزاز در آمده بود .
اسباب بازیها ، همه ساخته سفالهای هرزه او ، آن ها که با جان یافتن خود موظف به
حکم پرستش بودند، نمی دانستند تا چه حد از این اتفاق مسرورند .
گویی همه ساخته هایش مانند او سرکش شده بودند .
وقتی مرغ حق ، از بالای تکه های شکسته خدا به پرواز در آمد شنیده بود که خدا
گفته است :
کاش حواسم را بیشتر جمع کرده بودم .
باران هق هق فرشتگان بر مزار او همچنان حضور گذشته را یاد می کرد .
همه جا از بوی بهت لبریز بود وقتی هر تکه داغ با اولین قطرات هق هق به آدمی
منجمد گشت که به دنبال نقطه ای پرحجم بود .
انتقام از حدس به وجود آمدن .
آنها با نای قطره ها رقصیدند و این بار هم کسی نبود که به آنها گوشزد کند، که
اگر اولین انسان ، همان بد شانس ترین تکه خدا ، بمیرد ، دیگر خدا قابل ترمیم
نیست .!
کلاغ
بر فراز سر من یک دسته کلاغ آشیانه گذاشته اند .
نمی دانم چند سال است که به اینجا آمده اند.
اولین بار که آنها را بر بالای دودکشی دیدم , تا این حد فریاد نمی کشیدند .
و دیگر در خاطرم نیست , وقتی از مردی که از آنجا می گذشت , پرسیدم : " کلاغها
بر آن فراز چه می کنند " , جواب داد :" کسب علم , موجودات با سوادی هستند ."
کلاغها بوی غارت می دهند .
آشیانه آنها پر است از غنیمتهایی که از اتفاقات من دزدیده اند .
در زیر چند چوبک آشیانه آنها , داستانهایی پنهان است .
اگر چشمانم درست دیده باشد , از کافکا یا بورخس بوده است .
دیروز یکی از کلاغها , سگ آندلسی را دزدیده بود .
خاک بر سر بنوئل !! الاغ روی پیانو , بوی گند می داد .!
چه شد !! باز کلاغها فریاد می کشند . از وقتی به اینجا آمده اند , مرتب این کار
را می کنند .
اگر از روی سرم بالا بروم , خواهم دید که یکی از آنها بر سر داستان جنگ و صلح
با دیگری در نزاع است .
می خندم . صلح هم به اندازه جنگ , احمقانه است .
هر دو برای حفظ قدرت.
ولی کلاغها برای چه می جنگند ؟!
بعضی وقتها که جدال آنها طولانی می شود , سیگاری روشن می کنم . باز دود , آنها
را فریب می دهد .
ساکت می نشینند .
مانند زمانی که -طمع کار- بر بالای دودکش می نشستند , تا از اتفاقاتی که با دود
بالا می امد ,چیزهایی یاد بگیرند .
لحظه ای آرام می شوم . ولی مدتی بعد صدای خنده آنها , آزار دهنده است .
آنها از سبکی دود , چت شده اند و همدیگر را مسخره می کنند .
یکی از آنها در حالی که نظریه "واقعیت سایه حقیفت" افلاطون را مطرح می کند , می
گوید :"عصرها , حقیقت اشیا بیشتر است ."
سپس همه می خندند تا دیگری بگوید :"پس شب ها هیچ کس حقیقی نیست , مگر در زیر
نور چراغ برق.! "
از حرفهای آنها به ستوه می آیم .
فریاد می کشم . سکوت آشیانه را فرا می گیرد و کلاغها با بهت همدیگر را نگاه می
کنند .
|