|

زیبا کرباسی
چند شعر
پرسیدی بی تو چونم ، هان !؟
ابر
و این شعبده باز
آهواره ها
شعرهای پیشین :
منظومه ويراني
پرسیدی بی تو
چونم هان!؟
و بالای سرم این چراغ
نمی داند
چرا باید همیشه همینطور آویزان بماند؟
و آن طرف تر آن میز بیزار است از این
صندلی های ورّاج
و این مبل که نمی داند
چرا باید سنگینی ِمرا تحمّل کند
کنار دستم این کمد نفسش بند آمده از این
همه لباس
و آن گلدان خالی رنج می برد از این که این همه
خالی ست
غُر غُرمی کند شکم ِ گرسنه ی یخچال
و این قالی که حقّ خواندن به پرنده هایش نمی دهد
از قالبِ چارگوشه ی خود خسته ست
واین قا بِ عکس که شکل ِدروغ گرفته از این که عکس ِ
مهربان ما را این چنین مهربان در برگرفته شکل ِ دروغ!
و این پنجره پنجره از دست این پرده ها
دارد خفه می شود
و شمعدانی ِخالی شکل فحش گرفته به خود شکل
ِ فحش!
تختِ خواب شکنجه گر ِبی رحمی را می ماند
که نامم را با صدای بلند می خواند
این ارواح ِسرگردان سرسام گرفته اند و مرا
همین جا وسطِ همین اتا ق سنگسار
می کنند!
ابر
کودک است این ابر!
باور کن! کودک است
آن بالا شکلَک در می آورد
از دور هی دهانش را برایم کج می کند
و تا می آیم که بگویم بس است!
حو صله ام سر رفته از دستت
بُغض می کند
می زند زیر ِگریه
بد جوری لج ام را در می آورد این ابر!
و این شعبده باز
با لبخندِ جوان فریبش
که هی قول پرنده می دهد و قول پرنده می دهدواز سپیدی
ِ بالش می گویدو از
پرواز ُزلالش!
واز کلاهش هی خرگوش ِ مرده بیرون می کِشد
پس ما چی!؟
آقا،یل،جناب،پهلوان،حضرت،دلاور، سالار، تهمتن، مردی،
مردانگی، حضرتِ آقا!، حضرت آدم! ، جناب عالی، جناب آدم!، جاکِش ش ش ش ش ش ش!!!
ا
مگر آدم نیستیم ما!؟
دیوار هایت از چین است
وَرچین! چین ِ همه دیوارهایت!
مگر آدم نیستیم ما!؟
آهواره ها
1
یوسف!
یوسف!
یوسف!
کارِ افسانه ات دیگر تمام است!
اینک! یار ِمن! نگاهش کن!
2
بُهت و حیرت همین است
همین! خودِ این درّه ست
که همین طور با دهان باز بر جا خشکش زده
از هیبتِ این کوه این کوهِ بلند!
3
ببین باغچه رو!
واسه تو خودشو سبز و قشنگ کرده
شکوفه بزن!
یالاّ دیگه
شکوفه بزن نرگسی!
شعرهای
بالا پیشتر در کتاب دریا غرق می شود ، منتشر شده اند
زیبا کرباسی

منظومه ويراني
آن
سوتر جواني با
چهره استخواني و ته ريش با پيرهني جر خورده بر سه پايه اي كنار حوض شكسته سنج
ميزند
سنج
دماي پريده از شيشه لب پر
لب پريده، چشم و گوش پريده، تكه تكه ضجه هاي پريده لب پر؛
و عطر، عطر پريده آن زن قهوه اي در فضاي افيوني شمع و عود كه پشت خط به پشت
خوابيده بود و خواب عروسي ميديد! ا
تور پريده، داماد پريده، رنگ و روي پريده و
گربه اي بي صاحب و گيج دنبال پشت بامي
تا از اين بام به آن بام ... ا
در خرابه ها ميگردد و چشمي به جاي ماهي ميبلعد.
موش دوانده اند زير پوست زمين شايد زني مي مويد و انگشتان آتش گرفته اش را با
مشت بر سر ميكوبد؛
تن له شده، خودكار له شده، استخوان له شده، روياي له
در چشمان لهيده زني رو به راه كه قاب گرفته بود پنجره او را و پشت شعرهاش ابر
كرده باران ميباريد تا اسب سپيدي كه سوارش را خورد و پس نداد جاده آن چه را كه
با خود برد.
له . . . له، همه همه همه له
لاالله الال لِه
پيرزن پستان چروكيده اش را بر خاك ميمالد و كودكي چند ماهه در آغوش مادري مرده
زنده ميماند تا زندگي او را درست و درسته گائيده باشد.
و من تكه تكه تكه هايم را از زمين جمع ميكنم!
ا
يكسو سر شكسته ام را از لاي آجرها بيرون ميكشم و
سوي ديگر انگشتان پايم را كه هنوز ميجنبند روي دست غربال ميكنم؛
همينم، بي شك خود منم اين غول بي شاخ و دم ترك كه ترك باخته اينچنين و نعره هاي
بمي دارد نعره هاي بم و در هر دستي كه بچرخد شمس تمام است و تمام دل دست دارد و
اين همه در دفی در دست مثل آتش گردان ميچرخاند! ا
و مرگ
مرگ آدمها و حرفها را ناگفته ميگذارد. ناتمام ميمانند همه در شگرد هوشمند و
رخشنده مرگ؛
و من دهان وقيح اين همه خاك خورده ميشوم و از خون اين همه مرده ميخورد شعرم كه
جاري ميشود در رگهاي درشت تنم كه دهان باز كرده و در خودم كله پا راه افتاده ام
با موج موج سطرها در درياي خون
مي موجم و پشت پشت راه ميبرم
راه را از راه راه رگها و خطهاي اين كاغذ خط به خط شتلپ بيرون ريخته ام
شايد از اين روست كه من هم مثل شما گاهي به مرگ راي ميدهم.
با مرگ موافقم
با زلزله، ايدز، سيل، بمب اتم، گردباد و هر چه طبيعي و دست ساز!
ا
اما به كتم نميرود اين، اين يكي به كتم نميرود آيت العظمي! ا
حتي اگر اين زمين جر خورده بزرگترين شعر جهان شود با هفتادهزار صفحه سنگ!ا
به كتم نميرود اين بار! ا
چاله هايي كه بر سر اين زمين دهان باز كرده اند، مثل جيبهاي شما ته ندارند،
ا
بيا، آقا، بفرما:
ا
جيب هايت را پر كن از ته مانده ما. پركن از خاك و چشم و دست و خرما!
ا
شايد دستي در گلويت گير كند!
ا
شايد پايي از ماتحتت بيرون بزند!
ا
لطفا كمكهاي نقدي و غيرنقدي تان را به حساب باد واريز كنيد؛
ما ميخوريم تا زمين بالا بياورد؛
هر چه باداباد؛
بادا بادا مبارك بادا و هرچه بادا باد .
ا
آن كهت باد
آن كهت باز دهاني در باد لاي لاي ميخواند،
ا
چشمي به خواب ميرود در باد،
ا
سري دنبال تنش ميگردد
تني دنبال زيرپوش آبي نخ نما آغشته به خون در باد.
چند آيت العظمي مانده به بم از اين همه پول و پتو و چاي و چادر سيار؛
چند آخ و آه مانده به صبح با ساعت شما!
ا
چند سينه صحرا بايد لرزيد تا ارگ بم!
ا
روي سيمهاي لخت برق خوابيده ام اين شبها
و باراني كه از سقف ترك خورده اتاقم ميچكد سيل نميشود مرا نميبرد خواب خواب و
چند بادكنك رنگي، خواب و يك جفت گوشوار خواب رفته و يك كلاه ذوذنقه كاغذي براي
جشن نو اين همه خواب كافي است.
در استكانهاي كمر باريك آقاي چوخ بختيار محترم چاي نعناي محترمي مينوشيم با
خرماي مضافتي بم و رقصنده جوان و رعنا موهايش را به عشوه اين و آن سو ميكند.
اين مرده ها به همين چيزي كه ندارم، فقط ارگ بمم،
همين فقط ارگ بمم !
ا
و اتفاقي چه راست ميگويد، چقدر محترميم در سرزمين هفتاد هزار كشته و هفتاد
ميليون لال
|