|
با سلام به آنان که با کلامشان به دیگران آرامش می بخشند
)روز
بی تاریخ(
امروز ، روز بی تاریخی است ، از آن جهت که نمی دانم ، آری واقعاً
نمی دانم چه فصلی است . گاه انسان میداند که نمی تواند چیزی را به یاد آورد ،
امروز…
، کدام روز ؟، یک سوال تکراری ؟؟
خسته شده ای ، دگر رمقی نمانده ، آیا می خواهم که ...؟ آیا... آیا .. ؟
چقدر سوال در ذهن ، از این که سوال دائم خودش را به ذهن می اندازد ، خسته شده
ام . گاه انسان آرزو
می کند، ای کاش ، دوست خوبی می داشت ، دوستی که لحظه ایی او را همراهی کند ،
حتی اگر آن دوست سایه ی تنهایی خودش باشد...
امروز ، هه ، کدام روز ؟؟
بالاخره امروز آمد ، روز یکه من می خواهم بدانم چه ر وزی است ؟
آیا امروز به پیوندهای ناگسسته پیوند خواهم خورد ؟ آیا می توان به روزهای دشمن
وار دل سپرد ؟
آری مثل همیشه ، روز ، روز بی تاریخ است ، روزی که با سحرخیزی گل های لاله ی
سیاه آغاز شده است ، حس کسالت آوری در تنم احساس می کنم ، اما از چه سان است ،
نمی دانم ..
می خواهم بلند شوم ، آواز بخوانم ، در آب راه بروم ، روی صخره ها فریاد بزنم ،
در صخره های وجودم که
سرنوشت ایجاد کرده است ، بالا بروم و خودم را فریاد بزنم ، اما نمی دانم آیا
وسایل ایمنی با خود آورده ام یا نه ؟
هر چند لازم نیست ، زیرا من خودم را برای سقوط ، سقوط افتخار آمیز آماده کرده
ام ، نمی دانم آخر داستان چه می شود ، داستان زندگی ؟
در رختخواب دراز کشیده بودم و هزاران سوال از خاطرم می گذشت ، به گذشته های
دور سفر کردم ، در حالی که نه تاب رفتن داشتم و نه تاب ماندن ...به یاد می آورم
روزی که با ناخوشی بچه ای آغاز شد ، بچه ای که در اوج سرمای روزهایی به دنیا
آمد ،
نمی دانم روابط ناشی از ایجاد یک نسل را باید پسندید یا نه ؟ به هر حال این
روابط یک حقیقت است که به ما دیکته شده است و هنوز نمی دانیم چرا؟
چگونه
است که انسان از گذشته ی خود چیزی به یاد نیاورد ، آیا این یک فاجعه ی بشری
نیست ، از آن سان که هیچ خاطره ای در ذهن ، ذهن کودکی نداشته باشی . فاجعه ای
که حتی از بمب های اتمی یا هیدروژنی یا ... بالاتر باشد .غاز
شد ، بآ چه
می گویم ، درس تاریخ می دهم ، آن قدر تاریخ زندگانی دیگران را مرور کرده ایم که
تاریخ زندگی خود را از یاد برده ایم ، به خود گفتم دیگر در این روز نوبت تاریخ
زندگی توست ، زندگی ای که با هیچ آغاز شد .. با
تمام خاطرات از کودکی ، بادبادک ها ،پشمک ها ، لباشک ها ، با بازی های بچه گانه
ولی زیبا ، روحم را صیقل می دادم ، که ناگاه احساس سرما کردم ، در حالی که نه
بیمار بودم ونه سالم ناخود آگاه دستم را دراز کردم تا ساعت مچی کنارم رختخوابم
را بردارم ، آن را پیدا نکردم ، خواستم آبی بخورم اما هیچ نبود ...همان گونه
که برهنه دراز کشیده بودم با همان احساس سرما ، بدون رمقی ، به خاطراتم فکر
کردم ، زیرا
امروز روز تاریخ زندگی من است ، با همان احساس خوب ولی نا امید کننده از دوران
کو دکی ام خارج شدم ، دوران نوجوانی و جوانی که سراسر شور با امید بی پایان بود
آغازشده ، به کجا وارد شده ایم ، به دوران سراسر تلاش برای اندیشه و گاه و بی
گاه دخترانی در کوچه های انتظار ، که نمی توانستی به آن ها حتی سلام کنی ...به
دنیایی که وقتی در جیب خود حتی مقدار پشیزی پول نداری تا دیگران تو را بسنجند و
حتی به تو سلام کنند و آن لحظه است که آنان خود را برتر می دانند و تو با خنده
به آنان خود را به سخره می گیری ...نمی دانم ، شاید هیچ کس نیز نداند ، چرا و
چه شد ، آن همه امید های زندگی ولی دور...که گاه در اوج قدرت ، ناتوان باشی و
در اوج سالم بودن ، مریض ... چه حسی است ؟ که زندگی را هر روز دشنام دهی ، برای
آن که با تو بد کرد ؟ یا روزهای بی تقدیر ، تقدیر بد تو را رقم زدند ، چه می
گویم شاید مثل صادق یا احمد صحبت می کنم ، اما نه ، آن ها بالاتر و بهتر از من
زندگی را درک کرده بودند ، ... ، زندگی را...
دوباره احساس سرما کردم ، می خواستم بلند شوم ، بلند شوم و روز تاریخی را برای
خودم بسازم ،می
خواستم زندگی ام را سراسر امید کنم ، از این همه آمال دست نیافته به پرواز در
آیم ، از آن همه حادثه های سرکش به یاد موج که با آن همه سرکشی به آرامش تبدیل
می شود ، چرا که جایی را می یابد تا خود را به آن بکوبد و آرامشش را بدست آورد
، اما من چه کسی را دارم ... چه کسی جز سایه ی هیچ را ...کسی که در سایه ی آن
بیارامی ، در حادثه ها با او به زندگی وارد شوی و داستان تازه آغاز کنی ...بس
است ، چه قدر با سایه ی خود بیارامم ، با دروغ های بزرگ خود را دشنام دهم ، با
آغاز های بی پایان راه طی کنم ، تا کی به امید نجات بخشی ، که تو را از خودت
وام دارد ، تا کی به سخن هایت گوش دهی ، تا چه وقت بر سر سفره ی نان بی مهری
خودت را سیر کنی هرگاه سعی می کنی خود را از تاریکی و تنهایی برهانی ، به ورطه
ی تنهایی دیگری می افتی ، مثل آن است که از یک گودال به یک سیاه چال بزرگ کشیده
شوی و خود آن را تنها نجات دهنده ی خود بدانی ...
دوباره احساس سرما کردم ، اما این بار آن سرمای خوشایند و ناخوشایند را با رو ح
خود درک کردم ،
احساس خستگی می کردم ، احساس ضعف و در عین حال توانمندی ، با خود گفتن آیا تو
به خدا اعتقاد داری ؟
آری ، آری ، با صدای خسته ام می گویم ، من به خدا اعتقاد دارم ، آیا من به قدرت
خودم که ناشی از اوست اعتقاد دارم ...
نه این که بعد از هر طوفانی آرامشی است و گاه آن قدر طوفان ها شدید می شوند که
گاه خود یکدیگر را آرام می کنند ، اما چرا این گونه نشد ، آن همه عدالت کو
...؟؟
شاید بی عدالتی تقدیر در عین عدالت است ، شاید ... شاید ...
اما دوباره گفتم من باید روز بی تاریخ خود را بنویسم ، با واپسین قدرتی که در
اعماق وجودم ، حتی در
دندان هایم بود ، برخاستم ...دیدم که اتاق تاریک است و چراغ کار نمی کرد ،
شمعی را که در کنارم بود روشن کردم ، پارچی از خونابه ، پرده های قرمز ، قالی
سیاه ، دیوارهای ترکیده ...
این ها نشان تاریخ زندگی یک انسان بی تاریخ است ...
به
کنار آینه رفتم تا آخرین آثار تاریخ زندگیم را ببینم ، آینه قدیمی ، شکسته بود
... شمع را بالا آوردم تا با
دیدن صورت آن انسان ، تاریخ زندگیم کامل شود ، اما فقط همان یک نور شمع ضعیف به
چشم می آمد ...
گویا آن انسان تاریخ خود را ساخته بود ...
(م.خ)هیچ کس
خرداد 1384
|