[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

6

شهریور

1384  

با سلام به آنان که با کلامشان به دیگران آرامش می بخشند

 

)روز بی تاریخ(

 

امروز ، روز بی تاریخی است ، از آن جهت که نمی دانم ، آری واقعاً نمی دانم چه فصلی است . گاه انسان میداند که نمی تواند چیزی را به یاد آورد ، امروز… ، کدام روز ؟، یک سوال تکراری ؟؟    

 خسته شده ای ، دگر رمقی  نمانده ، آیا می خواهم که ...؟  آیا... آیا .. ؟

 چقدر سوال در ذهن ، از این که سوال دائم خودش را به ذهن می اندازد ، خسته شده ام . گاه انسان آرزو

 می کند، ای کاش ، دوست خوبی می داشت ، دوستی که لحظه ایی او را همراهی کند ، حتی اگر آن دوست سایه ی تنهایی خودش باشد...

امروز ، هه ، کدام روز ؟؟

 بالاخره امروز آمد ، روز یکه من می خواهم بدانم چه ر وزی است ؟

 آیا امروز به پیوندهای ناگسسته پیوند خواهم خورد ؟ آیا می توان به روزهای دشمن وار دل سپرد ؟

 آری مثل همیشه ، روز ، روز بی تاریخ است ، روزی که با سحرخیزی گل های لاله ی سیاه آغاز شده است ، حس کسالت آوری در تنم احساس می کنم ، اما از چه سان است ، نمی دانم ..

می خواهم بلند شوم ، آواز بخوانم ، در آب راه بروم ، روی صخره ها فریاد بزنم ، در صخره های وجودم که  سرنوشت ایجاد کرده است ، بالا بروم و خودم را فریاد بزنم ، اما نمی دانم آیا وسایل ایمنی با خود آورده ام  یا نه ؟

 هر چند لازم نیست ، زیرا من خودم را برای سقوط ، سقوط افتخار آمیز آماده کرده ام ، نمی دانم آخر داستان چه می شود ، داستان زندگی ؟

 در رختخواب دراز کشیده بودم و هزاران سوال از خاطرم می گذشت ، به گذشته های دور سفر کردم ، در حالی که نه تاب رفتن داشتم و نه تاب ماندن ...به یاد می آورم روزی که با ناخوشی بچه ای آغاز شد ، بچه ای که در اوج سرمای روزهایی به دنیا آمد ،

 نمی دانم روابط ناشی از ایجاد یک نسل را  باید پسندید یا نه ؟ به هر حال این روابط یک حقیقت است که به ما دیکته شده است و هنوز نمی دانیم چرا؟

 چگونه است که انسان از گذشته ی خود چیزی به یاد نیاورد ، آیا این یک فاجعه ی بشری نیست ، از آن سان که هیچ خاطره ای در ذهن ، ذهن کودکی نداشته باشی . فاجعه ای که حتی از بمب های اتمی یا هیدروژنی یا ... بالاتر باشد .غاز شد ، بآ چه می گویم ، درس تاریخ می دهم ، آن قدر تاریخ زندگانی دیگران را مرور کرده ایم که تاریخ زندگی خود را از یاد برده ایم ، به خود گفتم دیگر در این روز نوبت تاریخ زندگی توست ، زندگی ای که با هیچ آغاز شد .. با تمام خاطرات از کودکی ، بادبادک ها ،پشمک ها ، لباشک ها ، با بازی های بچه گانه ولی زیبا ، روحم را صیقل می دادم ، که ناگاه احساس سرما کردم ، در حالی که نه بیمار بودم ونه سالم  ناخود آگاه دستم را دراز کردم تا ساعت مچی کنارم رختخوابم را بردارم ،  آن را پیدا نکردم ، خواستم آبی بخورم اما هیچ نبود ...همان گونه که برهنه دراز کشیده بودم با همان احساس سرما ، بدون رمقی ، به خاطراتم فکر کردم ، زیرا امروز روز تاریخ زندگی من است ، با همان احساس خوب ولی نا امید کننده از دوران کو دکی ام خارج شدم ، دوران نوجوانی و جوانی که سراسر شور با امید بی پایان بود آغازشده ، به کجا وارد شده ایم ، به دوران سراسر تلاش برای اندیشه و گاه و بی گاه دخترانی در کوچه های انتظار ، که نمی توانستی به آن ها حتی سلام کنی ...به دنیایی که وقتی در جیب خود حتی مقدار پشیزی پول نداری تا دیگران تو را بسنجند و حتی به تو سلام کنند  و آن لحظه است که آنان خود را برتر می دانند و تو با خنده به  آنان خود را به سخره می گیری ...نمی دانم ، شاید هیچ کس نیز نداند ، چرا و چه شد ، آن همه امید های زندگی ولی دور...که گاه در اوج قدرت ، ناتوان باشی و در اوج سالم بودن ، مریض ... چه حسی است ؟ که زندگی را هر روز دشنام دهی ، برای آن که با تو بد کرد ؟ یا روزهای بی تقدیر ، تقدیر بد تو را رقم زدند ، چه می گویم شاید مثل صادق یا احمد صحبت می کنم ، اما نه ، آن ها بالاتر و بهتر از من زندگی را درک کرده بودند ، ... ، زندگی را...

دوباره احساس سرما کردم ، می خواستم بلند شوم ، بلند شوم و روز تاریخی را برای خودم بسازم ،می خواستم زندگی ام را سراسر امید کنم ، از این همه آمال دست نیافته به پرواز در آیم ، از آن همه حادثه های سرکش به یاد موج که با آن همه سرکشی به آرامش تبدیل می شود ، چرا که جایی را می یابد تا خود را به آن بکوبد و آرامشش را بدست آورد ، اما من چه کسی را دارم ... چه کسی جز سایه ی هیچ را ...کسی که در سایه ی آن بیارامی ، در حادثه ها با او به زندگی وارد شوی و داستان تازه آغاز کنی ...بس است ، چه قدر با سایه ی خود بیارامم ، با دروغ های بزرگ خود را دشنام دهم ، با آغاز های بی پایان راه طی کنم ، تا کی به امید نجات بخشی ، که تو را از خودت وام دارد ، تا کی به سخن هایت گوش دهی ، تا چه وقت بر سر سفره ی نان بی مهری خودت را سیر کنی هرگاه سعی می کنی خود را از تاریکی و تنهایی برهانی ، به ورطه ی تنهایی دیگری می افتی ، مثل آن است که از یک گودال به یک سیاه چال بزرگ کشیده شوی و خود آن را تنها نجات دهنده ی خود بدانی ...

دوباره احساس سرما کردم ، اما این بار آن سرمای خوشایند و ناخوشایند را با رو ح خود درک کردم ، احساس خستگی می کردم ، احساس ضعف و در عین حال توانمندی ، با خود گفتن آیا تو به خدا اعتقاد داری ؟

آری ، آری ، با صدای خسته ام می گویم ، من به خدا اعتقاد دارم ، آیا من به قدرت خودم که ناشی از اوست اعتقاد دارم ...

نه این که بعد از هر طوفانی آرامشی است و گاه آن قدر طوفان ها شدید می شوند که گاه خود یکدیگر را آرام می کنند ، اما چرا  این گونه نشد ، آن همه عدالت کو ...؟؟

شاید بی عدالتی تقدیر در عین عدالت است ، شاید ... شاید ...

اما دوباره گفتم من باید روز بی تاریخ خود را بنویسم ، با واپسین قدرتی که در اعماق وجودم ، حتی در

 دندان هایم بود ، برخاستم ...دیدم که اتاق تاریک است و چراغ کار نمی کرد ، شمعی را که در کنارم بود روشن کردم ، پارچی از خونابه ، پرده های قرمز ، قالی سیاه ، دیوارهای ترکیده ...

این ها نشان تاریخ زندگی یک انسان بی تاریخ است ...

 به کنار آینه رفتم تا آخرین آثار تاریخ زندگیم را ببینم ، آینه قدیمی ، شکسته بود ... شمع را بالا آوردم تا با

دیدن صورت آن انسان ، تاریخ زندگیم کامل شود ، اما فقط همان یک نور شمع ضعیف به چشم می آمد ...

گویا آن انسان تاریخ خود را ساخته بود ...

(م.خ)هیچ کس

خرداد 1384

 

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website