![]() |
|
|
|
عبدالمطلب خاکسار قیری (.....)
اول سنگها شورش کردند
دوم سبزه ها بالیدند
سوم مرا ایستاده بغل کرد
و چهارم فکر کردم که می اندیشم پس هستم مسخره بود دمر خوابیده بودم
در نیزاران همدگیر را گم کردیم وباتلاق مرا فرا گرفت یعنی اصلن او را ندیم اول جن ها فرار کردند دوم بسم الله گفتم ! ل و آ خر اینکه مرا نزدیکی های دکارت نخوا بانید مرده شور فلسفه اش ببرد . ل (سلام سرکار)
سلام سرکار چشمهای میشی و صدای دورگتان را دوست دارم پوتین ها شلوار چار جیب و با تومتان که بسیار چوبیست/ سرکار در ضلع شرقی پادگان صدای مهیبی آمد که اصلن شبیه به انفجار بمب نبود در های پادگان غژ غژ کردند و توپ ها سرد و خاموش بیرون رفتند/ سرکار . ...............................................
من گناهکار نیستم من فقط رقص باتوم شما را انشاء کردم . ل (زلال آب ها) اين شعر هم تقديم به خواهر محترم سركار خانم هوله و جناب آقاي هومن عزيزي شاعران معا صر
زلال آب ها كجا مي ريزد كه اين پرندگان فقير در جنگل بي سبز آوازشان بي بال وبالشان بي گستره است *** از چشمهاي ترسيده ي كوكو سراب سرازير مي شود تا ريشه هاي چنار وپرندگان مرده آواز مي خوا نند كه در دور دستي دريا با چند سبوي خالي تشنگي ات را بردار و از سرزمين بي آب دور شو شعرهای پیشین عبدالمطلب خاکسار در مانیها (...)
صبح كه بيدار شدم / با خش خش راديو مي گفت همه 3/6 بوده و فقط چهار نخ موي شهر بيشتر نيفتاده باز خوابيدم بيدار كه شدم فردا مي گفت آب حمام اسيدي بوده و گيسوي شهر ريخته
اين شعر اولين بار در ماهنامه ادبي عصر پنج شنبه شماره 72 چاپ شده است عبدالمطلب خاكسار قيري هر روز باران می بارد تا زمین سبز شود و گزمگان رژه بروند روی علفها بارانهای دانسته می بارند علفهای ندانسته می رویند و این ژنهای معیوب آدم و حوا و زمین امروز روز چندم تاریخ است که خدا گیسوی حوصله می بافد www.khaksarighiri.persianblog.com <<شكلات ها>>
شكلات های قهوه ای با طعم كاكائو شكلات های ترِش با طعم ليمو و شكلات های گازدار با طعم شما كه بوی پريدن و پراكندگی دارد اين سی و پنجمين شكلاتی ست كه انگار بی تو تاريخ مصرفشان گذشته كه انگار مصرف تاريخ بی تو گذشته ست <<پنجره>>
پشت پنجره كه می ايستی خيابان خيس می شود و عابران ليز می خورند پشت پنجره كه می ايستی زيبا می شوي/از كوچه تو را می بينم و پرده ی حرير كه اخم می كند و كنار نمی رود پشت پنجره می نشينی كتاب می خوانی و نور اتاق قدری كم است... ...... پنجره را كه پشت می كنی می روم و شعر تعطيل می شود <<جاده>>
حقيقت همين نان و پنيری ست كه در دستهايمان نيست می خواهی سنگی از زمين برداری بر سر مترسكی بكوبی كه سالهاست در گوشه مزرعه ايستاده،خوابيده است و باز دل،دل می كنی آخر يكی نيست كه بيايد نشانی باغستانی بدهد كه سالهای سال ميوه های پاكيزه داشت سيصد بار از اين راه هم كه بروم/تا برگردم جاده خيس عرق می شود و من هنوز نان و پنيرم را نيافته ام <<...>>
يك چيز ترش شبيه به آب ليمو يا سفيدی روی آب خيارشور مهم نيست يك چيز شبيه به ماداگاسكار يا قسطنطنيه يا بوداپست مثلن در مايه های <<صبحانه>> (خوب می جويم نان را تا نفخ نكنيم) در مفهوم چند تا سوسك است كه از راهرو می رود در آشپزخانه كز می كند و در پذيرايی اتاق می ماند به هر حال يك چيزی كه شبيه نيست به صبح جمعه ی ترشيده ی كپك زده با نان و نفخ و سوسك و خيار شور <<رنگ نقاشی>>
مشكل كه نيست/قلم مو و آب رنگ خودمان رنگ نقاشی می شويم از اين گوشه اتاق خطی می كشيم تا پشت پنجره/كه رسيديم گلدانی تميز تميز می كشيم فقط مواظب آن دو چشم خيره باش كه از ته كوچه نيفتد تالاپ توی نقاشي
|
|
|