|

امیر خالقی
ديوار دي وار سرما را سر ِ ما
خط مي زد تكاليف را
شط خون شتكي دارد به پهناي شك
تو كوك مي زني علائدين را به پهناي لرزهاي ران دندان
اتاق مدور ِ مسقفِ
انار خالي ست از خون ما
و ما هنوز هم را در ستون كسورات دفتر جا مي گذاريم
مانيم ! لحظه
اي مانيم ماني من
هستي ... هستي
لاي چروك تن پوش اين ديوار
ماندگار ...
استوار... پرتوان
يك خاطره مضحك
دست روي دستم زنجير كرده است
و اسب سپيدش
را كه به پايه چراغ قرمز شهر مي بندد
تخت خوابي يك
نفره
لباس سپيد بي
يقه و آستين و پاچه و
كمي عطر كافور
.....
بوي كاهگل مرا
به غش مي كشاند
حجله من و
منجي مهياست
زير تيرك چراغ برق كوچه
تاريك
چنگ مي اندازد خونين ، بر اين تنه چوبي
از مسير گيوتين ، زنجير ، باروت
خودش را بالا مي كشد تا خورشيد يكتايي
مي افرازد چراغ بر شب تيرك مداد
تا بگريد بر پهنه سپيد سطور
كلمه ، حرف به حرف
لب به لب در سينه كش حروف
واژه واژه عمود بر اين صفوف
تو را نظاره مي كنم
مي شكنم نگاه را ، صدا زدم صداي را
در لحظه وداع
در بتكده ، اي آخرين خدا
ماني بي اسب و لشكر و سرنيزه و چراغ
تو را رژ مي زنم با خون و سرمه مي كنم با سرب
به سرنيزه واژه
اي نو عروس شهر افريته ي كلام
طلوع كن باز از پشت كوه هاي چوبين
بر فراز قله هاي زغالي
دست مي گيرم كوه را
تا اسكي كني بر اين سطور چون اسطوره ها
پخش مي شوي و جمع مي كني همه حروف را
واژه ها پشت سرت
دو دو ... چي چي ... دو دو .... چي چي
مي فرسايد قله در غروبي سياه
بر كوير مچاله اين اوراق
تو ... تو ... تو
ماني ، تنها ماني !
9. Nov. 2005
ويتنام سرش را كه بالا گرفت
كف چكمه را ديد
و تو از اين همه گلخانه
قارچهاي ژاپني را جداد كردي
با آن قد بلند ....بلند ... بلند
حتي بلندتر از دوقلوهاي نيويورك
قبل از تغيير شغل به فرودگاه آخرت
كو ... كجا ...
كدامين سوراخ موش را قولنامه كرده اي !
وتو(1) مي كند زبانم را نگاهِ ....
نگاهت را قاب مي كنم همين اطراف
با پول وطني ...
به نرخ آزاد آزادي .... خون !
------------------------
Veto
-1-
رشته رشته دمهاشومن و به هم بستن ، قد كشيدن
بــالا اومــدن تـا گــــردنم ، دور يـقــه م چه رقصيدن
حروف همه توي صفوف پا مي كوبن روي سطور
جـلو مـيـان هـمــه بـه صـف ، قلم سوت رسيدن
ايست ، نظام ، چكمه ، سكوت ، منتظر يه واقعه
كيه كيه ... نوبـت من يـاتـو ... وقـت وقـت دريدن
قاشق ، ساعت ، ميز ، همين حوالي ست دادگاه
پـاشو شلوار بـتـكان فـرش ، وقـتـش ِ ديـگه پـريـدن
تق ... تق ... تق دادگاه رسميست با چكش ساعت
روز ، محكوم به زيـستن و زيستن و هرگز نرسيدن
ببرينش سياهچال ... همين جا شايد پشت اين ميز
روبرويم تو كه محكومي و من قاضي و نه ، نبايد ديدن
X
دستت را بگير
بر بلنداي دو لام
و بپر توي حفرة ميم كنارت
به همين آساني بازي بده ملل را
و فتح كن بيهودگي بشر را
در سكوت سوت بزن با چراغهاي رنگين و مبهمت
روي عينكهاي دودي بنويس خميازه ممنوع !!!
برقص با جيغهاي درهمت
نامت نام هيچ چاراهي نيست
نقش يه چاراه
يك حرف دو خط برهم
X
(اكس)
معادلة صفرم
اينجا
تخته كفشها بوي مين كال مي دهد
و لبها طعم سيم خاردار
اينجا
كوچه پس كوچه ها به هم فشره شده اند
تا آنطرف اتاق جا براي نشست يك اتوبان باز شود
و مترو
شلوغي را به زير راديكال مي برد
تا حجم جيب مختلصان راديكال دوبرابر گردد !
شعرهای پیشین امیر خالقی در مانیها
شب...
شست مدادم را خيس كردم
تا چند برگ در دفترم فرو ريزد
و درخت لكنتم برهنه تر گردد
يك خشاب ديگر به تلسكوپم بستم
سيبل خورشيد را نشانه رفتم

گريخت با قلب زخميش به پشت كوه
خونش كاشيهاي حوض آسمان را گلي كرد
آب آلوده بود
ماهي زرد آفتابگردان
با دهاني بسته روي آب بي جان ماند
و مرد
يك هم همه
خالي ...
در سياه چاله
هاي همين حوالي
زير زاويه
صفرمم چشمان عميقت
نرينه هاي مرد
نما
عقدهايشان را
به استمنا نشسته اند!
چشمانت ....
چشمانت ... چشمانت...
گودالهاي ليز
تـناسل را پر مي كند
چون تبخال
ستاره صورتك شب را
و دستم ستاره
مي زند
سينه ام خال
مي كوبد سل را بر بازو....
ٱ
ٱ
ٱ
ٱ
در سياه چاله
هاي همين حوالي
يك نبوده بود
يك هم همه
سوت مي زد
روي گلوگاه
سوخته و شيرين كاپيتان بلك
تا شايد طوطي
بر سر شانه ات صدا در آورد
يك جزيره ...
يك جزيره براي مردن
يك جزيره براي
خفتن
درد در عظلات
تو شيهه مي كشد
محبوسي در...
گردابي چنين
جامد !
امیر خالقی (الف-خ-باد)
|