خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

  EMAIL : ATEFEH_KORDIAN@YAHOO.COM

 

 

عاطفه کردیان           

 تقديم به همراهم نيما صالحيان

دل در پيکر نحيفت جامانده

شعری نمی توان سرود

می ستايم اَت !

 23/9/83  


اين تن از آن توست

تو را به زه دان می نشانم

چون کودکی در سينه می فشارمت

آری من زنم ، می زايمت

مادر ؟ نه ني اَم

بانويی از زمينم

وسعت بزرگ تن اَم

هيچ شوق مادری را تداعی نمی کند

آری مرد من در آن هنگام که می زايمت

مادر نی اَم .

24/9/83


نميدانم چه بود ؟

آيا حسرت بوسه ای از برهنگی اش بود ؟

يا خفتن - بی جامه - در بر اَش

تن ها ميدانم

در اين دور باطل

شوقی بود برای زنده گی

آيا دوستش ميداشتم؟

نميدانم !

 25/9/83


من به هيچ باده ای مست نگردم

مگر جان زنم از روزنه ی لبانت !

در آن خلسه ی شبانه ، گاه به تو می انديشم

گاه تو را می بويم

و گاه ...

آری اينک گاه رفتن است .

12/10/83


نميدانم بايد بستايمش

يا چون هرزه علفی هر جايی زير گام هايم لگد مالش کنم ؟

نه نمی ستايم اش !

او هم چون روسپی ای است که

با هر پرستنده ای در می آميزد

نطفه ای شکل ميگيرد که من تکليفش می نامم .

آه !

چه سخت جان می کنند پرستندگان بی چاره

در می آميزند روزی پنج بار ،

نه عاشقانه ، که از تکليف

نمی ستايمش !

از هم آغوشی با وی بيزارم

خدای من آن مردی است

که در اين دم از زمين می رويد

که تنها به خواب رخت من  در می آيد

و تن ها من پرستنده اش هستم !

 

4/10/83


پيکر لخت و عريانش مرا می فريبد

نگاهش بر انگيخته ام می سازد

می خواهم هجوم برم در سينه اش لَه لَه زنان

می خواهم او را از خويش بستانم

آسمان را می گويم .

آه که چه غريبانه دل باخته ام

من زمينم

آبستن می شوم       بی هيچ هم بالينی

می زايم               بی هيچ قابله ای

باران می بارد

آيا به نظاره ام می نشيند ؟

نميدانم او را می فريبد

می فريبد .

7/10/83


همه از توأم

ليک می گذارم رها شوی

بی هيچ قيدی ، بی هيچ بندی

می گذارم به سفتن درآوری

پيکرهای عشوه گر ناشناخته را

و اين تجليگاه عشق است .

17/10/83


دخترکی ديدم

در خفقان تن خويش اسير

ملهم از عشق بود ليک

خوفناک از گسيختگی بکارت

خويش را می ستاند از خويش

کنون آيا عشق را برايش فرصتی است ؟

! !

21/10/83 


شعرهای پیشین عاطفه کردیان در مانیها

صدایِ مرگ را می شنوم

مدام زوزه می کشد در گوش من

من اِستاده بر روی دو پا می رقصم

گلوی آ سمان را می فشارم

می بينم اَش همچون شبحی ميان اَبرها پنهان شده است

اَه ـــــــــ

لبانم در عطش لبان اَش،

به تن می فشارم اَش،

من شهوت آلود می نگرم اش،

نگاهم کنيد!

دربرگرفتم اش،

اما او جز شبحی ميان آسمان ها نيست،

من صدای مرگ باور ها را می شنوم

30/4/1383


کام می گيرم ، آتشين بوسه ای از روزنه ی لبانت را

تن چو آتش و توچون هيزمی خفته بر سينه ی آن

تنوره می کشد آتش،

سرخ می شود آتش ،

می سوزاند آتش،

مرا در خويش می کشی

کنون، آتش نِی ام ،

هيزم نِی ای

تن به تن هم آغوش ،

لب به لب چون خاکستر، خاموش

  

12/9/1383


atefeh_kordian@yahoo.com

شبی را در بر ماه خفتم

غوغای باران بر زمين نشست

از زمين زنی روئيد

دگر شبی در سينه ی دريا،

بوسه ای بر موج زده،

از دريا مردی جوشيد،

مستی ام را به هستی مبدل ساختم، نه در هفت روز

در هر دم، هر لحظه، با هر بوسه ای  ناب،

مستی ام را به هستی مبدل ساختم

آسمان خفته در آغوش خاک،

کودکی به بار نشسته است

او يک انسان است،

می زيد،

می بالد به تبارخويش،

او هم بستر می شود با انسان

کودکی را به بار می نشاند،

دگر بار و دگر بار و دگر بار

کودکی به بار می نشيند،

کنون زمين سرشار از زنانی و مردانی

آه----------------

اين دایره ی دهشتزا کِی به پايان می رسد؟!!

  

13/9/1383


خدای ویران کننده

 

می ستایمت ای خدای ویران کننده

تورا می ستایم که از تبار زمینی

نه از خطای انسان

که خدای آفریننده به راستی خطای انسان است

ستایشت پر غرورم می کند

هم بالینم؛ هم بسترم

ای انسان! انحطاطت را می ستایم

 

13/6/ 1383    


 مرداب خانگی

 

من در اين فضای مسموم

 پرده ی شب را مي درم

 چار ديوار اسارت را

 چون خاکرو به ای به دست باد می سپارم

 فضای مبهم و تاريک خانه را با

 شهوت بيگانه ام از گلو می فشارم

 دمی را جام می زنم  از مرداب خانگی می گريزم

 در هوای عاشقی پرسه  می زنم

                                           24/3/83 


افسار گسیخته

 

انگشت بر پوست نازک تنت می کشم

 پرده ی بردگی را از تن برده وارم بگسل

 من می خواهم افسار گسيخته بتازم در سينه ی تو

 آه اسيرش بودم ، من ، من نبودم

 برده اش بودم ، هوای نگاه تو مستم کرد

 گريختم ، از آغوش آن اهورا نام گريختم

 تو در بندم مکن ، بگذار پرکشم ، پرواز کنم و چون پرنده ای جلد

 باز در آغوشت فرو خزم و انگشت بر پوست نازک تنت کشم       

                                           22/3/83


 چند شعر از کتاب « خود آ » ، مجموعه شعر که به زودی در مانیها منتشر می شود

      گُريز

از خود نمي هراسم

از انديشه ام الهام مي گيرم

من سياهي بر تن نخواهم كرد

من چراغ به خانه ام نخواهم برد

من زمان را تكرار نخواهم كرد

 ابرها آزادند نمي توان آنها  را با ميخ به آسمون كوفت.

 

8/11/82

 


فرسنگها در پي باد

 

در گستره سكوت

در آن تاريكي وهم انگيز

گريز راهي يافتم

آتش به درون افكندم

و همچنان در پي باد مي دوم

خاموش نخواهم شد

خواهم سوخت در اين بانگ مكرر

تيك تيك تيك

بر خيز

نخواهند تو را بخشيد از اين كفر سِتُرگ

8/11/82

 


 معما

 

مي شتابم به سويت

دستهايت را مي فشارم

بوسه اي بر لبانت ارزاني ميدارم

نطفه اي در خود مي پرورانم

مي زايم،

مي آفرينم،

و تو همچنان اسير خُرناس بيداري خويشي9/11/82

 


مردم كوكي

من به بي نهايت ميل مي كنم

زندگي را در كام خويش مي كشم

 دچار توهم شده ام

 من در باتلاق زندگي  دست و پا مي زنم

طناب افكارم در هم گره مي خورد

نمي دانم چرا مي خواهند برچينند  طناب افكارم را

شايد آنها هم اسير نهنگي جان ستان شده اند

به چه مي انديشند؟

چه خيال خامي در خود مي پرورانند

دوزخ، مسلخ

9/11/82

 


 پُرز

بند را از پايت مي هلم

مي خواهم تو را بيش تر از آن خود كنم

افكارم بندي است ناگسستني

گر مي تواني آن را بگسل

من حال همچون پرزي در بدن تو شده ام

من از تو كنده نخواهم شد

اما من بند را از پايت مي هلم

13/11/82

 


چامه تن هايي

پنجره اي رو به تنهائيم گشودم

خود را به باد سپردم

گيسوانم در باد رها

من طعم تلخ اسارت را نچشيده بودم

رها

بي پروا

فراموش شده از روزمرگي ها

بازگشتم اما تن را به باد سپردم

 


اندك مجال

سكوت مجالم نمي دهد

تا از اندوه ديرينه ام سخني تازه كنم

من از هجوم بادهاي وحشي مي ترسم

بادهايي كه مرا و تنها مرا مي سوزاند

باد مي سوزاند

باد وِيران ميكند

باد مرا بر باد خواهد داد

28/11/82

  


   قاب

چرا مرا به بند مي كشيد

چرا مرا به بند مي آويزيد

مگر بيراهه رفته ام،

آه -

بزنيد، بكشيد، ببريد

اما فتيله فانوس افكارم را نمي توانيد بسوزانيد

من آزادم

                     خودم

                                     فكرم

 انديشه ام آزاد است

بزنيد، بكشيد، ببريد

28/11/82

 


 در آغوش اهرمن

من زنم

اهريمن صفتم

در زمينم  و با زمينيان مي زيم

لَعن مي فرستم براهورا

آن شير درنده

آن دژبان بزرگ

آي كوته نگران در آن بالا بدنبال  چه مي گرديد؟

مرا بستائيد كه در زمينم  و مي زيم با زمينيان

30/11/82

 


رهايي ، تملك

تاريكي را مي ستايم

من در دامان شب بر زمينيان  لبخند ميزنم

ماه را در آغوش مي كشم

من در آغوش ماه بر باكره گان پوزخند مي زنم

و خورشيد در اندوهي بزرگ از براي هم آغوشي ام با ماه

ديگر طلوع نخواهد كرد

 من ماه را از آن خود نكردم

هم آغوشي ام با ماه  مرا وا داشت

تا نيش خندي زنم بر آن خورشيد

3/12/82

 


براي نيما

پَرستِه

از خود بي خود شدم من

در بستري گرم

هم بستري زيبا مرا از خود بي خود كرد

ستودني است

مرا به صليب بكشيد

من آن خدايي را نمي ستايم -

كه كرنش هايتان  پر غرورش ميكند

من خدايي را مي ستايم كه تجربه اي از هم بستري با او دارم

 

4/12/82

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website