|
صفحه ی ترجمه های احمد سینا در مانیها
Lasse Soderbarg
:سوئد
لاسه سُدر
برگ
، يكي از بزرگترين مترجمان و منقدان و يكي از شاعران خوب سوئد بشمار مي آيد. او
كه ساكن شهر مالمو در جنوب سوئد مي باشد ، هر ساله اداره ي يكي از بهترين
جشنواره هاي شعر سوئد را بعهده دارد كه شاعران بسياري را از گوشه و كنار دنيا
به خود مي خواند . لاسه سدربرگ ، در زمينه ي شناساندت شعر معاصر جهان به
هموطنان خود ، جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده است .
ترجمه ی
احمد سینا
شب دكل ها و هياكل آهنين.
شب قژ وُ قژ لولاهاي نشسته ي در زنگ .
شب تغيير وُ تبدُّل حيوان نهفته ي دل پولاد.
ساحتي ،
كه قلمروي من است
پشت قلم بزك كننده ي صورتت .
افشاي رازهاي مرده وُ زنده.
روشنايي كه مي گريزد
و از روي زخم هاي موازي با افق
دور مي شد
و حقيقت اشياء
زير پوسته ي باران هاي الوان
زدوده.
تو ،
رؤياي لاي بيشه ها را مي ترساني .
و خرگوشهاي سرخ صحرايي را.
تو با پوسيدگي ي خودت روبرو مي شوي
درست ،
ييش از نواختن طبل كوچك مسي
بر گيجگاه .
تو ، خواب را
روي پله هاي نرم به تصرف مي گيري .
دود را
از ارگ هاي حكومتي متصاعد مي كني .
تمام آسمان از ريمل كبودت پُر مي شود .
در سبزه زار به پچپچه مي آيي
كه
اين حصار آهني ي من است .
آب ،
از تو محكم تر
هوا عاشق تر
و آتش زيباترآمده است .
پرندگان ، در زير روبالشي ات آواز مي خوانند ـ
تا چشمها را نبندي نمي شنوي .
ميان حقيقت جفتي لب ،
كلام آدميان آرميده است .
ميان ميوه هاي تركيده .
و هسته هاي باز شده
ستاره ها .
خنجرها ،
خراشنده ي شيشه هايي اند
كه آهسته
قاعده ي عشق بازي ي شان را نجوا مي كنند .
چيزهايي كه در تاريكي تير مي كشند .
و در بيرون وُ درون تبخير مي شوند .
آنها ، حالا
ميان استخوان دنده ي آب ،
مي نشينند.
و بر سواحل بي انتها مي خوابند.
و بيدار مي شوند ـ
با تنه هاي كش آمده
در صف ها ي اتوبوس مي ايستند.
بر لبه ي تيغه هاي تيز
دلدادگان
در بستري از آتش ، آلتهاي مرجاني ي شان را
بهم مي پيچند
و روز را نامتعادل مي كنند
ويران
درهاي زوج منبّت را.
خواب ،
با جيب هايي پر از گاز
سفر مي كند .
تا سكوت پنهان را چه آسان
به ما برساند .
همانهايي كه دلدادگان حريص
با چشمهاي شان
از دست هاي شان مي نوشند.
سكوتي دلخراش
بيرون از همنوايي كوهستان .
در آن زمان ،
كه هيچ چيز
به هيچ
انفجاري نمي رسد.
دوپاره شعر شكسته
1
ساختمان بار آور؛
عمارتي با پرندگان ِ مُطوّل :
چرخ و طُوقه.
زايشها: ميوه ها
منقار وُ تخم هاي مربع نما
و رنگهاي پرنده –
كه همان پرندگان اند.
مدارهاي نقاط محرّك در كار جذب وُ تشخيص اند.
تركيب مي كنند كه به محدوده اي سوسوزن برسند.
واگويه مي كنم : طُوقه،
پرندگان مُطوّل.
علامت :
پاشيدگي ي عُظمائي
روي ميِ افق .
2
در آستانه ي حالا
هزار تويي باز مي شود
مي ربايد مرا.
فرو مي روم
چنانكه زاده شدم.
دريچه اي به جهات ناگاه.
اينجا ، تغيير ادامه مي گيرد؛
همكاري هاي قشربندي شده .
تركيب سازمانبندي .
ساختماني
كه در خواب راه مي رود.
اُرگ ِ خياباني
خواندن روزنامه براي چيست؟
وقتي كه
هيچ كبوتري آن را نمي خواند.
مهم ترين خبر روز:
دختري
با تن پوشي از گُل
از پُل
مي گذرد.
به پيرامون ،
سه دسته ي گوناگون ِ صدا
همچون گله اي به دور ِ او مي پيچند
و در دهليزهاي او تابش خورشيد
با كبوتراني نا هماهنگ
به سوي ريتم و موسيقي رژه مي روند.
روزنامه را به كناري مي گذارم.
خود را از پل عبور مي دهم.
نفسي ژرف
هوائي
آب طلايي شده
فرو مي دهم.
درونم طلا مي شود . طلا!
ادينبورگ
در انعقاد خويشتن خويش مي نشيند
به غروب
پلك سنگين شهر.
سال ِ خاكستر ِ هواي اطراف ِ اسكلت
اشكال ساكن وُمبهمي را
به تمام ِ طول ِ راه
و بسوي تاريكي هاي خود شتاب مي دهد.
من فكر مي كنم كه آنها
جدا جدا
نمي گريزند
از جزا و عتابي
كه اينگونه
خانه به خانه
در شعله ي كاربيدي ي چراغها
زبانه مي كشند.
|