پيانودی . اچ . لورنس ترجمه ی علی مرامی به آرامي به هنگام غروب زني آواز مي خواند برايم، و چشم انداز چندين سال قبل از اين برايم زنده مي گردد. كمي بعد مجسم مي شود در چشم من نشسته در كنار يك پيانو، كودكي به ضرب سيم ها همراه، ز سوز ضجه هاشان مست ، به نرمي پاي مادر، كوچك ودور از زمين ، را مي فشارد ومادر مي زند لبخند و مي خواند.
مرا بيگانه از خود مي كند آواز غم دار به افسون خيانت پيشه اش رهايم مي كند تنها به دشت خالي ديروزها، دلم مغروق بحر اشك مي گردد ز شوق عصر يك شنبه كه در خانه در آن ايام زمستان پشت شيشه پرسه مي زد نشيمن با نواي نوحه پر، و ميداندارمان ضرب پيانو بود.
نه ديگر نغمه ي آوازه خوان بيهوده است اكنون، نه ديكر با طنين آن پيانوي بزرگ و تيره و خشك. مرا جادوي دوران طفوليت گرفته است، و سيل خاطراتم شسته دوران بزرگي و بلوغم را، من اكنون مثل يك كودك براي خاطراتم اشك مي ريزم.
علي مرامي 1383.3.29 اروميه
piano : d.h.lowrence
Softly, in the dusk, a woman is singing for me Taking me back down the vista of years, till I see A child sitting under the piano, in the boom of the tingling strings And pressing the small, poised feet of a mother who smiles as she sings.
In spite of myself, the insidious mastery of song Betrays me back till the heart of me weeps to belong To the old Sunday evenings at home, with winter outside And hymn in the cozy parlor, the tinkling piano our guide.
So now it is vain for the singer to burst into clamor. With the great black piano appassionato. The glamour Of childish days is upon me, my manhood is cast Down in the flood of remembrance, I weep like a child for the past.
|
|