![]() |
|||||
|
|
|||||
|
|||||
|
سرود انسان ( برای سيامک ( پژواک آزادی ) و دستهای مهربانش )
زيبايت نتوان ساخت با واژههای خرد آری .. کلمات کفايت نمیکنند ***** مهربان ... بی جدال جملهها شعر میشوی در فرش زمان و گلويت که بی صدا بغض هزار اندوه را ترانه میشود ******* سرود میکنی ستاره را و اين سماجت ساحل دستانت که دريا را آغوش میشود **** با کليد کدام درد به فتح دروازههای انسان رسيدهای که همه قبايل رنج در جمهوری تو آزادی را پژواک میکنند و با کلام کدام خورشيد سخن گفتهای که ... کودکان نور را در مکتب تو تصوير میکنند ******** تکرار گريه را در حضور تو باکی نيست و .. تو میآيی مینشينی و ... میگرييم. فروردين ۸۴ برای بيست و هقتمين ميلاد خويش
اکنون .. چه .. جدال میکنی به اين جهان که جای تو نيست و قلبت که هنوز سلطه زمان را پذيرا نمیشود ***** به خرمی خرداد خرامان نمیشوی و اين بهار که در نگاه تو زردتر میشود ********* بی قراریات برای چه بود در زهدان مادر که اينک با ضربه هر خنجر به انسانی خون از سينه تو سر ريز میشود و در روياهايت که میميری و شعر... زاده میشود *********** آه که ... اين خاک از جنس تو نبود و اين آسمان که بی طعم چيدن تو بيست و هفت ستاره بر خاک افتاده است ***** و تا خردادی ديگر نگاه کن که اخرين ستاره بر خاک فرو افتد . خرداد ۸۴
شعرهای پیشین م.اندوه در مانیها سرود انسان
شب را مشبک کرده است ستاره باران کوچک تو و رقص بی آهنگ جنازهات بر سر دار چنان خسته میخرامد که گويی تاريخ مغموم انسان به سر آمده است ...
در آزمون شقاوت شرع باران عاطفهات خاموش ميشود و مفتی مرگ تاول تازيانهاش را در تنات به شمارش می نشيند .....
نگاهت میکنم که چه اندوهناک وداع میکنی بی هيچ گريهای و شهيدان شهادت را به قبله تو نماز میبرند
ستارگان میگريند و خداوند تنت را در کهکشانی ديگر غسل ميدهد ......
عروس شب
۱ بوم زنگارگون غروب در افق رنگ ميخورد و – توازن روز و شب تصوير ميشود به حيرتي بزرگ مي بينم ..ا – خورشيد چون سردار زخمي روز از ركاب كوه به زير مي افتد و آبي دريا از ريزش خون اين ستيز در تشت پر خون موج مي خورد
۲ در انحناي قامت هر خيزاب ماهيان قرمز پوش – چون قراولان وصلت رقص ميكنند و دست سلطان پيروز شب عروس ماه را در آغوش ميكشد
۳ نگاه ميكنم كه چگونه... ا هزار دختر دريا در چشمانم بالا ميروند و بستر زفاف را به روی شب و ستاره آذين می بندند مرغان را ميبينم - کز مستي اين منظر پرواز را ز خاطر ميبرند و درختان پائيز خود را از برگ سبز بهار بزک ميکنند
۴ زمين آرام مي چرخد و بانگ پرشكوه نكاح از حجلهگاه شب بر سراسر خاك جاري ميشود
۵ نا گاه .. يورش نيزههاي خورشيد به هيئت روزي تلخ در مي رسد
۶ چشم باز ميكنم... مرغان پرواز ميكنند و روز آغاز ميشود مهر ۸۳
|
|||||
|
|
|||||