خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

 

 

سا مين منصوري  

 

 

و ما تسخیر شدگانیم بر چنگ خون آلود قرن

در تارهای موازی جامه افکنانیم بر شلاق های ترانه های یأس

و ما گردابیم در سرای این پست

و ما خون به رگ خاکسترانیم در نقاب هامان

از این پس صدایمان را در گورهای نوزادان زمانه می بینیم

و شب ها کنار زجه ی مادران به خواب می رویم

زندگانی را از برای زنده بودن می خواهیم

جوانی را از برای زیبایی اش

وما شغادانیم از برای ناله های سیاه در گودال های آزادی

و آزادی از پا تا به سر خونابه گانند از برای زنجیرهامان

وما خفتگانیم بر خاربن امید

در حجله ی نیاز خفتگانیم بر نو عروس خویش.


شعرهای پیشین سامین منصوری در مانیها

در حال شکفتن راز شبم

در حین رسیدن به راز تو

در  راه عشرت وتنهائی وجود

در سایه سار پرتو زیبایت

در نهایت معراج تو

در راه رسوائی کمال و بی پناهی تو

سکوت تو از فریاد

هرزه تر ازباران

بی پروا تر از اسمت

واسمت چه عاشقانه مرا به بزم می خواند

واسمت چه بی ریا مرااز خود می را ند

من که در تو کمال دیدم و صفا

من که در تو خودرا یافتم

آه

راز شب نگاه توست

بی پروا  تر  از فریاد

چه بی پناهم از این فریاد

چه رسوایم از عشقت

 از سایه ی تو هراس دارم من

من  از غروب چشمانت

من ازتپش قلبم           من از من             من از نگاه تو

ندانسته ترین عشقم    چه بی خبری از چشمان مستم     چه معصومی    چه پاک   ا


چقدر می خواستم که عاشق باشم

عاشقی بدون عشق

پروازی بدون بال

خیالی بی رویا

سواری بی اسب

نقاشی بدون رنگ

نقا شی بدون رنگ

چقدر می خواستم بگویم فصل پائیز هم زیباست

امان از جدائی

امان از پیری

امان از زردی و سرخی و مهر

چند بار گفتم تولد آغاز است

آدم و حوا سیب سرخ تعارف کردند

 (حیات غقلت رنگین یک دقیقه حواست): چند بار خواندم

"استغفرالله" ما گفتیم

من دیگر سکوت کردم.

 


دریا آبی بود

قایقی از دور پیدا بی سوار

دریا سیاه شد

تخته چوبی به ساحل می کوبید

تعریف صاعقه را از زبان باد بشنو و باور مکن

باد هرزه زنی است

تعریف صاعقه را از درخت پیرباغچه خاطرات "سهراب "باورکن

که او خروشید وخاموش شد

دریاآبی نبود

آسمانی باشیم

دریا سیاه بود

شب را بستائیم و بخواهیم از او

دریا قشنگ ترین دروغ دنیاست

ماچه زیبا

باور

ماچه زیبا

رویا


ندامت

 

شب صدا را به وسعت خورشيد مي برد

افسوس ، طلايه داران درخوابند

سيمرغ بالش را به بيگانه فروخته است و ما تشويق گويان مي گرييم

بهاران آمدند در افسوس زمستان مي ناليم

زمستان رفت و ما بدرقه كرديم

ايران پير شده است و پند آموز نيست

ايرانيان جوان مي شوند و اميد هست

كجايند چنگيزيان و سكندريان كه نفس را از حيات ستاندندو نوشيدند

كجاست نعره ي آزادي دستان

كجاست جادوي زال

چه شد كه بي پناه زبند مي ناليم

شب صدا را به وسعت خورشيد مي برد

افسوس طلايه داران در خوابند

به شعرم بخنديد كه نوازش سكوت را از دستان مادرانه مي خواهد

به شعرم بخنديد كه بي ستاره و بي بهاست

به شعرم بخنديد كه بي قافيه زدستان ناليد

آه

به شعرم بخنديد كه عشق جاري نيست

به شعرم مي خندم كه شب چگونه صدا را به وسعت خورشيد مي برد

به شعرم  مي خندم كه چگونه سيمرغ را به بهاي اشك فروختم

كه چگونه زمستان را به آغاز خود ترجيح دادم

به شعرم مي خندم كه ايران پير شده است ؟

به شعرم مي خندم كه چنگيز نيز به سادگي ام خنديد

چه كنم كه روزگار را از نقاب دلفريبش نمي بينم

چه كنم كه آسان نمي توان شعر نوشت

چه كنم كه عشق جاري نيست

در شبي كه صدا را به وسعت خورشيد مي برد

من بارها از عشق سخن گفتم و عاشق نبودم

من بارها گفتم و گفته هايم پوچ بود

من بارها به تو هشدار دادم

بيدار باش

روزگار ،‌روزگار غريبي است .

با آن كه شعرم مثل شعر نيست

بي وزن است

و صدا را به وسعت خورشيد خواهد بود .

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website