![]()
« جــــا گـــــــوار»
نويسندگان: محمود محقق ،احمد اميدزاده براساس رمان “عصر قهرمان”ماریو بارگاس يوسا
d''''''b
صحنه ي اول {محصّلين در حال اجرايِ مراسم صبحگاه اند و فرمانده در حالِ سخنراني است كه تماشاچيان وارد مي شوند.} فرمانده:شما در آموزشگاهِ لئونسيوپارادو تحصيل مي كنيد.آموزشگاهي كه مرداني بزرگ به پرو تقديم كرده،آموزشگاهي كه هركس دلش مي خواد تويِ اون تحصيل بكند.چون اينجا يك آموزشگاهه ممتازه!ممتاز! واين به خاطرِ نظم ودقّتي است كه در آموزش آن لحاظ شده و كادري كه براي آموزش وتعليم محصّلين آن انتخاب شده كه هميشه از ممتازين بوده اند.وبه خاطر اينه كه اينجا نه تحصيلكرده ونظامي كه قهرمان بيرون ميده.اين آن دليليه كه فرم اين آموزشگاه تمام دخترهارو مثلِ آهنربا جذب مي كند!! {محصّلين مي خندند،فرمانده هم} مرد!شما يه مردِ واقعي از اينجا بيرون مي رويد.مرداني شجاع ودلير كه آماده ايد با جان فشاني برايِ پرويِ عزيزمان افتخار كسب بكنيد اين برايِ همه ميسّر نيست فقط برايِ اندك افرادي كه سختيها را به جان بخرند واعتقادِ لازم را داشته باشند ممكنه.آنهايي كه آمادگي جسماني ورواني پيدا بكنند وبله فقط با اطاعت از قوانين وفرامين ممكنه .حماسه وافتخار با تمرين وپذيرش مسؤوليّت اتّفاق مي افتد وما اينجا طي اين سه سال شما را تبديل به يك مرد مي كنيم طوري كه حتّي پدرتان هم باورش نشه پس به خاطر داشته باشيد وهرگز فراموش نكنيد كه اگه تنبيه مي شيد يا سختي مي بينيد اينها فقط به خاطر خودتونه و به ياد داشته باشيد كساني كه در سطح واندازه ي اين آموزشگاه نباشند،مثلِ اونهايي كه مي شناسيدشان،جاشان تويِ لئونسيوپارادو نيست.چون لئونسيوپارادو در تمام دوره ها خوشنام ترين آموزشگاهِ نظامي سراسرِ كشور بوده و به همه تون مي گم كه به تمرين فكر بكنيد وآموزش،حماسه وافتخار، قانون واطاعت. ودر مورد مسايل حاشيه اي كه به خودتون ضرر مي رساند حرف نزنيد ومن مطمئنّم اين كار را خواهيد كرد. مؤفق باشيد! پايدار پرو! { پس از آن محصّلين خارج مي شوند و نور مركز جلويِ صحنه را روشن مي كند كه جاگوارِ در زندان است.}
صحنه ي دوم
{جاگوار در زندان ،در حال نوشتن نامه به ترزا است كه طي بازگشت به گذشته اي
به توالتهاي آموزشگاه برمي گردد.}
كني برام مهمترين چيز همينه!{مكث}هيچ چيزش راست نبود ،همه اش دروغ بود.عين يه بازي! يه بازي كثيف! { نور روي بوآ وماريو كه عقب صحنه پيدايشان مي شود مي رود و جاگوار ميانه جلوي صحنه است.ــبر گشت به توالتهاي آموزشگاه است،ونور از بالا،عقب ـ بوآ وماريوبا مقداري اسباب وارد مي شوند.} بوآ{در حال تقسيم اجناس}:خود نويسه مالِ من… ژاكت مالِ تو ماريو:نه! پوتينها مالِ من!{پوتينها را بر مي دارد.} جا گوار: پوتينها رو به صاحبش بفروش بوآ!… ماريو هم ديگه از پوتين جمع كردن بدش مياد،مگه نه ماريو؟ ماريو:من پوتينها رو مي خوام جاگوار:صاحبش بيشتر از تو مي خوادش،بيشتر از توهم واسه اون پول ميده! ماريو:من بيشترپول ميدم جاگوار:چطوري؟ به قيمت لو رفتن باند؟ مي خواهي با دله دزديهات واسمون درد سر بسازي؟ {مكث،ماريو پوتينها را پرت مي كند طرف بوآ } بوآ:سيگارها وپولها كه هيچي،مشروبها هم كه مالِ همه اس، ولي اين چاقو؟ مالِ كي ميشه جاگوار؟ جاگوار:به درد من كه نمي خوره ،به درد توهم نمي خوره؟ …{ماريو خوشحال مي پرد چاقو را مي گيرد.بوآ دمغ مي شود،} ماريو:ممنونم جاگوار! جاگوار: ولي ،ماريوبااون دردفترمعلٌمها رو باز ميكند{ماريو خنده اش رامي خورد.}پس فردا امتحان شيمي داريم،فردا شب برگه هاي امتحاني را مي دزديم ومي فروشيم به بچه ها ماريو:ولي اگه لو بريم؟ جاگوار:تو كه ترسو نبودي! ماريو:آخه آلبرتو اون شب نگهبانه! جاگوار: خب؟ ماريو:خب اون از باند دلِ خوشي نداره بوآ:مي خواي بگي لومون مي ده؟! جاگوار{به بوآ}:بذارخودش زرش رو بزنه! بوآ:ولي اون تا حالا لومون نداده جاگوار{عصبي}:پس كي زيرآب آلوارو را زد؟ بوآ:ميدونيد كه آلوارو چي كارش كرده… ببين! اون فقط مي خواد كاري به كارش نداشته باشيم ماريو:اون قدٌه …از باند هم اصلا خوشش نمياد! بوآ:نه، اون فقط كم حرفه و توي خودشه ماريو:اون بدجنس وتو داره،منتظره يه فرصته تا زيرآب همه مون رو بزنه! جاگوار:دلش رو نداره! ولي… ماريو:بايد توجيهش كنيم،كاري كنيم كه حساب دستش بياد{مكث} جاگوار{به ماريو}:برو بيارش اينجا!{ماريو ميرود بيرون ولي لحظه اي بعد بر مي گردد.} ماريو{خندان}:جاگوار! شغال مي پرسه«كِي جلسه تموم ميشه؟» صبرش تموم شده ميخواد بره توالت!! داره شلوارش رو خيس ميكنه!{قهقهه ميزند} جاگوار: بگو بياد تو{ماريو ميرود و شغال با عجله وارد ميشود وميدود طرف توالتي كه در سمت ديگر صحنه قرار دارد ووارد آن ميشود. جاگوار ميرود طرف توالت با لگد درآن را باز ميكند وشغال را در حالي كه زيپ وكمربندش باز است مي كشد بيرون ومي اندازد وسط صحنه} جاگوار:كي بهت اجازه داد بري تو؟ شغال{با لكنت}:مار ر يو…گفت كه…… جاگوار:خفه شو…تو سگ هم به حساب نمياي تا بگم پارس كني..{در حالي كه با دست اشاره كرده شغال چهاردست وپا مي شود.}… توشغالي ترسوي خبرچين …تو بايد عو بكشي … بكش! نترس كسي بهت نمي خنده..{در حالي كه قهقهه مي زند.}نگاه كن شلوارش رو خيس كرده …بدبخت راست مي گفت..{در حالي كه شغال نزديك در خروجي شده جا.گوار با تيپا او را بيرون مي اندازد.}..اه ..همه جا رو به گند كشاند{داد ميزند}يادت باشه همين امشب بايد تمام توالتها رو تميز كني! {بوآ با ناراحتي مي رود داخل توالتي كه شغال از آن آمده بيرون.} جاگوار{ناراحت از دست بوآ وخطاب به او}:حالم از هر چه بچه مزلفِ به هم مي خوره!! .{آرام}بايد تو فكرِ يك عضو جديد باشم كه با يه پخ شلوارش رو زرد نكنه!{ميخندد چون بوآ از توالت بيرون آمده،كمي به هم خيره مي شوند كه ماريو با آلبرتو بر مي گردد.} ماريو:آوردمش جاگوار جاگوار{درحالي كه به آنها نگاه نمي كند.}:خب پسر اون چاقورو بده به بوآ…بيشتر به درد اون مي خوره…{ماريو دودل در دادن چاقو}بده اش!{ماريو ميدهد}حالا هر دوتون گم شين بيرون!{بوآو و ماريو مي روند}هي گنگِ!…امشب خواستمت بياي اينجا..چون مي خوام زبونت رو باز بكنم{مي خندد} آلبرتو:چيكارم داري؟ جاگوار{خندان}:عجله نكن،بشين!من وتو مي تونيم با هم دوست باشيم{آلبرتو مي خواهد لب سكّو بنشيند}چهار دست و پا!!{آلبرتو مبهوت}چهار دست وپا سگِ كثيف{آلبرتو دودل است ولي وقتي جاگوار سر او را مي گيرد وبه جلو مي كشد او چهار دست وپا مي شود.}خب حالا پارس كن! آلبرتو:من سگ نيستم جاگوار،من محصّل سال پنجمم! جاگوار:واسه من همه سگند،مخصوصاًتويِ بزمجّه! ميخوام بهت حالي كنم با جاگوار در افتادن يعني چه! آلبرتو:من كي با تو در افتادم؟ جاگوار:كي؟! وقتي آلوارو رو لو دادي آلبرتو:اون حقّش بود،همه ي چيزاي من رو دزديده بود.بعد هم كثافتكاري كرده بودروي تختم! جاگوار:من ازش خواستم!چون تو گُهي!گه! آلبرتو:چرا؟مگه من چيكار كرده ام؟ جاگوار:چون…چون واسه ترزاي من نامه نويسي،ولي واسه ي اون بوآيِ لعنتي اين همه نامه مي نويسي! آلبرتو:تو بايد عكسشو نشونم بدي تا من برات نامه بنويسم! جاگوار:تو فكر كردي من اينقدر خرم؟آره؟اينقدر خرم كه عكس ترزا را به تو نشون بِدَم! آلبرتو:خب از من هم نخواه واسه ات نامه بنويسم جاگوار{پس از مكثي}:تو مي دوني من عكس ترزا رو به تو نشون نمي دم! آلبرتو:تو هم مي دوني من براي تو نامه نمي نويسم جاگوار:تو از من بدت مياد ،چون ازتو قوي ترم{با خنده} شايد هم توعكس اونها رو مي بيني تا اگه خوشت اومد جورشون كني{محكم}آره،ولي بايست بدوني ترزاي من به تو محلِ سگ هم نميگذاره چون تو يه بزدل ترسويي! آلبرتو:پس چرا مي ترسي عكسشو نشونم بدي؟ {جاگوار مكث ميكند وبعد آرام عكسي از جيبش در مي آورد ونگاه مي كند ولي طوري كه آلبرتو نتواند ببيند} جاگوار:خُب ببينش! فرشته ي نازنين منو ببين!{عكس را،وقتي آلبرتو مي خواهد ببيند،مي گذارد در جيبش} تو هرگز نمي توني اونو ببيني حرومزاده! {آلبرتو عكسي از جيبش در مي آورد و مي اندازد جلوي جاگوار} آلبرتو:بردار ببين! فكر كنم فرشته ي نازنينت باشه!{مي رود بيرون،جاگوار عكس را ميبيند و…} جاگوار{فرياد مي زند}:بوآ؟! بيا اينجا! بوآ!{بوآ و ماريو وارد مي شوند} مي كشمش مطمئن باش پسر! اگه اون لوت داد،من اونو مي كُشم،آره! آره!
صحنه ي سوم/ دفتر سروان گامبا {سروان گامبا داخل اتاقش پشت ميز نشسته كه آلبرتو در مي زند.} گامبا:بيا تو!{آلبرتو مي آيد تو وسلام نظامي مي دهد.}
گامبا {بدون آنكه به او نگاه كند}:خودتو معرفي كن محصّل! آلبرتو:آلبرتو فرناندز محصّل سال پنجم ازگروهان اول{گامبا به او نگاه مي كند و ميخندد} گامبا:نكنه باز هم آلوارو توي تشكت ريده؟! آلبرتو{خجول}: بله جناب سروان…همه ي وسايلم هم دزديده گامبا:باز هم خيالبافي! مگه نگفتم ديگه داستان سرهم نكن فرناندز!؟ آلبرتو:دروغ نمي گم جناب سروان،من اين بار چند تا شاهد دارم گامبا:مثل اون دفعه! همه شهادت مي دند آلوارو سرِ پستش بوده؟ آلبرتو:نه جناب سروان!اونها از ترس گنزا لس شهادت دروغ دادند گامبا:جاگوار؟ آلبرتو:بله جناب سروان،جاگوار،آلوارو رامجبور كرده منو اذيّت كنه گامبا:چرا؟ آلبرتو:چون واسه ي …اون نامه نمي نويسم و… گامبا:فقط همين؟! خُب واسه دوست دخترش نامه بنويس!{مي خندد} آلبرتو:چون…چون من وترزا نامزد شديم گامبا:ترزا؟ آلبرتو:اون مي خواد واسه ترزا نامه بنويسم{گامبا مكث ميكند.} گامبا:خُب كجاند اين شاهدهات؟ آلبرتو:پيش ستوان تمپل! من به ستوان همه چيز رو تو ضيح دادم گامبا:آرانا!{مكث} شغال!! بيااينجا!{آرانا مي آيد و پا جفت مي كند} آرانا:بله قربان! گامبا:به ستوان تمپل بگو حسابي اون محصّلها رو توجيه كند تا بدونند مي خواند بياند كجا! بعد بيارشون اينجا آرانا{با ترس}:چشم قربان{آرانا احترام مي گذارد و مي رود.} گامبا{در حالي كه صداي آه وناله مي آيد} :واي به حالِت محصّل اگه اين بارهم قصّه سر هم كرده باشي! آلبرتو:ولي جناب سروان تقصيرمن نيست اونها از جاگوار مي ترسند گامبا:يعني بيشتر از من؟! هان؟ آلبرتو:نه قربان گامبا:خوب حواست رو جمع كن ببين ستوان چطوري توجيهشون ميكنه تا ترس از جاگوار كه هيچ ترس از شير هم از يادشون بره ! {مكث} {شاهدهاـ بوآ ،ماريو،خود شغال وآلواروـ چهار دست وپا وارد مي شوند،چون ستوان تمپل به كف پايِ آنها شلّاق زده آنها مثلِ سگها راه مي روند وناله مي كنند} گامبا{داد مي زند} :مثل آدم رويِ پاتون بايستيد! توله سگها،فكر كردين اينجا سيركِ؟ نه آموزشگاهِ نظاميه{شاهدها به زور روي پا مي ايستند}خبردار بايستيد! {به زور انجام ميدهند در حالي كه پا برهنه اند وپوتينهايشان به گردنشان است}شما با اين وضع آبروي آموزشگاه رو مي بريد پس چرا خودتون رو معرّفي نمي كنيد توله سگها؟! بوآ:ژوائو پدرائو از گروهان اوّل ماريو:ماريو سباستين از گروهان اوّل آلوارو:آلوارو ريكوبا از گروهان اوّل شغال:ريكاردو آرانا محصّل سال سوّم از دسته ي سوّم گامبا:همون شغال بهتره! {بقيه مي خندند} خفه شين توله سگها! يادتون رفته كجا اومدين؟ گامبا{پس از مكثي} :خُب ببينم ،شما از جاگوار مي ترسين؟ {همه كمي آشفته} :نه قربان! گامبا{عصباني داد مي زند} :غلط كرديد داريد دروغ مي گيد شما از اون مي ترسيد! همه:بله قربان! گامبا{مي خندد} :ديدي ترسشون ريخت! خُب شما سه تا رفقاي گنزا لس! بگيد ببينم گنزالس از فرناندز بدش مياد؟ از اون متنفّره؟ {گامبا به ترتيب به آنها نگاه مي كند} بوآ:نه قربان ماريو:نه آلوارو:نه قربان شغال:نمي دونم قربان گامبا:تو خفه شو!{گامبا برميگردد يقه ي آلوارو را مي گيرد}ببينم گنزالس تورو مجبور كرد فرناندز رو اذيّت كني؟ آلوارو:نه قربان گامبا:پس خودت مي خواستي اذيّتش كني؟ آلوارو:نه قربان من اصلا با آلبرتو كاري نداشتم! آلبرتو:اون دروغ مي گه! گامبا{آلوارو راول ميكند} :تو ساكت شو! ببينم هيچ كدومتون از دزديدن وسايلِ فرناندز خبر دارين؟ {كسي چيزي نمي گويد} از اون كثافتكاري چي؟ {باز هم}…اينو واسه چي گفتي بياد؟ {منظورش شغال است} آلبرتو:اون هم ديروز تويِ توالتها بود گامبا:گنزالس تو رو هم اذيّت كرد؟ شغال:نه قربان گامبا:پس اونجا چيكار داشتي؟ {شغال مي خواهد جواب بدهد ولي گامبا مي خندد وميگويد} مي خواهي بگي آهان! شغال :نه قربان! من داشتم توالتها رو تميز مي كردم! گامبا:چراتو؟من گفته بودم جاگوار تميزشون كنه؟ جاگوار تو رو مجبور كرد اين كارو بكني! شغال:نه قربان فقط پيشنهاد كرد{گامبا عصباني مي شود} گامبا:گُم شين همه تون گم شين بيرون!! تو شغال بگو گنزالس بياد اينجا! شغال{با ترس} :چشم قربان{همه مي روند بيرون به جز آلبرتو} گامبا:توهم برو بيرون ويادت باشه تا سه ماهِ ديگه حقّ مرخّصي نداري تا ياد بگيري قصّه نگي و رفقاتو واسه تسويه حساب به لجن نكشي و آبروي آموزشگاه رو هم با اين كارهات نبري! مرخصي{آلبرتو مي رود بيرون وپس از مكثي جاگوار در ميزند وميايد وسلام نظامي مي دهد} گامبا:اسمت چيه محصّل؟ جاگوار:خورخه خوزه گنزالس گامبا:خُب راحت باش جاگوار:راحت نيستم قربان گامبا:چي؟ جاگوار:چون تويِ اتاقتون پُره از بويِ سگها وخبر چينها ستوان گامبا:فكر كنم بويِ گند يه گربه ي وحشي مياد محصّل جاگوار:نه اشتباه كردين،اين بويِ يه جاگواره!ستوان گامبا:به من نگو ستوان كثافت! جاگوار:شما مي دونيد من تعهّد دادم ،من كاري نكردم ستوان! گامبا{در حالي كه به سمتِ جاگوار جَست زده}:اينقدر به من نگو ستوان كثافت! جاگوار:چشم ستوان! گامبا{يقه ي جاگوار را مي گيرد}:مي خواهي منو مسخره كني هان؟ جاگوار{عصباني در حالي كه دستهايش مي لرزد}:مي خواهيد منو بزنين؟ اگه مردي درجه هات رو بكن! شايد زورت بيشتر از من باشد ولي من ازت نمي ترسم! گامبا{او را رها مي كند}:تو مي خواستي به مافوقت صدمه بزني سرو كارت با دادگاهِ نظاميه جاگوار{مي خندد}:راستش قربان من هنوز فرق مافوق وماتحتم رو نفهميدم! گامبا:تويِ دادگاه نظامي مي فهمي محصّل جاگوار:شما هيچ شاهدي ندارين قربان گامبا{مي آيد نزديك جاگوار وزُل مي زندتويِ چشمش}:تو خيلي پُر رو شدي گربه!{هردو به هم خيره مي شوندگويي جاگوار دارد برنده مي شود گامبا بر مي گردد وپشتش را ميكند به او} گامبا:بشين!{جاگوارنمي نشيند .گامبا بر مي گردد و فرياد ميز ند}بهت ميگم بشين! مثلِ يه سگ {جاگوار مينشيند روي زانوهايش،ولي گامبا پا مي گذارد روي دوشِ جاگوار تا او را بنشاند}پارس كن سگِ كثيف!پارس كن{جاگوار پارس نمي كند ولي آرام آرام به سمت گامبا مي آيد ،گامبا مي ترسد واو را با لگد به عقب هُل مي دهد}گم شو بيرون كثافت ولي اين رو بدون دلم مي خواد گند كارات بالا بياد اون وقت كاري مي كنم كه آرزوت باشه پارس كني! { پايان صحنه ي سوّم}d''''''b
صحنه چهارم/توالتهای آموزشگاه {ماریودر صحنه است مضطرب ومتفکرومنتظر جاگوار وارد صحنه میشود.ماریواورا سوال پیچ میکند} ماریو: آ زادت کردند جاگوار؟ جاگوار:هیچ چیزی رو درمورد من نتونستند ثابت کنندولی.... ماریو:ولی چی؟ جاگوار:ولی بوآی بدبخت ...یه مادرسگی همه چی رو درمورد اون لوداده... ماریو: بوآ چی شده ؟...هان؟! جاگوار: من میدونم کی اونولوداده...برو اون خبرچین روبیار! ماریو: آلبرتو؟ جاگوار:آره...اون باید جلوی همه اعتراف کنه که بوآ رولوداده... یالاّ {ماریو میرود ودرهمین حین چند محصل سال سومی می آیند توی توالتها در حالیکه آنهاازدیدن جاگواریکه خورده اندمی خواهند به روی خودشان نیاورندوبه توالت بروند} جاگوار: بشینید همونجا بچه ها! محصل1:چی شده جناب گُنزالس؟ جاگوار:بشینید ومنتظر یه نمایش جالب باشین.{محصلها تعجب می کنند مینشینند}جاگوار می خاد یه سگ وحشی رو رام کنه{آنها می ترسند}نترسین با شما کاری ندارم...شما فقط باید شاهداین ماجرا باشید {ماریو با آلبرتو می آیند توی توالتها جاگوار میرود به طرف آلبرتو صورتش رو به او نزدیک میکند وکمی آرام با او حرف میزند ولی تماشاچی کاملا می شنود} جاگوار: تو بوآ رولو دادی خبرچین...ومن امروزکاری میکنم که جلوی همه اعتراف کنی!... جاگوار :{رویش رابرمی گرداند وبلندمی گوید}:بشین سگ وحشی!{کمربندش را در می آوردبه ماریو اشاره می کند ماریو آلبرتو را چهاردست وپامیکند}تواعتراف می کنی که بوآ رولودادی؟ آلبرتو : من کسی رولوندادم! جاگوار :کثافت ترسو!...تو باعث شدی بوآی بدبخت رو از آموزشگاه اخراج کنند میفهمی؟.. آلبرتو : من این کار را نکردم! جاگوار : بوآی ساده!..اون همیشه هوای تورو داشت...اگه می دونست تواینقدر پستی!... آلبرتو {فریاد میزند}:من هیچکس رو لوندادم جاگوار!{ جاگوار به طرف او می رودوبا کمربند ضربه ای به کمرش میزند} جاگوار : توی بزدل باید بدونی توی دسته جایی واسه خبرچینا نیست...{دوباره میزند} باید بدونی که بچه ها خبرچینا رو چطوری توجیه میکنند{دوباره میزند}باید بدونی یا جاگوار در افتادن یعنی چه{دوباره میزندوبلندش می کند وآرامترمیگوید}تو ترزا رو میخای ...پس باید بدونی بابت آن چه بهای سنگینی را باید بسلفی آلبرتو : من خبرجین نیستم جاگوار! جاگوار: با وجود این خبر چین توی دسته دیگه کی می توند ورق بازی بکند...سیگار بکشد ... شرط بندی بکند... کی میتوند یه شب خواب راحت داشته باشدوقتی این کثافت راپرت همه کارامون رو به افسرهای آشغال میده؟... آلبرتو : من کسی رو لوندادم !
جاگوار : نمی خواهی دهنت رو باز کنی ...ترسو بزدل داری مثل بید می لرزی؟...اینجاش رو نخوانده بودی هان؟...{جاگوار از آلبرتو دور میشود ویکی از محصلها را بلند می کند ویقه اش را می گیرد} جاگوار :تو بوآ رو لودادی؟ محصل1: نه! جاگوار : اون شب تو نگهبان بودی؟ محصل1: جناب گُنزالس من از هیچ چیز خبر ندارم! جاگوار : دروغ میگی{به ماریو} ببرش وحسابی توجیهش کن... حسابی {در حالیکه ماریو محصل1 را می برداواز جاگوار التماس می کندوبه پایش می افتد} محصل1: تو روخدا جناب گُنزالس من کاری نکردم..من از هیچ چیز خبر ندارم...بذارین من برم...جناب گُنزالس!...جاگوار!...{صدای آه وفریادهای محصل 1 می آید آلبرتو کمی خودش را وامی دهدوناراحت میشود} جاگوار {به آلبرتو}:می دونی سال اول کی نگذاشت سگ باشی؟..من!... کی نگذاشت توجیهت کنند؟...من!...کی همیشه هوای دسته رو داشت تا سال پنجمیها چیزهاتون رو ندزدند؟...من!... میدونی کی باند رو راه انداخت ؟...من!..بعد تو ترزای من رو ُبر می زنی...بچه های من رو لو میدی...کاریت بکنم که هزار بار آرزوی مرگ بکنی...{ماریو محصل1 را داخل صحنه می کند محصل خونین با لباسهای پاره حتی نمیتواند سرپابایستد پخش زمین میشود جاگوار به آلبرتو نگاه میکند می خواهد ببیند اعتراف می کند یا نه به ماریو اشاره میکند دومی را ببرد دومی فقط گریه میکند} جاگوار : اگه تو این سه سال آدمت نکردم واسه اون قصه های عشقیت بود... از اونها خوشم می اومد ...فکرمی کردم توهم مردی...وگرنه چطوری این همه چیزاز یه فاحشه خانه می دونستی ...ولی وقتی رفتم اونجا فهمیدم توهیچوقت نتونستی کاری بکنی{با خندهای عصبی}تو یه بچه مزلف ترسویی...فقط همین..{ماریو نفر دوم را هم می آورد او هم مثل قبلی است آلبرتو فوق العاده ناراحت است می خواهد جلوی جاگوار را بگیرد ولی میداند چه قیمت گزافی دارد ماریو نفر سوم را می برد سومی گریه نمی کند محصل سومی کوچک اندام ولی جسوراست طوریکه اصلا از این قضیه نترسیده } تو با من درافتادی ...اول با همکاری نکردن با باند...بعد با نامه ننوشتن به ترزا و ُبرزدن اون...حالا هم با لو دادن بوآ بهترین عضو باند تو میخواهی باند رو لو بدی تو می خواهی دخل باند رو بیاری...ولی من نمیگذارم... فهمیدی؟...{نفر سوم هم آورده می شود آلبرتو دیگر گریه اش گرفته وخرد شده ماریو هم آسیب دیده وکتک خورده.با این همه سومی بسیار آسیب دیده است طوریکه به زور راه میرود} جاگوار{ ماریو را میبیند و میخندد وبه نفرسومی میگوید}: تو روحِ یه جاگواروداری ولی جسم اونو نه!...در هر صورت به درد باند میخوری...روت فکرمیکنم باید امتحان پس بدی...! جاگوار {به ماریو}: یه کم مشروب بده اینها تا عیششون کامل بشه {ماریو این کار رامی کند به زورهم شده به آنها می خوراند به آلبرتو هم می دهد به زور} جاگوار{یقه آلبرتو را می گیرد } : خب حالا وقتشه اعتراف کنی که بوآ رو لو دادی!... آلبرتو :من؟...نه!...نه لو ندادم! جاگوار {عصبانی}: نکنه دلت میخواد این سگها رو بکشم تا زبونت باز شه...هان؟{در حا لیکه محصلهای سال سوم فوق العاده ترسیده اند جاگوار پیت بنزینی را می آورد ودرش را باز می کند} جاگوار :فکر بدی هم نیست!..سه تا سگ ویه خبرچین که سیاه مست شده بودند با هم شرط بندی میکنند..احمقانه است ولی خُب مست بودند...سگها میگن توی این پیت آبه وخبرچین میگه بنزینه... خبرچین پیشنهاد می کنه که اگه آبه بریزین رو سرتون ومن کبریت رو میزنم بهتون و...هی یه آتیش بازی عالی...{دراین حین جاگوار سه تامحصّل را کنار هم دایره کرده طوریکه سرهایشان درمرکزدایره به هم چسبیده محصّلها گریه میکنند والتماس ولی جاگوار بنزین را روی سرآنها میریزد وقتی بحثِ پیشنهاد را میکند} جاگوار : تا ده می شمرم وبعد این سه تا پوف...می رن اون دنیا!... یک : توباید اعتراف کنی یه بچه مزلف ترسویی دو: اعتراف کنی ازجاگوار می ترسی سه: اعتراف کنی با ترزا هیچ رابطه ای نداشتی چهار اعتراف کنی که مرد نیستی پنج: اعتراف کنی که خبرچین گامبایی شیش اعتراف کنی که یه سگی هفت: اعتراف کنی که واسه بچه ها نامه نوشتی تا نامزدهاشون رو جور کنی هشت: اعتراف کنی که ستوان تمپل بهت تجاوزکرده ُنه: اعتراف کنی که از بوآ بدت می اومد و دَه: اعتراف کنی که بوآ رو لو دادی...{جاگوارفندکی را که ازهمان شماره اولی روشن کرده وازسمت دیگر صحنه به طرف محصّلها نزدیک می شده پایین می آورد تا محصّلها را آتش بزند } آلبرتو{فریاد میزند با لکنت} : نه!جاگوار...من اعتراف میکنم...من به همه چیز اعتراف میکنم!... {و هق هق گریه اش به هوا میرود} جاگوار : خُب بچه ها دیدین که اون اعتراف کرد...اون جلوی همه تون اعتراف کرد که خبرچینه... یه خبرچین کثیف...خُب معطل چی هستین ... توجیهش کنین!... {ماریو وبقیه می ریزند سر آلبرتو واو را میزنند و فریاد میزنند « خبرچین !» نور صحنه کم کم می رود واین فریاد به طور متوالی به گوش می رسد وهربارازبارقبل بلند تر ومنظم تر} پایان صحنه چهارم
صحنه پنجم/ اتاق فرمانده {فرمانده وگامبا در اتاق فرمانده در حال بحثند } فرمانده: نظرت چیه گامبا ؟ گامبا: اینجور که معلومه... فرمانده: من نظر خودت را می خواهم ! گامبا: به نظر من قربان ! گنزالس نمی توانسته قاتل باشد ...خیلی ساده است شبی که آلبرتو مرده گنزالس تو آموزشگاه نبوده اون مرخّصی بوده همون روز رفته مرخّصی...پس اون قاتل نیست ... فرمانده: به نظر تو کی قاتله؟ گامبا: به نظر من کسی قاتل نیست قربان !آلبرتو خود کشی کرده به خاطر آزار واذیّت بچه ها مخصوصاً گنزالس...
فرمانده: گنزالس!...میبینی گامبا همه چیز به اون ختم میشه...اون شب وقتی میفهمد که آلبرتو خبرچینه اونو میکشد... گامبا: ولی قربان آلبرتو شب بعدش مُرده... فرمانده{فریاد می زند}:نه سروان گامبا!آلبرتو همون شب کُشته شده!...کارشناسها هم این نظریّه را تایید کرده اند... تو هم تویِ گزارشت بنویس همون شب! گامبا: ولی قربان وظیفه من اینه که واقعیّتها را بنویسم... فرمانده: احمق نشو گامبا بله واقعیت اینه که آلبرتو خودکشی کرده...ولی حقیقت اینه که گنزالس با گرفتن اقراربه زور ازآلبرتو کاری کرده که همه دسته سوم اونو اذیّت کنند طوریکه آلبرتو مجبور ...تاکید میکنم مجبور به خودکشی شده پس جاگوار باعث مرگ اونه...باعث مرگ یعنی قاتل... حقیقت! مهمتر از واقعیته! گامبا: ولی گنزالس بی آنکه کاری کرده باشد باید تا آخرعمرش بیفتد زندون؟... فرمانده: اون خیلی کارها کرده...اون پسر شرّیه!... گامبا: ولی مجازات کل کارهایی که کرده حداکثر دو یا سه سال حبسه! فرمانده: ناراحت نباش گامبا من کاری می کنم که بیشتر از این براش نبُرند{گامبا مبهوت فرمانده از داخل کشو بسته ای را در می آورد}می دونی اینها چیه گامبا؟ گامبا: نه قربان! فرمانده: بخوانش تا یادت بیاد! گامبا{می خواند}: لولت...لاس زن لاشی...فاحشهِ خر ورییس فاحشه خانه ... فرمانده: خُب؟ گامبا: قصّه های فرناندزه! فرمانده: آره...یه مشت کثافت.... که بچه ها رو فاسد می کنند...ولی مهمّتر اینکه اینها مدرکند ... مدارکی که نشان می دند آلبرتو یک فرد فاسد وروانیه!..می فهمی گامبا؟ گامبا: نه قربان فرمانده: خب فرض می گیریم این فرد فاسد به نامزد یکی از محصّلها تجاوز می کند...خُب آیا اون محصّل حق ندارد از این فرد فاسد انتقام بگیرد؟ گامبا : یعنی بکُشدش؟ فرمانده: خب اگه به این خاطر یه فرد فاسد رو بکشند وقاتل به قتل اعتراف بکنه وچیزهای دیگه اون موقع دادگاه مجازات اونوخیلی کمتر می کنه گامبا: این نظر شماست ولی من نمی تونم دروغ توی گزارشم بنویسم...مسئولیّت این کار... فرمانده: بسّه گامبا.. بسّه {مکث} برو بگو گنزالس رو بیاورند اینجا { گامبا احترام میگذارد و می رود جاگواروارد اتاق می شود با لباس ناقص نظامی یا لباس زندانیها ولی سلام نظامی نمیدهد هر دو کمی به هم خیره می شوند}اوه راستی اسمت چی بود؟ جاگوار{با اکراه}: جاگوار فرمانده: نه منظورم شهرتت نبود جاگوار: ...گنزالس فرمانده: خُب محصّل بیا بشین...میدونی همه محصلها آرزوشون اینه که یک بار هم که شده اینجا رو ببینند... جاگوار: من رو برای چی انداختین تو سلول ؟ فرمانده: بیا بشین من باهات حرف دارم... جاگوار{داد می زند}: من از درجه دارها بدم میاد هر چی درجه شان بالاتر باشد بیشتر ... فرمانده{فریاد می زند}: وقتی بهت می گم بشین بشین کثافت!{جاگوار پس از مکثی می نشیند فرمانده دوباره آرام میشود} انداختیمت تو سلول چون متّهمی به قتل محصل فرناندز ...وطبق مدارکی که به دست آوردیم تو قاتلی ومتهم دیگه ای وجود نداره جاگوار: من؟...هه...هه..من اصلا توی آموزشگاه نبودم!... فرمانده: تو توی آموزشگاه بودی وچند تا شاهد داریم که دیدند تو اونو اذیت کردی تا اعتراف کنه خبرچینه!... جاگوار: اون مال شب قبلش بود... فرمانده{وسط حرف جاگوار می پرد}: ببین محصل من میدونم تو اونو نکشتی .. جاگوار: خب پس... فرمانده: خوب گوش کن پسر! تو اونو نکشتی ولی باعث شدی اون خودکشی کند! جاگوار: من باعث نشدم محصلهای دیگه هم اونوا ذیت کردند همه... فرمانده: ولی تو اونو مجبورکردی که بگه خبرچینه...ما چند تا شاهد داریم... جاگوار: من هم شاهد دارم که اون شب اینجا نبودم...با آلبرتو کاری نداشتم و... فرمانده: تو خیلی احمقی پسر !...میدونی توی دادگاه نظامی... با مدارکی که تو باورشان نداری وچند دقیقه دیگه می بینیشون حُکم اعدام یا خیلی خوش شانس باشی حبس ابدت رو می بُرند... جاگوار: ولی من کسی رو نکشتم... فرمانده:محصل اونجا مهم نیست کی کی روکشته..مهم مدارکند ومدارک همه علیه تواند جاگوار: نه!.. فرمانده: به نفعته اعتراف کنی تا شامل تخفیف بشی جاگوار: اعتراف به چی؟ فرمانده: چقدر احمقی!..خیلی ساده است ما می دونیم که فرناندز فرد فاسدی بوده...قصه های منحرف اون ورفتن اون به فاحشه خانه ها..همه.. جاگوار: اون فقط بلده حرفش رو بزند اصلا این کاره نیست! فرمانده: مهم مدارکند...اون با نا مزد تو رابطه برقرارمیکندوبه اون تجاوز میکند جاگوار: دروغه!... فرمانده: فرض می کنیم... بعد تو می فهمی وازش انتقام میگیری جاگوار: میکشمش.. فرمانده: اوهوم جاگوار: نه!... این غیرممکنه...{داد می زند}غیرممکن فرمانده: خب خفه شو وحواستو جمع کن وببین شاهدات چی شهادت میدهند {صدا میزند } اوّلی بیاد تو! ..{شغال داخل می شود در حالیکه خیلی ترسیده} خب محصل بگو اون شب چی شنیدی؟ شغال: شنیدم که جاگوار گفت اگه بوآ رو لو بده میکشمش جاگوار: تو گوش واستاده بودی؟.... فرمانده: برو بیرون محصل تو هم خفه شو وگوش بده!...دومی؟ { وقتی فرمانده نفر دوم را صدامیزند که او همان محصل سومی است اونمی آید } فرمانده{ فریاد می زند}: دومی؟ گامبا{نفس زنان می آید}: قربان اون فرارکرده فرمانده: {عصبانی}:کثافت بی عرضه!...نفربعدی را بفرست بیاید تو... جاگوار: {به گامبا}:اون کی بود سروان؟{گامبا مکث میکند} گامبا: اون محصل سال اول..خوب نمیشنا سیش ولی خیلی فرز بود. فرمانده: بعدی؟!{گامبا میرود} فرمانده:{محصل 1 وارد میشود} تو چی دیدی اون شب؟.. محصل 1: جاگوار...محصل خورخه خوزه گنزالس...اون شب می خواست همه ما را بکشد... مست کرده بودومی خواست همه ما رو بکشد تا آلبرتو اعتراف کند فرمانده: خب برو دیگه...می خواهی بقیه شون رو هم ببینی؟..{جاگوار چیزی نمیگوید} هان؟... جاگوار: دروغ می گند! فرمانده: خب بهتره آخریشون بیاد... رفیقت ماریو{جاگوار تعجب می کند} ماریو سباستین! ...{ماریو تو می آید وسلام نظامی می دهد مثل سایرین} خب تو همیشه با جاگوار بودی؟ ماریو: بله قربان فرمانده: پس از همه چیز خبر داری ؟ ماریو: بله قربان جاگوار: ماریو؟ ... فرمانده: خفه شو وگرنه...خب بگو ببینم گنزالس از آلبرتو بدش می اومد؟ ماریو: بله قربان فرمانده: اونو اذیت می کرد؟ ماریو: بله فرمانده: اونو تهدید کرد که بکشد؟ ماریو: بله قربان فرمانده: اون شب می خواست محصلها را بکشد؟ ماریو: بله قربان فرمانده: از آلبرتو اعتراف گرفت؟ ماریو: بله قربان فرمانده: بعد به خاطر خیانت به باند کشتش ... درسته؟ ماریو: بله قربان جاگوار:دروغه... دروغ میگه ... ماریو؟{ یقه ماریو را می گیرد } فرمانده: خب برو محصل !{ماریو احترام می گذارد ودرحالیکه گریه می کند می رود و جاگوار ولو می شود وگریه می کند} خب حالا نظرت چیه؟.... معامله سود آوریه ...
پایان صحنه پنجم
صحنه ششم/ زندان
{جاگوار در سلول است دارد نامه را تمام می کند } جاگوار{هر چه می نویسد،می خواند }: من اونو نکشتم ترزا ... باور کن... این فقط یه معامله بود ...من آبروی آموزشگاه رو خریدم اونها هم حبسم رو کم کردند...یه معامله.... باور کن!{نامه را می بندد ودرش را می چسباند گامبا نامه را می گیرد} گامبا: متاسفم جاگوار...نشد کاری بکنم...راستی اون فرزه ازآموزشگاه فرارکرد فکرنکنم دیگه برگرده... جاگوار: چه کار خوبی!.... گامبا:...خب دیگه فکر نکنم ببینمت {جاگوار متوجه او می شود}فرمانده واسه این کارهام منتقلم کرد به کوهستانهای جنوب...جایی که ده سال پیش اول خدمت اونجا بودم! ...خب؟ جاگوار{ناراحت}:من خوب بلد نیستم نامه بنویسم ... بهش بگو...{گامبا منتظر}...{مکث} گامبا: بهش می گم که کار تو نبوده...مطمئن باش! پایان 18/2/81
اشخاصِ نمایش: جاگوار:خورخه خوزه گنزالس آلبرتو فرناندز بوآ:ژوائو پدرائو ماریو سباستین آلوارو ریکوبا شغال:ریکاردو آرانا سروان گامبا فرمانده و سه محصّل سال سوّمی
مکان،آموزشگاهی نظامی در پرو زمان، سال 1960
d''''''b
|
|