خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
3 اسفند 1383  

انوشیروان مسعودی

                                                اتوبوس

عجب آرامشی بود همه جا ساکت, ارام و چیزی جز صدای خش خش رادیوی زپرتی پدربزرگم و نک و نال های مادربزرگم نمی امد. با خیال راحت و در کمال آرامش کتاب میخواندم.خلاصه غرق در مطالعه بودم و در دنیای دیگری سیر میکردم. دستانم را پشت سرم حلقه کرده بودم .در حین خواندن بودم که مادربزرگم مزاحمم شد, سعی کردم خودم را بیشتر در داستان غرق کنم ولی سروصدای مادربزرگم خیلی زیاد بود ,آخر سر سرم را بلند کردم و مادربزرگم را در حال جستجوی جانمازش دیدم.با خودم گفتم مگر ساعت چند است که مادربزرگ میخواهد نماز بخواند؟ کم کم حس کنجکاویم بر دیگر تمایلاتم غلبه کرد. بلند شدم پشت گردنم عرق کرده بود, کش و قوسی به خودم دادم و صدایم را بلند کردم: - مادرجان ! چه خبره؟ دنبال چی میگردی؟ مادر بزرگم جانماز را پیدا کرد و با خوشحالی گفت:"هیچی ! مادر چیزی نمیخواهی؟" - نه ! مگه ساعت چنده که میخوای نماز بخونی؟ دندان مصنوعی اش را درآورد ,چرخواند و دوباره در دهانش گذاشت: چی گفتی مادر؟ خودم از جایم برخواستم, ساعتم را از کنار بالشم برداشتم و نگاه کردم ساعت یکربع به هشت بود . وای دیرم شده بود باید ساعت هشت و نیم خواهر کوچکم را از کلاس زبان می اوردم . مثل خرگوشی که روباهی را دیده باشد از جایم برخاستم و به طرف جالباسی رفتم. شلوار کردی پدربزرگم را که پوشیده بودم در اوردم و شلوار جین دو رنگم را پوشیدم . کتاب صادق هدایتم را زدم زیر بغلم, مادربزرگم سر نماز بود ,چادر نماز گل گلی اش را که یکی از دوستانش از مشهد برایش اورده بود را به سر انداخته بود و داشت با ناخنش ور میرفت.رو به پدربزرگم که حالا رادیواش درست شده بود و داشت از رادیو پیام موسیقی سنتی ترکی گوش میکرد گفتم:"اقا جان! خداحافظ از مادرجان هم خداحافظی کن" سرش را به نشانه قبول کردن پایین اورد و موهای پرپشت یکدست سفیدش را به نمایش گذاشت. به سرعت از خانه خارج شدم. از کوچه پس کوچه های نیمه تاریک میگذشتم . تابستان بود وبچه ها از تعطیلی مدارس بهترین استفاده میکردند مادر هایشان هم در سر در خانه ها مینشستند و تا امدن شوهرهایشان گرم صحبت میشدند . بوی خاک نمناک که از پاشیده شدن اب به روی زمین به وجود امده بود به مشامم میرسید از بچگی از این بو خوشم میامد و مثل همیشه ریه هایم را از آن پر کردم.

همیشه ریه هایم را از این بوی خوش پر کردم. رفتم تا رسیدم به ایستگاه اتوبوس. در صف ایستادم. هنوز اتوبوس نیامده بود .در کنار من دو پسر افغانی در حال صحبت بودند . یکی از آنها که معلوم شد نامش احمد است درحال تعریف کردن جریان شب قبل بود و تند تند و با عجله به رفیقش که مشتاقانه حرف های او را میبلعید می گفت: " دیشب تو ساختمون خوابیده بودم که صدای خش خش اومد اول فکر کردم گربه گل مراد است . دوباره خوابیدم چشمام گرم نشده بود که باز همون صدا اومد چوبم رو برداشتم رفتم دیدم جمعه یه گوشه گرفته خوابیده..." رفیقش پرید وسط حرفش: - کدوم جمعه؟ جمعه نقاش یا اون که معتاد شده؟ - معلوم دیگه جمعه تریاکی . از بس التماس کرد که بگذارم شب تو ساختمون بمونه که سرم رفت بهش گفتم همون دفعه پیش که به خاطرت صاحب کار بیرونم کرد برای هفت پشتم بسه انداختمش بیرون. در همان لحظه اتوبوس رسید .مردها و زن ها به سمت اتوبوس هجوم بردند با خودم گفتم : بیچاره اتوبوس! احتمالا از دیدن این همه آدم که به سمتش هجوم میبرند ترسیده ولی چند ثانیه بعد نظرم عوض شد و به این نتیجه رسیدم که اتوبوس همیشه از این صحنه ها میبیند. وارد اتوبوس شدم.جا نبود که بنشینم .ایستادم و به یک صندلی تکیه دادم.راننده از اتوبوس خارج شد . تابستان بود و هوا گرم و شرجی . از روی بیکاری کتاب هدایت را برداشتم و یک صفحه از آن را خواندم اما هیچ چیز حالیم نشد کتاب را بستم.در کنار من دو پیر مرد ایستاده بودند یکی از آن دو که نان سنگک به دست داشت رو به آن یکی گفت:"شمسی دیروز رفت پیش خواهرش!میگفت بنده خدا مریض شده با اینکه دل خوشی از خواهرش نداشتم اما اجازه دادم بره.خواستی امشب بیا خونه ما یه شب مجردی زندگی کنیم.رفیقش با خنده گفت: مثل اون موقع ها که مینشستیم تا صبح می خوردیم حیف که الان راحت گیر نمیاد . - اون هم پیدا میشه. پس امشب دیگه خوش میگذرونیم!

- والله نمیدانم زنم رو چیکار کنم؟راستش از من هم دیگه گذشته دیگه نمیتونم مشروب بخورم دکتر قدغن کردعه. - راست میگی من هم دیگه نمیکشم تا صبح بیدار بمونم. کم کم صدای اعتراض مسافران بلند شد. پسر جوانی داد زد: "بابا ما کار و زندگی داریم پس این راننده کجاست؟ نیم ساعته است ما رو علاف کرده." پیرمردی به سمت قسمت زنانه فریاد زد: "رباب میخوای با سواری بریم ؟ -نه! حالا چه عجله ایه

و سپس با خانومی که کنار دستش بود گرم صحبت شد

 .

چند مرد که از کار روزانه بازمیگشتند چرت میزدند. کم کم اعتراض ها به فحش تبدیل شد: -پس این مرتیکه کجاست؟ هی میگند ما در کارهایمان نظم داریم نظمشون اینه؟ پیرمرد نان سنگک به دست گفت:"باید بالا سرشون ناظم گذاشت" و با رفیقش خندید و دندانهای مصنوعی اش نمایان شد. بالاخره سروکله راننده پیدا شد و نیامده گفت:"من معذرت میخوام, رئیس خط گفته باید تا ساعت نه صبر کنم تا مسافران مترو هم برسند" دوباره اعتراض ها شروع شد. پسر جوانی که موهای پر پشت سیاه با پیشانی بلند داشت گفت:"این بنده خدا هم که تقصیری نداره. از خط بهش دستور میدن." پیرمرد لاغری که کنار در ایستاده بود گفت:"یعنی چه!ما نیم ساعته که اینجا نشستیم. بالاخره این قدر به راننده فشار آوردیم تا راضی شد حرکت کند.راننده آرام آرام حرکت میکرد وانگار منتظر بود تا مسافران مترو برسند. در همین لحظه مسافران مترو سر رسیدند و راننده از خداخواسته ایستاد. اعتراض ها به فحش تبدیل شد و این دفعه شدید تر از قبل.راننده در را باز کرد پسرکی کوچک ,با سری تراشیده وارد شد .مسافران همه کس و همه چیز را به باد فحش گرفتند راننده در را بست و راه افتاد . پسر با ترس فریاد کشید:"اقا صبرکنید مادرم نیامده." راننده زد رو ترمز. چند مسافر غرولند کردند.مادر پسرک وارد شد و پسرک را بوسید چیزی هم زیر لبی به راننده گفت.راننده زد رو گاز . راننده نگران رئیس خط و بقیه مسافرانی بود که نتوانسته بودند سوار اتوبوس شوند و من هم نگران این بودم که خواهرم الان چه میکند؟.

 

پایان

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website