![]() |
|||||
|
|
|||||
|
|||||
|
علی مسعودی نیا همان...
مرگ پژواك پرستويي بود كه تمام بدنش زخم وكرخ در تكاپوي همان حوصله ها خواب ماندن مي ديد فلج مغزي آهسته ي عشق روي ديواره ي خاكستر وخواب لكنت مرثيه اي خونين بود مثل ترديد همان لحظه ي صفر: آه ! اي هرگز وحشي! لعنت!... ای همین
ذهن من باكره ماند كه كسي غير خيال تو در آن رخنه نكرد من ازاين بغض نجيبانه ي محبوس به وجد آمده ام لحظه اي بود تهي از من وسرشار از تو اين تماشاي مهاجم نفسم را مي كشت! عسلك! دخت آيينه و آرامش و آب! اي همين لحظه ! همين لحظه ي ناب! تا محال ... تا چه تكراروچه تكراروچه هيچ، باز مي پايمت از فاصله ي كركره ها... اي خوشا فاصله هاي ممنوع! عمر ماتم جاويد! فرصت عشق مدام! طاقت صبر زياد!... شعرهای پیشین علی مسعودی نیا در مانیها
نوار مغزی غژ غژ غژ سمباده بكش بر جمجمه ام غژ غژ غژ برمحفظه ي زلزله حجمي ز خطوط دوراني يله كن ساده بكش غژ غژ سمباده بكش انگشت بچرخان در حدقه خالي كنش از چشم خونابه و لخته بر سر اين لاشه ي خاك افتاده بكش غژ غژ سمباده بكش تاريكترش كن يوغ بزن بر مچ پا غل بين دو پا زنجيري پل در ثانيه هاي رعشه رها شو شريان به تشنج ضربه به شهرگ ياكه نگونش كن وبا زنجيرش كباده بكش غژ غژ سمباده بكش اين منحني از ضربت قداره شكسته بين خطوطي متوازي محصور به شطرنجي خفقاني ويراني ويراني تسليمم دشنه به قرباني آماده بكش غژ غژ سمباده بكش صلابه : به تعبير مسيحانه ي شيطان داغ : بر باسن انسان شلاق... تسليمم گر جم خوردم قلاده بكش غژ غژ غژ غژ...
این مجال از انحنای نبض
پس بخوابد پيش آن زن پيش آن زنها رختكنها منتظر هستند آدمكها منتظر تر چشمها هم پيرهن ها هم اين مجال از انحناي نبض مي لغزد تا كمرگاه سكوتي در به در بين عروسكها من تو را بسيار خواهم كشت قاب خواهد شد نگاهم روبرويت مثل يك كابوس مي گريزي هرشب از بوي تنم در متن بالشها تهمت! اي ويرانه خواه از جنون ويران من تورا بسيار خواهم كشت اين مجال از انحناي نبض مي لغزد آسمان لم مي دهد در رخوتي هشيار و طولاني قفل خواهد شد دوباره چشمهايم در نگاه تو من تورا بسيار خواهم كشت تا تصادم در ميان رعشه ي منفور آهن ها دورتر از ارتعاشات عرق آكنده ي تن ها زايش آيينه در زهدان سترون ها رختكنها منتظر هستند تشنه ي خون تو ها ،من ها عاشقان لال بازيها، نگفتن ها خواب خواهي ديد تا بميرد نبضها در انحناي ساعت كوكي پس بخوابد پيش آن زن پيش آن زن ها...
قفلم به خود
قفلم به خود قفلم كه در كسادي اين هجاهاي پايدار گير است دمم به آرواره ي شعري تازه و خيسم از ندامت طعمه پرستي از سماجت تله گريان *** قفلم به خود پيش تر نيا دزدگيرم فغان مي كند و رسوا مي شوي بس كه احمق است در سيطره ي پتيارگي اش تنها جيغ در تواتر جيغش عجز درعجز شك در شك قفل *** لال! مي لغزم از اين جغرافياي مورب تا چاه ويل اين حفره اي كه جاي دهانم روييده حاشيه ي حمايت از خفاش *** لالم، گرفته ام، چه بودم به خود تمامي اين مدت؟ همانم به برج زهرمار گنج لعنت مواضع ميله در نوبت ذبح اره اي طاقت بر... ها !... قفلم…
گرگم و گله نمي برم....
بغضم... بگشاي مرا كه خانه نسازم دردهليز نفس راه هوا نگيرم جاري شوم بلكه آستين خيس نكني به گريه ي مصنوعي... *** بگير مرا كه نبضم از ثانيه سبقت مي گيرم غير مجاز تا بيش از هر تپش با توباشم آنقدر كه يادت برود هستم... آنقدر كه نداني نبضم... *** خشك مي شوم برپوستت: زخمم... آنقدر هستم كه يادت مي رود... مي پوشانيم زير لفافي سپيد... به خون مي كشمش! مي گيريم به باد پماد ناسور مي شوم... رهايم كني، كزازم... *** بعد از سيگار عصرگاه نوك انگشتت چركم و كبره مي بندم... *** ماه نيستم كه بتابمت ازفواصل كركره تاريك و روشن گاه و بي گاه... *** گرگم و گله نمي برم به دندان عاريتي كه راسته اي به نيش بكشم فربه پرخون كشتار روز *** هلاكم كن كه نپيچمت به پا تبر بزن به نمو ساقه ي سمجم *** پشت قوطي كبريت به خطي مدادين و معوج: شعرم و خوانده نمي شوم...
فواصل لال ((1)) تمام قصه همين بود آنگاه كه آمد وپرسيد: چرامرانمي كشي؟ من تمام قصه بودم. همين. ((2)) نه فرصتي براي سكوت، نه فرصتي براي صدايي - صدا - صداهاي هيچ! همزاد نازنين من! چگونه از نفرت ديرينه ام خواهي گريخت؟ كه من از هيچ صدايي ساختم، تا بلوغ، تا محال... ((3)) جغرافياي حادثه مشكوك است من از مرزهاي بي حوصله مي ترسم نمي خواهم آشناي كسي باشم با من غريبه شو! پناهنده ي خواب!... ((4)) درهواي ابري آوازعاشقانه ي يك كولي مرا به آسمان خواند بهار خوابي خسته ودوري از فصل انار تمام قصه همان بود... ((5)) نقره ي روشنم! من به تقدير تومي خندم كه تصوير مرا بايد - شايد- انعكاس دهي غباري به تن بگير! كدرشو! بگريز! ((6)) بركه ام گنديد من تا پگاه قيامت درخميازه ي طويل يك سگ محوم اما هميشه فرصتي براي نماندن هست... ((7)) ماهي صداقت آب است ((8)) ازهمين جمعه ي نيامده مي ترسم كه درعبور تو فاجعه اي انگار... ستاره ها براي تو مي رقصند آب هلاكت ماهي ست ((9)) بوسه خط رابطه است در فواصل لال! ((10)) تمام فصلی حدود ِ گریه و مردن
تا گم شدن هميشه تمناي بالغي ست تمثيل اين عبور در تنگه هاي تيره ي جغرافياي نور باران بغض ما آوار گريه گاه تباه پرنده ايست شايد دلي دفينه ي معصوم نبض ماست شايد ستاره اي من در محال وميسر به هر نفس بسيار مرده ام بسيار گم شده ام در غبار خويش اين لحظه ابتداي پگاه قيامت است من باورم به باور اين لحظه مي تپد آواز عاشقانه ي اين محشر غريب هر لحظه سوي مرثيه مي خواندم ، ولي، آرام ودلفريب من گريه مي كنم من گريه مي كنم راحت نمي شوم خالي نمي شوم من باورم به باور اين لحظه مي تپد اين لحظه ي كبود اين لحظه ي نفس بريده ي بي وقت لامحال من در محال وميسر به هر نفس بسيار مرده ام دردي نمي كشم آهسته مردمكم خيس مي شود آهسته مي خزدغم گنگي به چهره ام آهسته در دل خود آب مي شوم دردا كه عاقبت خونابه هاي خواب جنون مي كشدمرا! پاييز 80 معشوقه های برفی
يك باغ و يك پرنده آوازهاي تكرار دوشيزگان گريان سيلابهاي باران، يعني:خدانگهدار! بي تابي زمستان درپشت شيشه ي دي ديوانگان عاشق، درخيسي دوچشمت جاري ترين ترنم تنهايي وهلاكت تصوير ماه دررود آوازهاي مطرود بي انتها ونابود... ديواره هاي وحشت افسانه هاي بومي ترديد لحظه ي مرگ: اسطوره ي نجومي * معشوقه هاي برفي دوشيزگان دي ماه گيسو گشوده درباد معشوقه هاي برفي: تنديس يك برودت، درلحظه هاي پاك و ، روحاني دو انسان معشوقه هاي برفي: باقلبهايي ازيخ تصويرهايي ازهيچ * معشوقه هاي برفي: خورشيدهاي قاتل ذوب مدرج عشق آغازرخوت دل * معشوقه هاي برفي تصويرهاي مبهم: - يك قرن بي قراري تنهاگريز ودهشت - نسل قمارگيسو - نسل قماراحساس - نسل قمارانسان - نسل فراري ازنور - ليلاجهاي ميرا تصويري ازبهاران، پشت قمارباران، بازنده يا برنده: يك باغ ويك پرنده...
مرد مرده! DEAD MAN))))
در تمام لحظه ها كه لكنتي وول مي خورد ميان حرف ولب عنكبوتي از كنار پنجره تار مي شكافد وعقب عقب مي تراود و دوباره مي تند اين كجا كه هيچش آرزوي محض اين كجا كه غفلتش شكنجه گر اين كجا كه روي تختخواب من، مجمع الجزاير محال و طرد مرد مرده! مرد مرده! مرده مرد... دست روي قبضه منقبض شده روبري ريشخندآينه هي شما!هر آن كه اي و آن چه اي! تشنه ي تهوع تپانچه اي موعد چكاندن است فصل فصل ماشه هاست لاشه ي تو در ميان لاشه هاست ضامني رها كن و هدف بگير هي بمير و هي بمير و هي بمير هر دو سوي جبهه سنگر خودي ست كور خوانده اي در آخرين نبرد مرد مرده! مردمرده! مرده مرد... در دوايري كه دائمند ودائرند ما نه مركزيم ، نه وتر، نه قطر ميز گرد استكان و يك دو بطر مختصات منگ انكسارصوت خوابگاه سايه هاي رو به موت زخمي مثلثات آرميده در كماي انجماد بر تقاطع سرم سه راه درد مرد مرده! مرد مرده! مرده مرد…. يا بپرسمت كجاي عقربه در نواحي غريب آسمان در ميان روزهاي شب سرشت خوب بد زشت من تو را نمي شناسم اي كنايت شگفت! خوب بد زشت هرچه انتهاي صرف هجو لحظه هاي ساده و لطيف خسته از آلارم تلخ هفت صبح خوب بد زشت من تورا نمي شناسم اي كنايت شگفت! اين كجا كه غفلتش شكنجه گر دربهشت دوزخي و دوزخ بهشت خوب بد زشت سايه روي آب خوب بد زشت حجمي از ترانه هاي سنگ قبر خوب بد زشت گفتمت نمي شناسم اي كنايت شگفت! خسته ي غريبه روي خوابگرد! مرد مرده! مرد مرده! مرده مرد... پس اگر به واژه اي ركيك مي توان به وصف يك دقيقه رنگ داد در جدال گنگ دفتر ومداد روزمره ي مدام مرغ ساعت است: كوپرنده كوپرنده ي تو كو كوكو خسته ام زگريه خنده ي تو كو كوكو كو سپيده كو ستاره كو بهار كو كو اين هزارمين پگاه پرسش است كوكو هيچ پرسشي تو را تهي نكرد؟ مردمرده! مرد مرده! مرده مرد... تاب مي خورد ميان برگها افعي خزان بيا ببين در كرانه هاي سبز باغها رونق تولد هجوم زرد مرد مرده! مرد مرده! مرده مرد... آن وسط ميانه ي سكوت وشوك نعره هاي زخمه ي الكتريك مجمع الجزاير محال وطرد جان سپرده جان سپرده جان سپرده مرد بيت بيت سوگنامه اش ولي شاعرانه وحشي است و وحشيانه سرد مردمرده! مرد مرده! مرده مرد... فاصله
دورترين من بيا؛ خسته شدم ز فاصله كاين تن بي رمق دگر، مي نرسد به قافله بين تولد واجل، هست دوباره ام جدل مي نشود جدال حل، تا نكني مداخله آينه ضرب در غضب، حاصل جمع خون وشب محض محال اي عجب،هردوسر معادله سينه بيار وحس ببر ، چشم بيار وجان بخر يكسره سود شد تورا ، مايه اين معامله لشگر سايه ها كنون ، منتظرند پشت در گر ببرند اين غزل ، با كه كنم مغازله |