|
داریوش مهبودی
بخشی از
نمایشنامه ی گیلماش نوشته ی داریوش مهبودی را اینجا می خوانید ، برای دریافت
نسخه ی کامل آن به صورت فایل پ.د.اف می توانید
روی تصویر آن کلیک کنید.ا
گیلماش
( تابستان 1374
)
آخرين بازنويسي : ( ارديبهشت و خرداد 1382 )
همه ی حقوق مادی و معنوی این اثر برای مولف محفوظ می باشد .
هرگونه اقتباس و یا اجرای صحنه ای بدون مجوز کتبی مولف ممنوع می باشد .
darioshmehboodi@yahoo.com
تماس با مولف:
« زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر تا
خرابت نکند صحبت بدنامی چند »
حافظ
مكان :
ويلايي در يكي از دره هاي شمال .
بر فراز دره پل راه آهن است كه
هر از چندي قطاري از آن مي گذرد .
بالا دست دره ، درست كمي پائين
تر از پل روستائي است با بافتي متمركز .
زمان :
يك بعد از ظهر پائيزي.
آدم ها :
خانم كياني
( مادر )
گيلماش
( فرزند )
فرهوت
( تازه وارد )
دكتر بيرنگ ( دوست خانوادگي كياني ها)
رويا
( دختر خانواده )
جواد
( نامزد رويا )
سارا ( نامزد گيلماش )
اشباح
قاچاقچي ها
پرده ی اول
صحنه : هال خانه گيلماش . انتهاي سمت چپ صحنه پلكاني ست كه به نيم طبقه دوم مي
رسد . پهلوي راست پلكان دري يك لته و كوچك به زيرزمين و پهلوي چپ پلكان راهرويي
به حياط مي رود . انتهاي سمت راست صحنه دري كشوئي باز است كه به آشپزخانه منتهي
مي شود . دريچه هاي آشپزخانه به باغ باز است و چند شاخه از درخت هاي خزاني زرد
برگ از پس آن معلوم . سمت راست پرده هايي آويز است كه سالن پذيرايي را پنهان
كرده اند . جلو صحنه سمت چپ يك ميز و مبلمان كهنه اما با شكوه چيده شده . تلفني
قديمي و چند عتيقه و
…
همه چيز حكايت از ويلايي قديمي دارد كه روزگاري مد روز و پر جنب و جوش بوده اما
حالا فرسوده و كلنگي است . انتهاي وسط صحنه يك دو پنجره ي نرده اي كه از كف
اتاق تا ارتفاع نيم متري روشنايي چراغهاي زير زمين را مي نمايانند .
ا
(
پيشنهاد من به كارگردان اين است كه به جاي اجراي كامل دكور و آكساسوار با اتكا
به قوه تخيل خود و همكارانش اجزاي صحنه را به روشي انتزاعي و نماد گرايانه به
خطوط و عناصري كلي احاله داده و تا آنجا كه مي تواند تقابل حجم تهي و گسترده ي
صحنه را با ساير عناصر تشديد نمايد ؛ گونه اي طراحي
abestraction را با بستري مناسب براي يك بازي
رئاليستي تلفيق كرده و از قابليتهاي ديناميك اكساسوار بيش از پيش سود جويد .
براي اين منظور مي بايست سازه هاي استاتيك را به موجزترين شكل ممكن خلاصه كرد
.)
ا
صحنه اول
( رويا
–
مادر )
خانم كياني از زيرزمين به همكف مي خلد . نگران و آشفته در تالار قدم مي زند .
او بانويي است كه ظاهري آراسته اما مغموم دارد . سياه پوشيده و صورت تكيده و
استخواني اش حكايت از جديتي آميخته با مهرباني دارد ، حكايت از سالها زندگاني
پر حادثه و خشن .
رويا دختر خانواده ، بيست
ساله ، نسبتاً خوش برورو ، احساساتي و خوش پوش . اهل آشپزخانه است و يك موسيقي
ملايم ؛ مثلاً ماندالا از كيتارو . او در حال پوست كندن سيب زميني است و توامان
كتابي پيش رو دارد . مادر همچنان در راهرو قدم مي زند و زير لب طبق معمول
چيزهايي واگويه مي كند .
خانم كياني : يعني كي مي تونه باشه ؟ پاك گيج شدم... بیست سال پیش؟ يعني چه ؟
آخه
…
نه نه اون كه نمي تونه باشه .
ل
( خسته شده مي نشيند . بلند تر و خطاب به رويا )
گفتي فرهوت ؟
رويا
( از آشپزخانه )
:
چيزي گفتي مامان ؟
خانم كياني : گفتم اين
بابا اسمش فرهوته ؟
رويا : فكر كنم .
خانم كياني : آخه من
همچين اسمي رو هيچ وقت نشنيدم .
رويا : يعني الكي خودشو
دوست شما جا زده ؟
خانم كياني : آخه براي چي
؟ ببينم . نگفته كه مارو از كجا مي شناخته ؟
رويا : گفتم كه گيلماش
حرف زده .
خانم كياني : خب تو ازش
نپرسيدي اين آقاي
…
رويا : فرهوت .
خانم كياني : آره ، فرهوت
. نپرسيدي كه چجور قيافه اي داشت؟
رويا : دو تا چشم ، دو تا
ابرو ، دماغ و
…
و سبيل . آره اين جوري بهتره .
خانم كياني : سر به سرم مي گذاري ؟
رويا : آخه من كه مفتش
نيستم مامان ، در ثاني ، گيلماش جواب سلام آدمو به زور مي ده چه برسه به اين
جور سين
– جيم ها و چه مي دونم
… آخه من چه مي دونستم شما حتي اسم اين آقاهه رو هم نمي دونين .
( به نيم طبقه دوم مي رود . )
خانم كياني : كاش يه
خورده از بي خيالي شما هم نصيب من شده بود .
رويا : اين كه ديگه اين
همه اعصاب خوردي نداره . امشب معلوم ميشه .
خانم كياني : تا امشب من
هزار بار مُردم و زنده شدم دختر !
رويا : اصلاً به من چه .
خب حتماً از دوستان قديمي تون بوده ديگه . ( بلند مي خندد )
فرهوت ! ! اَه خدا جون
فكرش و بكن ، دوستم دوستاي قديم !! هه هه هه
آ خدا مردم از خوشي .
خانم كياني : آخه ما كسي
به اين اسم رو نداشتيم .
رويا
( از بالا ) : خب حالا هر كي مي خواد باشه .مگه چه خبره يي تسليت
مي گه و بعدشم فلنگ و مي بنده و هري . ها ؟ ( صداي گربه اي از
اتاق نيم طبقه ي بالا . رويا به اتاق مي رود ) من مي روم آماده شم .
خانم كياني
( با اندوه ) : برو عزيزم . برو .
رويا
(باز مي گردد ، از لاي در )
:شما هم با ما مي ياييد ؟
خانم كياني : نه عزيزم .
راحت باشيد .
رويا
( با لبخند ) : با شما هم راحتيم ها !
خانم كياني : شما بريد .
من اينجا كار دارم . يه چيزي رو گم كردم بايد بگردم پي اش .
رويا : شما هنوز تو فكر اون
آقاهه ايد ؟
خانم كياني : يه ولوله اي افتاده تو جونم كه نگو .
رويا :مامان ! شما هم كه مثل
پيرزنهاي دهاتي سر پل حرف مي زنيد .
خانم كياني : يه چيزائي تو زندگي هست كه
…
ببين مادمازل ! بازتوام !
رويا : تو چپ شده مامان ؟
خانم كياني : هيچي . هيچ
چيزم نيست . تو برو به كارت برس .
رويا : آخه
خانم كياني : نگران من
نباش . الان اون چلغوز ميادش ها .
رويا : مامان من جواد را دوست
دارم . مي خوامش .
خانم كياني : نوش جون !
من كه مخالفتي نكردم . برو ديگه . برو دخترم .
رويا : اصلاً چجوره سه تايي با
هم بريم بيرون . تا شب كه اون آقاهه بياد كلي وقت دارم .
خانم كياني : گفتم كه .
اينجا كار دارم .
رويا : مادر !
خانم كياني : بيشتر از
اين خودتو لوس نكن .
رويا : هر جور دوست درايد .
( رويا به اتاق خود باز مي گردد
.
/صداي
گربه
/خانم
كياني به
سمت تلفن مي رود . مي
خواهد شماره بگيرد . مقداري از گچ سقف روي دستش مي ريزد . وحشت زده
عقبميرود.)
خانم كياني : اه
… عجب تركي برداشته
…
رويا ! رويا !
(
رويا سرش را از در بيرون مي آورد .)
رويا
( نگران ) : چي شده ؟
خانم كياني : تو تا حالا
اين ترك رو ديده بودي ؟
رويا : ترك ؟
خانم كياني : اينهاش ! تو
سقفه .
رويا : نه .
( مي خواهد از پلكان پايين بيايد )
خانم كياني : چيز مهمي
نيست . برو آماده شو .
رويا : آخرش اينجا باس رو سرمون
خراب شه .
خانم كياني : آخر همين ماه
تعميرش مي كنيم .
رويا : كارش از تعمير گذشته . باس فكر يه خونه ديگه
باشيم .
خانم كياني : خب ديگه برو
… برو آماده شو…دارهديرتميشه.
( رويا به
نيم طبقه دوم باز مي گردد . در درگاه مي ايستد .)
رويا : فكر نكنم تا آخر اين ماه
هم دوام بياره .
خانم كياني : يه كاريش مي
كنيم . نگران نباش . اصلاً همين هفته مراسم كه تمام شد .
رويا : خرجش زياد نمي شه ؟
خانم كياني : شما نبايد
نگران باشيد . من پول جور مي كنم . از دكتر قرض مي گيرم . شما اصلا نگران
نباشيد . تا منو داريد به هيچي جز درساتون فكر نكنيد .
رويا :اما مادر !
خانم كياني : برو ديگه .
برو
… آمدش ها !
( رويا باز
مي گردد . در را پشت سر خود مي بندد .)
خانم كياني
( با خود ) : نمي دونم تا كي مي تونم دوام بيارم . عجب بادي مي آد
. سرده . سرده .
( صداي هوهوي جغد ! صداي نسيمي
تند در شاخ و برگ درختان . مادر با شتاب به سوي پنجره رو به باغ هجوم مي برد و
ديوانه وار واگويه اي نزديك به فرياد سر مي دهد . )
خانم كياني : گورت و گم
كن كثافت . گم شو . گم شو . دست از سرم بردار .جغد شوم كثيف ! آخدا چقدر دلم
شور مي زنه
…
امشب ، امشب اگر اتفاق
شومي رخ نده شانس آورديم . اه اين هم از قدم نحس اين مرتيكه .
( تفلن زنگ مي زند . سه بار . و
مادر با ترديد و اضطراب
آرام ، آرام گوشي را بر مي دارد . دوباره قطع مي كند نفس عميقي مي كشد
. دوباره تلفن به صدا در مي آيد . مادر اين بار با شتاب گوشي را بر مي
دارد و با اعتماد به نفس
شروع مي كند . )
خانم كياني : الو
…
ببخشيد شما ؟ … آه مي بخشيد …
قربانِ شما ! آره … آره …
گفته از دوستاي قديميه
…
چي ؟ در خونه ي شما هم اومده … عجيبه
… باشه . باشه . گفته كه اسمش فرهوته .
بسيار خوب . اكي
( ok ) . تا يك ربع ديگه
… خداحافظ !
( رويا آراسته آماده ي بيرون
رفتن از پلكان پايين مي خرامد . )
رويا : دكتر بود ؟
خانم كياني : نه
…
يعني آره آره .
رويا : جريان آقاهه رو گفتيد ؟
( خانم كياني رنگش ارغواني ومنقلب شده است . )
خانم كياني : يكي از اون
قرص ها را برام بيار .
رويا : سرخ ها رو ؟
خانم كياني : آبي ها رو
؟
رويا : آخه مامان چرا واسه هر سر
سوزني اعصاب خودتون رو داغون مي كنيد ؟ آخه كجان؟
خانم كياني : تو چيزي
گفتي ؟
رويا :گفتم قرصاتونو كجا گذاشتين
؟
خانم كياني : رو يخچاله .
آبي ها رو بيار .
رويا : اين همه قرص مادر خوب
نيست .
خانم كياني : دكتر داده
هر وقت كه اضطراب داشتم يكي شو بخورم .
رويا : با اين حساب تاحالا يك
دوزش رو خوردين .
خانم كياني : طپش قلبم
بالا ميره . سرگيجه دارم .
( صداي بوق
ماشين )
رويا : جواده . ما داريم مي ريم
در در . شما با ما نمي يايد ؟
خانم كياني : خوش بگذره .
رويا : با شما بيشتر خوش مي گذره
ها .
خانم كياني : تو هم فقط
ياد گرفتي انار ترش و شيرين به روي من بشكني .
رويا : آخه مامان .
خانم كياني : خودتو لوس
نكن . برو ديگه .
رويا : خب خداحافظ مادمازل !
( از راه رو
خارج مي شود . )
خانم كياني : سعي كن
باهاش مهربون باشي.
رويا : آخدا . ببين كي به كي مي
گه .
( صداي بوق
ماشين )
خانم كياني : به سلامت ،
به درك !
( رويا برمي
گردد )
رويا : مادر شما چيزي گفتيد ؟
( صداي بوق
ماشين )
خانم كياني : تو رو خدا
برو ديگه .
( رويا در حال خارج شدن )
رويا : باي باي ماي ليدي !
( سكوت ممتدي
بر صحنه حاكم مي شود . سپس صداي عبور و بوق قطار )
خانم كياني به زير زمين مي
رود
صحنه دوم
( مادر
–
گيلماش )
( جغد قصه ي ما دوباره هو
هو كنان مي نالد . خانم كياني از زيرزمين به هال وارد مي شود . صندوقچه اي
قديمي را زير بغل دارد كه روي ميزش مي گذارد . آلبوم عكس و چند مجله را از آن
بيرون مي كشد . يكي دو عكس را خطاب مي كند . )
خانم كياني : دوستان
قديمي ! عكسش بايد اين تو باشه
…
آه خدا جون ! اي هفت سالگي ! اي لحظات شگفت عزيمت ! بعد از تو هر چه رفت ، در
انبوهي از جنون و جهالت رفت ! يادت بخير دختر .
( عكس ديگري را خطاب مي كند )
هوم !چقدر زمان كافيه تا آدمها
رو تنها تبديل به خاطره هايي تا رو محو كنه و چقدر زمان كافيه تا خاطره ها تنها
در چند نام خلاصه شند و نام ها در كتابهاي لغت بپوسند ؟ چقدر زمان بايد بگذره ؟
( به عكس
ديگري )
نكنه به هواي گيلماش آمدي
… كور خوندي
… نه . اصلاً من چي دارم
به تو بگم . تو چي مي خواي از جونم . بابا دست از سرم بردار ! خونه رو بهت پس
مي دم
… كوران . رضا كوران . هوم
تئوريسين
( به عكس
ديگري )
عين . سين . طا . كا . ها .مي بيني ؟ تنهايي چجور رو ح آدما رو مي بلعه . خوش
به حالت ، من ديگه بريده
ام ، بهروز ! چرا مي خندي ؟ مي گي من خرافاتي ام ؟ هوم .
( به عكس
ديگري )
تو هم مثل پدرت هوايي شدي
… لعنت بر جد و آبا ات رضا ! ان هم توله اي كه از
تو پس افتاده .مگه من اون رو با خون دل بزرگش نكردم ؟
( به عكس
ديگري )
وقتي اومدي تو اين خونه يه بچه
مفو بودي
… حالا واسه خودت خانمي شدي ، مد مازل !
( صداي هو هو
جغد )
اما فرهوت . كو ؟ كو ؟ كجاس ؟
هيچ نشوني
… حتا يه تار مو .
( گيلماش از
بيرون وارد مي شود . گيلماش جواني تكيده، استخواني
و
بلند
بالاست . )
خانم كياني : اومدي؟
گيلماش : سلام .
خانم كياني : غذا برات بيارم ؟
گيلماش : نهارو بيرون خوردم .
خانم كياني : باز هم تو قهوه
خونه ي ده
!
گيلماش : كار داشتم .
خانم كياني : اونها آدمهاي
خوشنامي نيستند .
( گيلماش يك
راست به زيرزمين مي رود )
خانم كياني : بشين يه پياله چاي
برات بيارم .
گيلماش : مرسي ، چاي نمي خوام .
خانم كياني : چايكوفسكي رو كه
ديگه نمي توني بگي نميخوام.
گيلماش : بعداً مادر بعداً .
خانم كياني : يه لحظه با يه
پيرزن نشستن اينقدر كسل كننده است ؟
گيلماش : دختر خانم ! عجله دارم
.
خانم كياني : اگه دختراي ده كارت
داشتن كه عجله نداشتي ؟
گيلماش : طعنه نزنيد مادر !
خانم كياني : به هر حال بشين
كارت دارم .
( گيلماش
همانجا در درگاه بر زمين مي نشيند . )
گيلماش : خب ؟
خانم كياني : چجور قيافه اي داشت
؟
… چيزي نگفت ؟
… نگفت چكار داره ؟
گيلماش : فقط يه جمله ، امشب مي
يام به مادر تسليت بگم . همين .
( گيلماش به زير زمين پناه مي برد
مادر از روي
ميز كاستي را بر مي دارد و كنار پنجره هاي زيرزمين مي نشيند . )
خانم كياني : اين رو رويا برات آورده .
گيلماش : چي يه ؟
خانم كياني : چايكوفسكي يه .
گيلماش : نمي شنوم .
خانم كياني : چايكوفسكي .
گيلماش : آهان ، خوبه . بندازيدش
پايين .
خانم كياني : خودت بيا بالا برش
دار .
گيلماش : از كلم پريدها .
خانم كياني : يه واريانت جديد
كشف كردي ؟
گيلماش : نه شعره . شعر .
( خانم كياني
كاست را پايين مي اندازد . )
خانم كياني : خيلي خوب تولدت
مبارك .
گيلماش : مگه امروز
خانم كياني : وقت كردي يه سري هم
به تقويم بزن .
گيلماش : مامان ؟
خانم كياني : بله
گيلماش : ساك مسافرتي من كو ؟
خانم كياني : از رويا بپرس .
ببين ! من دارم يه تك پا مي رم پيش دكتر . كسي خونه نيس . مواظب با |