![]() |
|
|
|
با عشق و امید - مریم هوله و هومن عزیزی
از داریوش مهبودی بخوانید : مکالمه ی بچه های دارالرحمه در تحشیه بر جلد مار ترجمه ی جنایت و مکافات ، مرثیه ، سر گشاده داریوش مهبودی
گفتگوي زهره كامجو با داريوش مهبودي (( بخش اول ))
- از شما به عنوان يكي از شاعران و تئوريسين هاي ادبيات زيرزميني ايران ياد شده است . آيا شما اساساً با چنين عنواني موافقيد يا نه ؟
- فكر ميكنم دريچه ي اين بحث را بايد هومن عزيزي و مريم هوله باز كرده باشند . خب حتماً دلايلي هم دارند . مسايلي از قبيل تبعيص ، سانسور ، ارعاب ، توطعه ي سكوت و در محاق نگه داشتن ِ آن دسته از شاعران و نويسندگان جوان كه به نوعي آثارشان مي تواند صداي اعتراض ومبارزه ي يك نسل در برابر تحجر وبيداد باشد و بسياري موارد ديگر كه هر روشنفكر ِ وظيفه شناسي را عميقا ً به صحنه مي كشاند . - يعني تلويحا ً با اين عنوان موافقيد .
- چرا كه نه .
- اما در دهه ي هفتاد به خصوص بعد از جريان دوم خرداد گويا فرصت خوبي براي مطرح شدن شاعران جوان و ارايه ي آثارشان فراهم شده است . تعداد مجله هاي ادبي بيشتر شد و اغلب هم جريانات تازه اي در شعر اتفاق افتاد كه فعالان آنها بيشتر همين جوان ها بودند .
ل- ما براي ارزيابي اين مسايل به اطلاعات بيشتري نياز داريم كه چندان هم با شناخت سياسي ما از محيط مان بي ارتباط نيست . همان طور كه بالاخره كم كم داريم متوجه مي شويم چقدر اصلاحات آميخته با نيرنگ وتزوير بوده است ، خب خيلي از مسايل ديگر هم براي ما روشن مي شود. جمهوري اسلامي در اوج تحريم ها و فشار هاي بين المللي مجبور شده بود اين بار با نقاب ديگري به ميدان بيايد . يك آخوند خندان را از صندوقچه اش بيرون مي آورد با هزار شعار و وعده . انبان آنها هميشه از اين بازيگران روزهاي مبادا پر است . مي خواستند به دنيا بگويند ببينيد ما داريم اصلاحات مي كنيم . داريم آزادي مي دهيم . بياييد و كمي با ما مهربان تر با شيد
- اما در طول اين سالها اصلاحات هميشه با مقابله و فشار تندرو ها روبرو بوده است .
- شما آنطرف دنيا نشسته ايد فكر مي كنيد واقعا ً در ايران دو جناح سياسي با تفاوتهاي عميق وجود دارد . من خيلي از مديران دولت خاتمي را مي شناختم كه همان فرداي دوم خرداد رنگ عوض كرده بودند . همان ها كه تا ديروز يك من ريش داشتند و شكنجه گر بودند . همان ها يكباره شعارهايي را مطرح كردند كه ابتكار عمل را از دست اوپوزيسون خارج از كشور بقاپند . آقا بود چند سالي درس حوزه رفته بود بعد معادل سازي مي كرد و يك شبه مي شد دكتراي علوم انساني ، استاد دانشگاه . بعد يك مشت اصتلاحات كليشه اي و فردا راديو بي بي سي بود . كم كم اينها مي شدند چهره هاي منتقد رژيم . بعد براي تعطيلات مي روند زندان . اغلب هم كه سابقا ً اين كاره بوده اند . همين به اصتلاح زنداني هاي اصلاح طلب در داخل زندان كارشان بازجويي و شكنجه است . مي بينيد كه تازه رفته اند به كار تخصصي شان مي پردازند . اين وسط آنها كه بايد نفله شوند مي شوند . دقيقا ً همان ها كه از بيخ وبن منتقداند .
- وحشتناك است . آدم فكر مي كند چقدر مسايل پيچيده تر از اين خبرهايي است كه ما از دور مي شنويم . اما اينها چطور مي توانند با مسايل شعر در دهه ي هفتاد مربوط شوند .
ل- يك وقت سعيد امامي در يك سخنراني در مشهد گفته بود كه ما بايد در مقابل جبهه ي روشنفكري يك جريان موازي ايجاد كنيم . تا آنجا كه به ادبيات مربوط مي شد اين نقشه با نقشه ي دار و دسته ي خاتمي همخواني داشت . آنها بايد از يك طرف به دنيا نشان مي دادند كه جامعه ي جوان ايراني پر نشاط و شاداب شده است و از طرف ديگر هم بايد كم كم استخوان خورد كرده هاي جامعه ي روشنفكري را از صحنه به در مي كردند . آمدند يك عده را تطميع كردند و يك عده را ارعاب . از آنها جز مشتي شكست خورده ي كوپن بگيرباقي نماند كه عملا به نام كنار آمدن با دولت اصلاحات با تشويق جوانها به سوي ادبيات بي تفاوت و بي تعهد فضا را آماده ي حضور شاعران موج سوار كردند كه بعد درباره ي آنها بيشتر صحبت خواهم كرد . خيلي از اين كوپن بگيرها كه از دست وزير ارشاد وقت سكه ي بهار آزادي گرفته بودند جاي شهدا را خالي كردند و به عنوان نمايندگان ادبيات معاصر ايران به فستيوال هاي اروپايي و امريكايي دعوت شدند . تحفه شان هم يا رمان هايي درباره ي جنگ بود كه در ماهيت زياد با سريال هاي تله ويزيون لاريجاني تفاوتي نداشت يا شعر هايي بود كه به دليل فرسودگي زباني و مضمون هاي كليشه اي ديگر توانش را براي بيان مسايل جامعه ي ايراني از دست داده بود . مي بينيد كه اينجا هم اصلاحات سر جامعه ي جهاني كلاه گذاشته - است بخصوص كه اين افراد قرار است بعدها نقش ميانجي هاي فرهنگي را بازي كنند . - - تقريبا ً متوجه حرف هايت شدم . اين افراد قاعدتا ً بايد به لحاظ سني متعلق به نسل قبل از شما با شند. - - البته من منظورم بدنام كردن شاعران و نويسندگان نسل قبل از خودم نيست . منظورم معدودي از آنها ست كه يك جور با رژيم كنار آمدند و رژيم هم روي آنها سرمايه گذاري كرد تا با موفق جلوه دادن آنها الگوهايي از ادبيات بي خطر براي تازه كارها به وجود بيايد. - . - بسيار خوب . حالا فكر مي كنم وقتش است كه به آن شق ديگر از جريان موازي سازي كه گفتيد در ميان جوانان شعر دهه ي هفتاد به وقوع پيوست بپردازيم . - جالب است برايت بگويم كه چندنفري از آنها كه اتفاقا ً داعيه ي رهبري شعر هفتاد را هم داشتند خود از نوچگان افرادي مانند يوسف علي ميرشكاك بودند . حتا در كمال پر رويي بارها اعلام مي كردند كه مانيفستشان را اول بار در روزنامه ي كيهان چاپ كرده اند . بعدها هم كه نام وننگي به هم زدند باز مجموعه آثارشان را در انتشارات حوزه ي هنري چاپ كردند . خنده دار نيست . اصلا ً كلمه ي حوزه يعني كه هنركده ي آخوندها ... ( در اينجا هر دو براي مدتي به خنده مي افتيم ) . خب بي جهت نيست كه همين آقاي حركت امروز مي شود مميزي وزارت ارشاد . اينها صرفا ً براي اين آمده بودند كه هم فضا را به سفارش آقايان شاداب جلوه بدهند وهم اين كه درسهاي پروگري وبي چشم و رويي را كه در نزد استادان فحاش شان در روزنامه ي منتشره در صبح آموخته بودند نثار روشنفكر تيپاخورده ي نسل قبل كه دست از مبارزه نمي كشيد بكنند . آن هم به بهانه ي اختلافات در سبك و سياق نوشتن . ازهمين افراد يكي هم كه در شارلاتان بازي و معركه گيری استاد است وخيلي دوست دارد چهره ي زن باره اي از خود به نمايش بگذارد اين روزها مأموريتش را براي مخ زدن شاعران ونويسندگان خارج كشور ادامه مي دهد . يعني در واقع مدتها ست كه اين جريان موازي كارش را در ادبيات مهاجرت آغاز كرده است . _ به زن بارگي اشاره كردي . مي شود قضيه را كمي باز تر كني . _ خب اين ها براي اينكه مأموريت شان را بهتر انجام دهند بايد يك جور رفتار كنند كه هم در انظار عجيب و غريب جلوه كنند . بخصوص براي جوانان ايراني تربيت شده در تاريخ جمهوري اسلامي . وقتي مي بينند يك نفر روابط جنسي آزادي دارد فورا ً به اين نتيجه مي رسند كه او مايه هايي از روشنفكري دارد . درحالي كه همين آقا تا دستور و فتوا از اساتيدش نگرفته با شد كه فساد ِ به مصلحت جايز است هيچ وقت با هيچ زني دوست نمي شود. البته اين كه گفتم فساد خواستم كه از فرهنگ لغات خودشان استفاده كنم .
- حالا كه كار به اينجا كشيد بگذار به حضور زن و شكل ديگري از عشق و اروتيسم در شعرهاي خودت بپردازيم . من در لندن شعرهايي را از كتاب (( از فندكم چهره ي شما مي پرد بيرون )) براي يك شاعر زن ايرلندي به طور شفاهي ترجمه مي كردم . البته اين كار بخاطر زبان ويژه و تقريباً سحر آميزي كه در اين شعرها به كار برده ايد بسيار دشوار و همراه با توضيحات فراوان بود . درتمام طول مدتي كه من مشغول انتقال شعر براي او بودم او با حيرتي آميخته با تأثر در فكر فرو رفته بود . وبعد كه كار من تمام شد با هيجان از من پرسيد (( يك شاعر ايراني چطور ممكن است ئروتيسم را با اين همه خاطره ي تاريخي در هم آميزد . )) و بعد از من خواست تا يك نسخه از كتاب را به او بدهم وخيلي زود با من خداحافظي كرد و رفت . - احتمالاً خانم (( شيلا مك كالينگ )) را مي گويي . - آره . خودش است . - او گويا بعد ازديدن شما به سراغ يك دوست ايراني در منچستر رفته و مثل اينكه آنها هم قرار ترجمه ي (( تريلو ژي جبهه ، ديوانگي و زيتون )) را گذاشته اند . يك دو بار هم گپ داشتيم كه بيشتر حول همين ترجمه بود . - - اين مساٌ له كنجكاوي مرا بر انگيخت تا بيشتر در تم ئروتيسم ونسبت آن با حافظه ي تاريخي در شعرهايت تعمق كنم . اين كار هم خيلي سخت بود. بخاطر اينكه شعرهاي تو لايه هاي تو درتوي معنايي فراوان دارد .به هرحال اولين چيزي را كه در يافتم نگاه تو به زن در معناي يوناني اش بود . لللل- چيزي آميخته با تقدير - بله در آن تريلوژي اسطوره ي اديپ نقشي محوري دارد . - اما خيلي زود متوجه شدم كه در عين حال زني كه تو تصوير مي كني فوق العاده بومي هست . چطور توانستي معناي يوناني سرنوشت را در لحظه هاي اروتيك در پيشاني زن ايراني ببيني ؟ - سرنوشت انسان اسطوره اي را اليگارشي تماميت خواهانه ي خدايان رقم مي زند اما سرنوشت انسان را در جامعه ي توتاليتر خود مناسبات اجتماعي به دست مي گيرد . بخصوص اگر اين توتاليتاريسم رنگي مذهبي به خود گرفته با شد . براي چنين انساني هماغوشي هميشه با احساسي از گناه همراه است . نه به دليل آموزه هاي اخلاقي كه اساساً در به كنترل در آوردن اعمال جنسي ما سخت كميتشان لنگ مي زند بلكه دقيقاً بخاطر ترس مداوم ما از نظارت اجتماعي . يعني ترس از رسوا شدن و مورد محاكمه قرار گرفتن . در جوامع سنتي اولين نهادي كه وظيفه ي تفتيش ِ زندگي جنسي انسان را به عهده مي گيرد خانواده است . كه اين هم در جوامع شرقي معنايي مترادف با اراده ي والدين دارد . از همين جاست كه عقده ي اديب شكل مي گيرد . - يعني به نظر شما پرابلم ِ اديپ تا جايي كه به جوامع سنتي مثل جامعه ي ما مربوط مي شود نه آنطور كه فرويد در روانكاوي جستجو مي كرد بلكه موضوع مطالعه اي جامعه شناختي ست ؟ - علاوه بر اين اگر ما حافظه ي تاريخي مان را از دست نداده باشيم وبه ياد بياوريم مادراني را كه در اوايل انقلاب فرزندانشان را به دليل كمونيست بودن به اطلاعات معرفي مي كردند و بعد جنازه ي آنها را تحويل ميگرفتند... - چقدر مثال جالبي زدي ! - بله عزيزمن . ما نمي توانيم اين مسايل را صرفا ً در حدود روانكاوي بررسي كنيم . - اما در بخش دوم تريلوژي با عنوان (( كليدهاي جنان در جلد اتاق بي مار )) شما اين سرنوشت را در لايه اي ديگر از تاريخيت اجتماعي ما به مسأله اي به نام (( جنون )) پيوند مي دهيد . هرچند بايد تصديق كنم كه اين مي تواند شروع فصلي تازه در مباحث اگزيستانسيليستي باشد درعين حال همواره ما ضمن خوانش مي توانيم متن را روانكاوي كنيم . بگذار يك مثال روشن بياورم . شعر در پاره ي چهارم از همين بخش چنين ادامه مي يابد :
پرستار و پرونده / قيقاج ِ سمتِ تخت / گاز مي دهند / و بطري ِ سرم / مچم / را / ول / نمي كند . مگر من چه جرمي كرده ام ؟ / جز اين كه خودم را كور / بختم كور / وتمام مسايل ِ غول را / حل كرده ام دَم ِ در . / اين جا اشتباهي رخ داده است / اتفاقي كه عطر ِ آنتي گونه / با ميت ِ برادر / و حتا نمازش را يكي ديگر اقامه كرد ./ يكي كه از فرياد ِ مهر آب آمد
همنشيني واژگاني مانند ِ جرم و اشتباه ، عطر و ميت و برادر ، وبعد آن دو سطر آخر كه عجيب مرا به ياد بيتي از حافظ مي اندازد ....
- در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد .
- برآوو ! درست زدي به هدف. تو از لوكيشن ِ بيمارستان شروع مي كني و درفاصله ي چند سطر به اوديپ و حافظ و بعد از آن بلافاصله به بهرام ِ گور مي رسي . والبته اين مسافرت در زباني اتفاق مي افتد كه آكنده از طنز و آيروني ست يا شايد بشود گفت بازآفريني پاروديك ِ اسطوره است . در همه ي اين موارد هم تصويري كه تو از زن ارايه مي دهي نقشي محوري دارد اما هيچ وقت نوانستم نسبت هاي روشني ميان آنها پيدا كنم . چيزي كه ذهن مرا خيلي به خودش مشغول كرد اشارات مكرر تو به محارم بود . وقتي شعر را در اين لايه ي معنايي بررسي مي كنم خيلي زود علاقمند مي شوم كه سرا تا سر موتيف ديوانگي را كه تو در اين تريلوژي به آن مي پردازي از چشم اندازي روانكاوانه تفسير كنم . با اين روش خيلي راحت مي توانم براي رساله ي دكترايم به مقايسه ي تطبيقي اين تريلوژي و(( خشم وهياهو)) بپردازم .
_ ولي به اين نكته هم توجه كن كه براي فاكنر موتيفِ ديوانگي و عبور از محارم تنها در حد تمثيلي باقي مي ماند كه مي شود با آن اضمحلال اخلاقي و فروپاشي مفهوم بورژوايي خانواده در انگلستان را به تصوير كشيد .
_ البته تا اين حد هم نمي شود قضيه را ساده كرد ...
_ مگر اينكه ما بخواهيم با پيش كشيدن سبك نگارش و زمان ِ دروني شخصيت هاي رمان آن را دستمايه ي مطالعات ِ روان _ زبان شناخي قرار دهيم .
_ پس همچنان معتقدي كه نقد روانشناختي در تفسير تريلوژي (( جبهه ، ديوانگي و زيتون )) ممكن است به خطا برود . خودت اين موتيف ها را چگونه با زمينه ي معنايي متن تحليل مي كني . منظورم اين است كه اگر من بخواهم تصوير روشني از اعماق اين شعر داشته باشم از چه زاويه اي بايد اين موتيف ها را بررسي كنم؟
_ من بيشتر در كندو كاو تاريخي فرهنگ ايراني و ارتباط آن با وضعيت سياسي – اجتماعي امروزمان بوده كه به اين موتيف ها رسيده ام . فرهنگ ما پرست از تابو هايي كه ازيك طرف تبلور خواست اقتدار آييني است كه همواره سعي داشته با به كنترل گرفتن مكانيزم هاي روان جمعي بر خصوصي ترين رفتار هاي آدمي نظارت داشته با شد و از طرف ديگر همين تابوها مدام ما را وادار كرده اند كه در مواجهه با آنها به دنياي دروني خودمان پناه بياوريم و يك وقت نگاه مي كنيم كه ارتباط ما با جهان بيرون به كلي قطع شده است . در اين حالت است كه يك گروه ازسمبول ها كه خود عميقاً ريشه در جدال ِ دروني انسان ايراني باتابوها دارند به اشكال مختلف زندگي اجتماعي او را احاطه مي كند . حال خيلي ساده است كه حاكم شرع با اتكاء بر اين سمبول ها نظارت سركوب گرانه اش را اعمال كند . همين جاست كه زندگي اجتماعي ايراني عميقا ً با ريا و پنهانكاري و تقيه پيوند مي خورد . از طرف ديگر او حتا در پنهان ترين لحظه هاي زندگي اش به هيچ وجه نمي تواند از اين نماد ها فرار كند . او رفته رفته نسبت به اين نمادها پاسخهايي شرطي مي دهد . عين سگ ِ پاولوف . بعد كم كم به اين نمادها خو مي كند . از آن ها به خود آن ها پناه مي برد . آنطور كه از مكر خداوندش به خود او پناه مي برد . از اينجا به بعد جنبه هاي اگزيستنشال اين وضعيت نمودار مي شود .
_ مرا به ياد خاطرات اوايل انقلاب انداختي . آن روز ها دور و بر ما پر شده بود از خواهر ها و برادر هاي انقلابي . ما واقعاً نمي دانستيم چجور يك پسرك كميته اي اول ما را خواهر خطاب مي كرد و بعد همان طور كه در خانه ياد گرفته بود از ما مي خواست كه روسري را محكم تر ببنديم . در حالي كه مي ديديم چطور با نگاه گرسنه اش آدم را لخت مي كند . بعد به اين فكر مي افتادم كه چرا پدربزرگ هايمان براي پنهان كردن اميال جنسي شان و حتا توجيه يك ارتباط معمولي با زن او را همشيره خطاب مي كرده اند . خب حالا اجازه بده از همينجا بحثمان را به بررسي جنون بكشانيم . مثل اينكه ديوانگي تنها مفهومي ست كه در پرتو آن توانسته اي جنبه هاي تاريك فرهنگ وتاريخمان را آشكار كني . ضمن اينكه اين تم به تو امكان داده است كه زبان را هم به اشكال مختلف تخريب كني كه اين خودش از مواضع انتقادي تو در برابر سنت ناشي مي شود0 حالا برايم جالب است كه بدانم تفسير خودت از اين قضيه چيست .
_ در جوامع بسته با اين شدت از نظارت ، عقل هميشه معنايي مترادف با مراعات عرف و قانون دارد . كه البته هر دوي آنها ابزاري براي ارعاب و منكوب كردن فرديت ها هستند . آن عقلي كه در عرف و قوانين حاكميت تماميت خواه تعريف شده است تنها ابزاري ست كه به وسيله ي آن يكسان سازي امكان پذير مي شود . چيزي كه با آن استعاره ي چوپان و گله متحقق مي شود .
_ پس به همين دليل است كه تو در اين تريلوژي به سرباز خانه ها سرك مي كشي و يك زندگي جمعي گله وار را ترسيم مي كني . در نگاه تو انگار ايران يك پادگان بزرگ است .
_ اينجا اگر شما بخواهيد واقعاً خودتان باشيد . اگر فرديتي را كه در سراسر تاريخت سركوب شده است را جستجو كني اولين چيزي كه با آن مواجه مي شوي عقل جمعي ست . اگر از آن عبور كردي خيلي زود همين عقل جمعي تو را ديوانه خطاب مي كند . دقيقاً به اين خاطر كه بتواند با اين عنوان تو را به زنداني بفرستد كه نامش را تيمارستان نهاده است . وتازه آنجاست كه اشكال ديگري از شكنجه بر تو روا داشته مي شود .
_ در اين تريلوژي ديوانه ي پيري ست كه لباس سربازي به تن دارد و مدام سيگار مي كشد . بخش زيادي از روايت از زبان او بيان مي شود . بعد كه بيشتر متن را كند وكاو مي كنم متوجه مي شوم كه اين ديوانه به شكل غريبي در مقاطع مختلف تاريخ ما حظور داشته است . مرا به ياد پيرمرد خنزر پنزري مي اندزد .
ل_ خب . تو اين وجه تاريخي پيرمرد ديوانه را خوب استنبا ط كرده اي . اما فكر مي كنم او درست در نقطه ي مقابل پيرمرد ل خنزر پنزري قرار مي گيرد . پيرمرد خنزر پنزري تجسم عيني سنت ما ست كه بساطش انباشته از كالاهاي فرهنگي لاوست . داريوش آشوري در مقاله اي با عنوان «با زديد از احمد فرديد »اين پيرمرد خنزر پنزري را با يكي از تئوريسين هاي لجمهوري اسلامي مقايسه مي كند . يعني او وجه ي از عقل جمعي بيمار ما را در او ديده است . اما پيرمرد ما كه از لسرباز خانه فرار كرده است شايد تجسم همان فرديتي باشد كه هميشه در تاريخ يا تبعيد شده يا به جنونش نسبت داده لااند . و اين هردو پيرمرد همسن و سال يكديگرند . فرض كن يكيش جنيد بغدادي ست و يكيش حلاج
_ عنواني كه براي كتاب انتخاب كرده اي بر گرفته از نامه اي ست كه اين پير مرد براي معشوقش مينويسد:
من كمي اسب تشريف دارم . / پير ِ مسخره ي لبا س هايم / سياه سرفه ، به انضمام ِ كارت ِ پايان ِ خدمت / در ذات ِ ريه ، كجا گنجد اين همه دود ؛ / آثار ِ سيگار هاي برپا در پادگان هاي مخروبه ي داريوش / « بشين ! / برپا ! / به تو مرگ !» / ونا مه ها كه بر گل ياس مي گريستم ؛« با سلام ! / از فندكم چهره ي شما مي پرد بيرون ... /
من اول فكر مي كردم تو با تخيل بسيار قوي سعي داشته اي كه بين تصويري از يك سيگار ِ گرگرفته و نصويري از ستون هاي آتش گرفته ي تخت جمشيد در حمله ي اسكند ر يك تجانس ِ بصري ايجاد كني و بعد تصوير شعله ي فندك را در اين فضاي جنگي به چهره ي زني كه تاريخ مي گويد اسكندر را به آتش كشيدن ِ پرسپوليس واداشت پيوند دهي . اما خيلي زود متوجه شدم اين چهره اي كه از فندك شما مي پرد بيرون خصلتي عام دارد . يعني چهره اي كه متداوما ً در لايه هاي تاريخي روايت تكرار و تكثير مي شود . بعد با خودم گفتم شايد دليل اينكه پيرمرد صاحب چهره را « شما » خطاب مي كند همين بوده است . چرا اين سطر را عنوان كتابت كرده اي .
_ اول بگويم كه من آدم ضد زني نيستم . من فقط مي خواسته ام كه اين چهره ي انتقام جو و در ضمن افسونگر ِ يك زن بخصوص را با سنت ِ خودمان مقايسه كنم . سنتي كه اغواگر است و كينه توز است . كه خيلي راحت مي توانند با مكر تاريخي اش هر وقت كه خواست برده هاي سحر شده اش را به جنگ و خونريزي وادارد . اين همان خصلت عام است كه تو اشاره كردي .
_ يعني وقتي پيرمرد مي گويد : « به پاس ِ عطر ِ معشوقه مرديم » درواقع منظورش از معشوقه همان چهره ي شيطاني ست كه ...
_ بله همان كه ما را به جنگ وا مي دارد .
_ پس مي خواهي يگويي كه اين ماري كه در سرتاسر تريلوژي چنبره زده است و آدمها را به رقص فرا مي خواند وبعد آنها را مي بلعد همان مار ضحاك است .
_ شما خيلي تيز هوشيد .
_ خيلي خب . اما نگفتي چرا اين جمله را عنوان كتابت كرده اي .
_ واژه ي « شما» دلالت گسترده اي به مخاطبان كتاب دارد . در واقع من مي خواسته ام با اين كار پيكان حمله را مستقيما ً متوجه تود ه ي مخاطبانم كنم . همان ها كه به اشكال مختلف حافظان سنت اند .
_ پس چرا عكس خودت را بر روي جلد گذاشته اي ؟
_ دقيقا ً بخاطر اشاره به همان فرديت .
_ كه ممكن است از طرف خواننده حمل بر خود پسندي شود.
_ اين هم واژه ي ديگري ست براي سركوب فرديت ها .
_ خب حالا برويم به سراغ تحشيه نويسي .
_ شاعري با اين همه احساس نفرت از سنت ها چطور مي تواند براي احياي يك سنت نوشتاري تلاش كند . بخصوص همان طور كه در پي نويس هاي آخر كتاب هم اشاره مي كني خيلي از اينها را دركنار اصطلاحات ديگر در كتب علوم غريبه يافته اي ؟ يعني گنجينه اي از خرافات . چيزي كه معلوم شد تو سخت از آن بيزاري .
_ در مورد تحشيه بايد بگويم كه اين خودش يك جور پارودي است . يعني ريشخندي به وسيله ي به خدمت گرفتن اسلوب همان گفتماني كه قرار است هجو شود .
_ چه چيز خنده داري را در نظام تحشيه نويسي سنتي ديدي .
_ اينكه منتقد يا مفسر هميشه در حاشيه قرار مي گيرد . و او نيز با حاشيه نويسي خود بر اين نظام صحه مي گذارد . يعني منتقد از قبل خلع صلاح شده است . كم كم خصلت انتقادي اش را از دست مي دهد وتبديل به يك بادمجان دور قاب چين مي شود و به اسم حاسيه نويسي شروع مي كند يك مشت چرت و پرت بر متن سوار مي كند تا از آن طريق بنيان هاي متن اصلي را محكم تر جلوه دهد . شايد دليلش اين است كه متن در فرهنگ عبري هميشه مقدس پنداشته شده . بنابرين هرچند قرار است متن و تحشيه دو صداي متفاوت را ابراز كنند اما درنهايت يك صدا بيشتر به گوش ما نمي رسد و اين تجسم ديگري از همان تابو ها در فرهنگ نوشتاري ما ست. كه البته بسيار هم غم انگيز است .
_ نمي خواهي بگويي كه تحشيه نويسي در فصل اول ثريلوژي صرفا ً براي ايجاد يك پارودي بوده است ؟ يا شايد هم امكاني براي ايجاد يك چند صدايي كه تو معتقدي تحشيه نويسي سنتي از آن بي بهره بوده .
_ صرف نظر از امكاناتي كه اين شيوه را براي يك شعر كانكريت مناسب جلوه مي دهد وهمانطور كه تو نيز اشاره كردي براي ايجاد يك چند صدايي بستري را فراهم مي آورد براي من دلالتي بو ده است به بخشي از تاريخ معاصر ماكه تاريخ نويسي رسمي سعي كرده آن را به حاشيه براند و تحريف كند . جنگ واقعي در جبه اتفاق نيفتاد بلكه متن جامعه ي ما را ويران كرد . جنگي كه بعدها به تقابل دو نسل انجاميد .
_ براي تو وطن چه مفهومي دارد ؟
_ وطن من انسان است .
للللللللل_ شعار نده حقيقتش را بگو
_ بگذار منظورم را با يك شعر بيان كنم : آقاي در كمال ِ يوزي وقتل عام ! / من در اين مرتع / مقداري پلنگ ِ آتش گرفته بوده ام روزي / منقاري عقاب كارگذاشته ام / حتا چهار نعل / با حمل و صور و جوزا / زياد گريسته ام بر اين كاه ِ جاشير . لللللشايد وطن چيزي در حدود يك مرتع با شد . مرتعي كه چراگاه هست و يك مشت خاطره و نستالوژي . خب تو بگو للللللجان انسان مهمتر است يا يك مشت خاك وعلف خب اگر همين خاك و آب و ريشه نباشد چطور تمدن مستقر مي شود . نمي خواهي كه بگويي به صرف اومانيست بودن بايد يك زندگي كولي وار پيشه كرد . اين واژه براي ما مهاجران يك عالمه معنا دارد .
_ مي خواهم باز هم شعر بخوانم .
_ بخوان !
_ ما يك بار هم بايزيد را / كنار ِ دكه ي افغاني ديديم / تا پابرهنه از مزار ِ شريف / سمت ِ چو ماه / شده بود / لنگر / پهلوي مراعات ِ ش ُ / و ماه / ريخته بود . / ش ُ وَ ما / كه سلاطين ِ پاشنه بلند ِ فرچه اش بوديم .
_ همين نگاه است كه ما مهاجران را آزرده مي كند و وطن را برايمان ارزشمند تر از قبل ...
_ اشتباه نكن . من در اين شعر مهاجر افغاني را تحقير نكرده ام . بلكه چيزي در او ديده ام كه اورا در مقام بايزيد بسطامي قرار مي دهد . از جا كنده شدن . يك معناي كاملاً اگزيستنشال در اين رفتار هست . هر چند تاريخ پريشان افغانستان كه اتفاقا ً جنگها وبدبختي هايش ريشه در تعصبات و معضلات فرهنگي آن ها دارد ، جدا ً سزاوار سرزنش است . بله جنگيدن و قتل عام هيچ توجيه عقلاني ندارد . اتفاقا ً آنها كه با توسل به واژگان عوام فريبانه اي مانند وطن ، دين و ناموس كشتن و كشته شدن را توجيه مي كنند شعار مي دهند .
_ خيلي خب . تو در همين شعر ِ « هي آقا » صحنه هاي تكان دهنده اي از اعدام و سنگسار را به تصوير مي كشي كه رنگي تاريخي هم به خود گرفته است . يعني همان چيزهايي كه در فرهنگ ما وافغانستان و بخش وسيعي از منطقه مشترك است . در اين شعر دو كاراكتر هستند كه به شدت نفرينشان مي كني . يكي را آقا خطاب مي كني و ديگري را دوشيزه ي شنگِ پير . بعد معلوم مي شود كه اين هر دو نيمرخي از يك چهره اند . اين چهره را مي شود بيشتر توصيف كني . _ نه .
_ چرا .
لللللللللل_ چون كه دوست ندارم به سرنوشت سلمان رشدي دچار شوم
_ مي ترسي ؟ _ اگر اسمش را بياورم ... من هنوز در ايران زندگي مي كنم .
_ پس بگو چه چيز اين آقا را همچون دوشيزه اي شنگ و پير ديدي .
_ بلاهت ، حسادت ، كينه توزي و ... مي داني . تو خودت يك زن هستي . حتماً ديده اي دخترا ن ِ ترشيده اي را كه چشم ِ ديدن ِ شور و نشاط ِ دختران ِ جوان تر را ندارند .
_ بيشتر هم همان ها در مراسم ِ سنگسار شركت مي كنند . رضا قاسمي اين تيپ را در رمان جاه بابل خوب نشان داده است .
_ اين تجسم ِ بخشي از فرهنگ بيمار ما ست كه مريم هوله هم آن را خيلي خوب بيان كرده است . او اين را يك جور ساديسم مي داند . اما من دوست دارم واژه ي حقارت را به كار برم . حقارتي كه براي پنهان كردن خودش به قدرت و قداست متوسل مي شود .
_ خيلي خوب . يك سوال ديگر هم دارم و بيش تر از اين وقتت را نمي گيرم . _ خوشحال مي شوم . بفرماييد ؟
_ چرا تا حالا ازدواج نكرده اي ؟
_ خب ... من ... چجور بگويم ... زياد به نهاد خانواده اعتقاد ندارم . اين اساسي ترين پرابلم ِ حيات ِ دروني من هست . پرابلمي كه از بچگي من را به خودش مشغول كرده و سعي كرد ه ام با نوشتن نمايشنامه براي آن پاسخي پيدا كنم . همان طور كه ايبسن هم دقيقاً براي پيدا كردن همين جواب بود كه مي نوشت . چگونه خانواده مي تواند واقعا ً متحقق شود در حالي كه در پنهان ترين زوايايش ميدان يك نبرد و يك جدال بي پايان است ؟ جدال ميان فرديت ها و رقابت ها . جدال ميان اخلاق و غريزه . ميان آينده و گذشته . اگر دوست داشته با شي چند تا از نمايشنامه ها يم را برايت مي فرستم .
_ از محبتت ممنونم . ولي اين قضيه فقط مربوط به نمايش ها نمي شوند در كتاب شعرت هم كم وبيش مي شد اين تم را جستجو كرد . براي همين هم اين بحث را پيش كشيدم . اميدوارم ناراحتت نكرده با شم .
_ نه . اين اندوه فقط منحصر به من نمي شود . چرا كه اين پرابلم انسان امروز است ويك شمول عام دارد .
_ اين بدبيني تو نسبت به نهاد خانواده آيا تأثيري هم بر نوع نگاه تو به زن داشته ؟
_ من زنها را دوست دارم . آنها هميشه براي من منبع الهام بوده اند . اما بعضي وقتها وشايد بيشتر وقتها رفتار محافظه كارانه اي نسبت به آنها داشته ام . بخاطر اينكه در كشور ما چيزي به نام عشق آزاد جا نيفتاده است .
_ بايد اعتراف كنم اين گفتگو هم براي من بسيار الهام بخش بود . حالا فكر مي كنم مي توانم با اعتماد به نفس بيشتري رساله ام را شروع كنم .
للللللللللل_ موفق باشي زهره كامجو سيدني _ 10 جولاي 2004
|
|