![]() |
|||||
|
|||||
|
بیستم دی
اشاره : چند سالی ست که مشکلات زندگی هنری من موجبات نگرانی و دلهره ی بسیاری از دوستان و همکاران را فراهم آورده است . متنی که پیش رو دارید گذارشی ست مستند و در عین حال اتوبیوگرافیک از این دو ران . الف ) چطور به حلقه ی روشنفکران پیوستم ؟ جایی در کتاب دفاع از روشنفکران اثر ژان پل سارتر ترجمه ی رضا سید حسینی در تعریف از جامعه شناسی طبقه ی روشنفکر گروه خاصی از ایشان را به گروه " وارثان " یاد می کند؛ به این معنا که این گروه به واسطه ی تولد و رشد درخانواده های سیاسی ناخواسته به این عرصه کشیده می شوند . باری این تا حدودی به سرنوشت من نزدیک است ؛ پدرم ایاز مهبودی از بدو انقلاب 57 تا قتل عام 67 عضو فعال سازمان چریک های فداییان خلق بوده و پس از انشعاب به عنوان مسئول تبلیغات شاخه ی اکثریت در استان فارس انجام وظیفه می کرده . او سالها زندان , اخراج از شغل معلمی , بیکاری, فقر و محرومیت از حقوق اجتماعی را تجربه کرده است . تا اینکه عاقبت سکته ی مغزی او را از پا در آورده . هم اکنون در بستر بیماری ست و از یاران قدیمی آقایان ماشاء الله و نسیم خاکسار , اشكبوس تالبي‘ فرخ نگهدار , کشتگر و فاتح شیخ الاسلام ( از بچه های کردستان ) را به یاد می آورد. در همان سال67 عمویم علی باز اعدام و به یاران رفته پیوست . خویشان و دوستان دیگر که بماند . ( تمام این سالها از کودکی تا کنون این ماجرا ها برای من نوستالوژی , خشم , اضطراب و تفکر را به همراه داشته است . گاه با خویش زمزمه کرده ام : نگفتم مکش پور کاووس را که دشمن کنی رستم توس را . پدر کشتی و تخم کین کاشتی پدر کشته را کی بود آشتی . وقتی زیاد فکر می کنم باخودم می گویم چه آن ها که در یک شب 17 هزار قتل عام شدند , چه آنها که در جبهه دیوار گوشتی می شدند , هر دو سرنوشت مشترکی از وضعیتی ترازیک داشته اند . گناه این همه بر گردن کدام ابلیس است؟) ناگفته نماند که از دیگرسو خانواده ی مادری ام یعنی خویشان مادری ام پست های کلیدی در حکومت جمهوری اسلامی داشته اند ؛ ازنمایندگی مجلس تا معاونت وزیر و معاونت رئیس جمهور و ... خب با این همه من خود را صرفاً یک روشنفکر " وارث " نمی دانم ؛ از کودکی به کتاب علاقه داشته ام . تمام آثار ایزاک آسیموف را در همان سال های غیبت پدر مطالعه می کردم . از بدو بلوغ عشق را تجربه کردم و شاعر شدم . از شانس خوش در دبیرستان نمونه به انجمن ادب دهخدا پیوستم . همانجا با آقایان: فریدمند, حیدریه, حجتی و... آشنا شدم ؛ مشوقان بسیاری چون رضا عامری و بخصوص علی بناکار مدیر مدرسه که مرا به جلسات خانگی دعوت می کرد ؛ همانجا یک دوره تاریخ فلسفه را به طور مبسوط جمع خوانی می کردیم . کلاس اول بودم که میلان کوندرا را کشف کردم سارتر را هم که از پیش خوانده بودم . با خود گفتم : خدایا آن در فرانسه , این در چکسلاواکی , اماچقدر دلواپسی هایشان به دنیای ما و نگرانی های ما نزدیک است . بویژه کوندرا که هر یک از رمان هایش را که می خواندم تصویری از جامعه ی خویش در آن می دیدم چرا که او از هویت نقاب آلود و وضعیت وجودی انسان تحمیق شده در جامعه ی توتالیتر سخن می گفت . پس سرنوشت مشترک را شناختم و وظیفه را . نشستم و خواندم و نوشتم ؛ بسیار کار کردم . معنای کار را فهمیدم . خیلی زود به حلقه ی روشنفکران شیراز پیوستم و آثارم هرچند با تأخیر یکی پس از دیگری منتشر شد . پس علاوه بر میراث تلخ نیاکان تلاش پیوسته ی خودم نیز در کار بود. راستش درک مفهوم تلاش هم مدیون پدر هستم . در نوجوانی با صبر و حوصله یک دوره فلسفه ی تکاملی داروین و اسپنسر را به زبان ساده برایم توضیح داد و به من فهماند که در تنازع بقا تلاش و انعطاف رمز پیروزی ست . گفتم: تلاش و مبارزه آری . انعطاف نه . بچه بوده ام شاید. اواخر دهه ی هفتاد با خانم هوله و آقای عزیزی به این نتیجه رسیدیم که ادبیات باید از این هیجان کاذب و ابتذال به سوی خردگرایی و کارکردهای اجتماعی سوق یابد . بعد انواع مختلف سانسور را از سانسور اقتصادی ناشران مستقل , سانسور در پخش کتاب و غیره را مرور کردیم . پس قرار گذاشتیم جریان واقعی ادبیات و هنر معاصر را که در محاق و سکوت مانده بود با گرد کردنشان در حلقه ای به نام ادبیات زیرزمینی احیاء کنیم . و ماجرا های جدید از همینجا شروع شد .
ب) چرا مرا به تیمارستان می برند ؟ 1- نخستین بار , چند روز بعد از مصاحبه با آقای هاشم کرونی منتشره در روزنامه ی عصر مردم شیراز ؛ آنجا من خیلی تند حرف زده بودم , بخصوص مسأله ی جدیدی را طرح کردم که خود می توانست پرونده ای تازه را باز کند : مرگ های زنجیره ای . به اعتقاد من اینکه ظرف یک سال شش هفت شاعر و نویسنده ناگهان یکی پس از دیگری بمیرند مشکوک است . از کجا معلوم که به قتل نرسیده باشند ؛ قتل در بیمارستان . آیا گلشیری واقعاً تومور مغزی داشت ؟ آیا صرفاً به خاطر آن جان سپرد ؟ شاپور بنیاد را یکی از دوستان مشترکمان می گفت که به ضرب آمپول هوا از پای در آورده اند و دیگران و غیره . چند روز بعد از این مصاحبه خانواده ام مرا به بیمارستان اعصاب و روان ابن سینا بردند . دایی ام را می گویم . پیشتر گفته بودم که در خانواده ی ما دو دسته آدم بسیار متفاوت وجود دارند . بعدها فهمیدم که گویا از حراست اطلاعات به او گفته بوده که اگر نمی توانی خواهر زاده ات را ساکت کنی , خودمان ساکتش می کنیم . ؟ آن ها هم که خاطره های تلخ 67 را و آن برادر کشی ها را به یاد داشتند , ترجیح دادند خودشان با به تیمارستان فرستادن من یکجوری قضیه را فیصله دهند که همینجا از آنها هم سپاسگذاری می کنم ! شاید این هم یکجور دلسوزی باشد . 2- دوم بار که به بیمارستان اعصاب و روان ابن سینا رفتم , چند روز قبلش مرا به عنوان داور جشنواره ی شعر جنوب کشور دعوت کرده بودند . من کراوات پوشیده بودم و حتا ترجیح دادم که در ردیف اول تالار ننشینم . رفتم میان مردم در جمعیت جایی که پستو باشد . فیلم بردار چند صحنه از من گرفت و بعد یک زن محجبه ی بسیجی نامه ای را به من داد و تا می توانست فحش بارم کرد. در نامه مرا تهدید کرده بودند که هر چند دیوانه هم باشی تو را با همین کراواتت خفه خواهیم کرد . خلاصه! من هم تحمل نکردم و چند لحظه بعد پشت تریبون رفتم و جریان را با مردم در میان گذاشتم . گفتم آخر مگر ما چه کرده ایم ؟! بعد معاون حراست اداره ی ارشاد با من صحبت و حتا دلجویی کرد. فقط گفتم : آه! یکی دو روز بعد دوباره همان . 3- بیمارستان روزبه . من تازه از اوکراین بازگشته بودم. چند روز قبل نامه ای سرگشاده به رییس جمهور اوکراین نوشته بودم به این ترتیب ؛ جناب آقای رییس جمهور! هنگام که دعوت دانشگاه اکونومیک کییف را برای ایراد چند سخنرانی درباره ی معضلات فرهنگی-اجتماعی مهاجران و دانشجویان خاور میانه ای پذیرفتم , و هنگامی که به عنوان شاعر, نویسنده و روزنامه نگار با نماینده ی رایزن فرهنگی شما در ایران به گفت و شنود پرداختم , عموماً تصور بر این بود که درباره ی کشوری مستقل , رهیده از چنگ استبداد توتالیتاریستی شوروی سابق و مشتاق به پیوستن به مادر اروپایی اش حرف می زنیم . در باره ی جامعه ای که قرار گذاشته دیگر بار طعم هویت ملی , آزادی و دموکراسی را مزمزه کند . اما آنچه از بدو مراجعه به سفارت اوکراین در تهران تا پایان سفر به وضوح مشاهده کردم , تصویر تکانده ای بود از یک ویرانه و نظامی در حال فروپاشی . نه آنسان که همتایان چکسلاو من فرانس کافکا و میلان کوندرا در قرن اخیر در رمان های خود به تصویر کشیده اند , که بسی مخوف تر و مشمئز کننده تر . آقای رئیس جمهور! در جمهوری تحت مسئولیت شمافساد اداری از پایین ترین سطوح تاعالی ترین آن همچون طاعونی بیدادگر همه ی مناسبات اجتماعی را به احتضار کشانده است . آنچه ماموران شمابه عنوان هدیه یا رشوه از ارباب رجوع اخذ می کنند دیر نخواهد گذشت که به قیمت فروپاشی همه ی نظام های سیاسی , اقتصادی , نظامی واجتماعی کشور شما تمام می شود . وقتی پلیس یک مملکت که ضامن اجرای قانون است به طمع چند دلار همه چیز را زیر پا می گذارد, وقتی که دستگاه های دیوانی کشور شما هنوز تحت همان سنت بروکراسی شوروی سابق , دیگر نه حتا برای آرمانی ایدئولوژیک بلکه برای اختلاص آن یوروهای اتحادیه ی اروپا که برای رسیدگی به امور مهاجران به دولت شما پرداخت شده است , مهاجران بی پناه را در مخوف ترین , کثیف ترین ,و غیر انسانی ترین زندان های به یادگار مانده از استالین, از چشم سازمان های دیده بان حقوق بشر و دفتر بین المللی مهاجر ت سازمان ملل پنهان می کنند, وقتی که در زندانهای کییف هروئین و سایر مواد مخدر مثل نقل و نبات با دادن یکی دو پاکت سیگار امریکایی رد و بدل می شود ؛چگونه می شود باور نکرد که با پرداخت چندین هزار دلار سران گروه های تروریستی و مافیاهای بین المللی تحت تعقیب در این بغداد جدید با رمز سسامی باز شو پنهان نشده باشند . آقای رئیس جمهور! امروز کشور شما به چهار راه عبور مافیاهای بین المللی بدل شده است و در این میان نه تنها مهاجران بی پناه قربانی این آیشویتس جدید می شوند که حتا سرتاسر وطن اروپایی از گزند شما مصون نمانده است .
4
20/10/200 در خانه نشسته بوديم كه زنگ زدند‘ گفت كه از كلانتري آمده ام . مرا گرفتند و بربودند . جايي بود گويا حراست سپاه و شايد اطلاعات . دقيق نمي دانم . بيغوله اي تاريك بود . شنيدم پچپچه مي كردند يكي شان گفت : او جاسوس است . در اين گير و دار خانواده ام نيز كه بلا فاصله نگران شده و از پي آمده بوده اند سررسيدند . آنها واقعاَ مي خواستند مرا به اوين ببرند . بعد گويا خانواده ام كه تلاش مي كردند مرا آزاد كنند پرونده هاي پزشكي مرا پيش مي كشند و بعد مرا به بيمارستان روزبه مي برند . روزهاي اول را به ياد نمي آورم چراكه چند شوك برقي را از سر گذرانده بودم . به خود كه آمدم در لباس قرنطينه بودم دراز كشيده روي تخت . بعد كلي آنها را سرزنش كردم كه چرا نگذاشتيد مرا به اوين ببرند ؟! آنجا دستكم همه مي فهميدند كه ما اسير چه ابليس هايي شده ايم . بعدش را هم درست يادم نيست . شايد دوباره شك داده بوده اند . دوباره كه به هوش آمدم ‘ به دكتر گفتم كه چرا اينجايم ؟ گفت : شما منيك هستيد . و بعد توضيح داد اين حالتي ست كه شخص از فرط انرژي زياد از نرم خارج مي شود و اعمال خطرناك انجام مي دهد . آنجا اشخاص ديگري را نيز تحت همين عنوان بستري كرده بودند . از جمله يك استاد دانشگاه به نام دكتر توفيقي كه دكتراي فلسفه ي تعليم وتربيتش را از امريكا گرفته بود . مي گفت با مديريت دانشگاه در گير مي شود و بعد آنها همسر او را كه خود نيز كارمند همانجا بوده تحت فشار وادار مي سازند كه او را به تيمارستان بفرستد . سركار خانم دكتر نيز از ترس اخراج شدن به اين كار تن داده بود . آقاي ديگري به نام اسدالله بيات كه همزمان با انتخابات رياست جمهوري امريكا تبليغاتي را ىر دفاع از جرج بوش صورت داده بود مي گفت كه او را هم با همين عنوان منيك اينجا آورده اند . آقايي كه اصالتاَ افغاني بود و در ايران به حوزه رفته بود ‘ به نام حجت الاسلام والمسلمين موسوي هاشمي نيز به خاطر پاره كردن عكس خامنه اي وخميني نيز‘ تحت همين عنوان منيك به تيمارستان آورده بودند . او نگران بعد از بهبودي و داد گاه ويژه ي روحانيت بود . به شوخي به او گفتم خب مرى حسابي حكمن حسودي كردي آنها آيت الله اند و تو حجت . خنديد و گفت : آيت يعني نشانه , ا گر خوب نگاه كني همه چيز نشانه ي خدا ست . از اين برگ درخت بگير تا آن گربه . اينها مي گويند فقط ما نشانه ي خدا هستيم . خب من جنون دارم يا آنها . آنجا برخي اوقات با دانشجويان و رزيدنت ها گفتگو مي كردم . يكي از آنها كه خانم دكتري بود جوان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود و مي خواست مرا متقاعد كند كه به اصطلاح تند روي را كناري نهم و صبر و حوصله پيشه كنم ‘ مي گفت : ببين! من هم دوست دارم اين روسري لعنتي را از سرم بردارم اما ا گر اين كار را بكنم از كار و دانشگاه اخراجم مي كنند ‘ چه كار كنيم . گفتم : مبارزه . گفت : پس كي زند گي كنيم ؟ فقط گفتم : آه ! پرستاري بود سينه سوخته ‘ گاه گاه با هم درد دل مي كرديم به من مي گفت پروفسور . گفتم بگو پرومته . گفت : ما انقلاب كرديم و حاصلش را باد برد . گفتم : نسل غول ها و دايناسورها بوده ايد . گفت : اين شى كه مي بيني . گفتم : سور عزاي ما را بر سفره نشسته اند! گفت : تو چه فكر مي كني ‘ انقلاب يعني چه ؟ گفتم : انقلاب در جوامع توتاليتر و ديكتاتوري ريشه در عقده ي اديپ دارد ‘ يعني شوريدن فرزند بر پدر . چرا كه ديكتاتور نقاب پدر را به چهره مي زند و بر تمامي مام وطن چنگ مي يازد . گفت : پدر ملت ا گر اين بي ... گفتم : هيس ! همكارش داشت وارد مي شد . قرص ها را به من داد و گفت : نوش ! بعد مثل هميشه رأس ساعت 8 شب خاموشي بود و خوابيديم . با پزشكان معالج كه حرف مي زدم زياد تلاش كردم به آنها بفهمانم كه : چيزي به نام نرم صرفاَ يك تصور است كه عقل ابزاري بر قاعده ي منفعت و آمار به دست آورده است ‘ در حالي كه خرد پلي فونيك و منطق فازي يعني عقل نسبي انديش و منطق طيفي نرم را نه يك تصور يا concept بلكه طيفي از امور متفاوت و حتا متناقض مي بيند كه اخلاقاَ هركدام به جاي خويش نيكوست . گفت : خب جاي تو كجاست ؟ گفتم : من يك هنرمند و روشنفكر هستم . آن چيزي كه تو از آن به عبور از نرم ياد مي كني كاركرد وجودي كار من است . گفت : خب كارت را عوض كن . گفتم : خدا را شكر كه هنرمندي كارمندي نيست و گرنه اخراج مي كرديد . گفت : هنوز بيماريد . چند مدت ديگر هم مهمان ما باش . گفتم : پرومته ي در زنجيرم ديگر ‘چه كنم ؟ دندان به جگر مي دوزم . گفت : چرا به رييس جمهور اوكراين نامه نوشتي ؟ گفتم : صرف وظیفه . گفت : چه وظیفه اي ‘ تو كه اوكرايني نيستي . گفتم : اولاَ من يك انسانم ‘ و هر انسان ديگري را همشهري خود مي دانم . گفت : منظورت جهان وطني ست ؟ گفتم : در ثاني ‘ آن موقع من يك شهروند اوكرايني بوده ام و سرنوشت مشتركي با همشهريانم داشته ام . گفت : تو كه سيتيزن نبوده اي . گفتم : صرف نظر از تشريفات بروكراسيك هر انساني كه ويزاي كشور دومي را مي گيرد تا زماني كه در خاك آن كشور به سر مي برد شهروند آنجا ست . چرا كه در آنجا حيات و ممات دارد . علاوه براين براي يك روشنفكر توجه به واقعيت اجتماعي در سطوح جهاني و انسان در معناي عامش يك مسوليت است . گفت :هنوز منيكيد آقا ! و بعد خودكارش را در آورد و لابه لاي پرونده شروع به نوشتن كرد . دوز قرص ها را مي افزود .
خلاصه ! روزهاي آخر خود را مجبور به نوشتن كتابي در باب فلسفه ي روانشناسي ديدم باعنوان از شناخت شناسي چندآوا تا پديدار شناسي روان . فعلا اين گزارش شتابزده را داشته باشيم تا ا گر عمري باقي بود كتاب اتوبيوگرافي خود را با عنوان استخوان لاي زخم در قالب يك رمان منتشر كنم . شيراز – 28 - 9 - 1383 ا دی 1383
|
|||||
|
|
|||||