![]() |
|||||
|
|
|||||
|
|||||
|
خلیل میرعزیزی(ارام عزیزی)14.03.2005بروكسل سروده ای بلند
به فكر سروده ای بلندم بی انكه پائیز را ببیند توان سرودن ترا یابد بی انكه میراب كرتهای درد گردد چون شبنم صبح بر گونه هایت بنشیند و در میان نازكترین برگ گل اوازت دهد به فكر سروده ای بلندم كه واژه ها و الفاظ قرابتی با مجنون نداشته باشند ستاره بر سر خطی اگر می نشیند نه از اسمان وام گرفته از چشمان زیبای تو باشد سروده اگر دلتنگ می شود نه به خاطر بوسه های گرمت به خاطر عشق اتشین تو باشد نقشی اگر به بیستون دلم می زنند نه از تیشه فرهاد از تیر نگاه تو باشد ....................... به فكر سروده ای بلندم كه معراج به اسمان برین برد همه واژه های وصف ترا در میان بغچه ای پر از عشق به خدا رساند كه او به من. به ما عشق اموخت تا در صداقت عشق همیشه ابستن دنیائی دوست داشتن باشیم و به ارزوی زائیدن از درد عشق به خود بپیچیم و همیشه زمزمه كنیم كه چه خوش اهنگ است ناله از درد عشق شنیدن چه زلال است قطره اشك در راه عشق ریختن ............................... اری به فكر سروده ای بلندم كه انرا چون كره مشك مادر بزرگ بر نان پخت مادر بمالم تاختینش را (تاختین كلمه ای فرانسوی استكه به همان )كره یا پنیر وست نان میگویند با بوسه ای گرم در دهانت بگزارم تا كه شاید تو را به دست اورم .................................. به فكر سروده ای بلندم كه در ان پروانه را با شمع گل را با خار لبخند را با گریه مهربانی را با كینه خویشی و پیوندی نباشد هیچ واژه ای جز تكرار مهربانیت نگوید هیچ بارانی جز از سر شوق نبارد ترانه ای بسرایم كه عظمت قلب ترا عشق ترا در همه ترجیح بندهای ان نشان دهم صبورانه به پرستاری دردهای خفته دلت بنشینم حتی اگر افتاب نتابد ابر نیاید باران نبارد برایت به خواندن نماز ایات بنشینم اگر چه سهم من از انهمه ثمره عشق تو نشستن زیر تاك خشكیده باشد ................................. اه این تنها این نشسته دست به زانو از غم امروز و فردا ایا همان گریلای مغرور در جنگ سرنوشت نبود؟ (گریلاكلمه ای اسپانیائی است به معنای مبارز) ایا این سوخته عشق همان پرنده بلندپرواز كه به هیچ دام و دانه ای تن نمیداد نبود؟ همان مرغی كه جز اواز رهائی سر نمیداد نبود؟ ایا این همان ساحل نشین كه به هیچ موجی تن در نمیداد نبود؟ چه گرانبهاست میراث عشق كه هر كه را سهمی باشد میتوان دلش را كلبه ای ساخت كه همه عاشقان در ان جای گیرند چه پر نور است میراس عشق كه بر هر كه بتابد جز به سوختن در نمی دهد جز به صلیب حقیقتی نمی بیند اواز به اواز ترانه به ترانه جز از اسارت هر گز از رهائی نمی خواند ................ ای شب ای دلتنگی ای بغض ای چشمهای گریان ای شعرهای بی پایان ای عشق تو ای حقیقت انكار ناپذیر مرا مایوس از سروده بلندم نكنید میخواهم از تاریخ میترا بسرایم می خواهم از اتش از عشق بگویم
.................... اگر داروغه راه را بر روز بسته باشد اگر گزمگان شمشیر و تازیانه سزای شب شكنان كنند اگر دزدان صد كمین زده باشند من از همه چهار سوقها میگذرم مایوس نمی شوم اگر چه خوف انگیز ترین افسانه را بر من خوانند ....................... من به روز میرسم و از تو ای شب دلگیر چنان می گویم كه هر گز مجالی دوباره ات ندهند از تو ای دلتنگی گران از تو ای بغض بی امان از تو ای اشكهای روان از تو ای شعرهای بی پایان و تو ای عشق بیكران خواهم گفت تا روز به روز بتابد شب به شب ............................... 14.03.2005بروكسل
شعرهای پیشین خلیل میرعزیزی در مانیها عزیزان غلتهای تایپی به خاطر نداشتن فونت كامل فارسی است - میرعزیزی
29،12،2003بروكسل وقتی در زلزله ی بم چشمم به عكسی افتاد كه مردی روی یك تله خاك زانو زده پیشونیشو روی خاك زده بودو گریه میكرد اشك حلقه زد تو چشمهام و این كلمات زهنمو به خودش مشغول كرد نا له ی مجنون مجنون نشسته بود روی یك تله خاك لیلی هم خوابیده زیر همون خاك غمناك مجنون میگفت روزگار این بار خراب كردی میدونی دل چند تا مجنون و كباب كردی میدونی چند تا لیلی تو خیال تارای سفید بودند میدونی چقدر گل از باغ خیالشون چیدند میدونی چند تا بچه واسه عروسی لباس نو خریدند میدونی چند تا مادر میخواستند به ارزوشون برسند ولی روزگار این بار كارو خراب كردی لیلی منو هزارها مجنونو زیر خاك كردی لیلی میگفت همیشه نماز سبح واسه هر دوتامون دوعا میكنم واسه خوشبخت شدنمون خدارو سدا میكنم تا بخواد خورشید در بیاد اسمونو نگاه میكنم هزار ارزو به اسمون دخیل می بندمو اروم تورو سدا میكنم با اسمون و ستاره وداع و به خورشید سلام میكنم هر چی دلتنگی شب بود واسه تو و خورشید نجوا میكنم ولی اینبار روزگار دسته گل به اب دادی به دل این همه مجنون خنجر اغشته به زهراب دادی نزاشتی لیلی دیگه واسه خوشبختیمون دعا كنه نزاشتی لیلی یك سبح دیگه خدامونو سدا كنه نزاشتی لیلی تلوع یك سبح دیگه رو نگا كنه نزاشتی واسه بیدار شدنم اروم منو سدا كنه نزاشتی از منو اسمونو اون همه ارزوش وداع كنه غافلگیرش كردی و نزاشتی حتی یك اه كنه لعنت به تو و كارهات روزگار اتیش زدی به دل لیل و نهار ،،، لیلی چرا هر چی سدات میكنم جواب نمیدی چرا پته ی رسوائی این روزگارو به اب نمیدی بگو من و تو چه ارزوهائی داشتیم تا روزگار رسوا بشه تو رو خدا یه چیزی بگو تا گره دلم وا بشه دیدی لیلی روزگار چی اورد به سرمون حالامن موندمو اتیشی كه زده به تاج و تختمون من موندمو تو خوابیدی زیر اینهمه اوار جون عزیزت چیزی بگو از رو دلم كمی از غسه هارو بردار یعنی ساكت شدی .میخوای بگی كه مردی می خوای بگی اون همه عشق و دوست داشتنو با خودت بردی دلت میاد بری اینجوری منو تنها بزاری من غریب می شم می خوای منو جا بزاری تو رو خدا واسه یه بار دیگه هم شده چشمهاتو وا كن تو چشمهام نگاه كن و یه بار دیگه منو سدا كن به این همه ادم بگو تو هیچوقت منو تنها نمیزاری بگو با تنهائی و غصه هات منو جا نمیداری لعنت به تو ای روزگار لیلی منو پیش خودش راه نمیده خاك رو اغوش گرفته و منو تو اغوشش جا نمیده لعنت به تو ای روزگار لعنت به تو ای روزگار 29،12،2003ُ با من بمان بمان با بودنت به ارا مش میرسم اندیشم و به ماندنت می با من بمان تا غم غریبی رخت از خانه ام فرو بندد و درد دوری از دلم ،،، من سفره ی دلم پر از سبزه ی مهربانی و نان عشق است من عشق پاك اموخته ام از لا لا ئی های مادرم از سیلی گرم پدرم از لبخند شیرین خواهرم نگاه كن اندیشیدن به تو بر اسمان دلم رعد میزند و دوست داشتن تو را دوست دارم و چون قارچی زیر كپر دلم رعد میزند و تو تنهای منی عشقم را با عشق خودم قیاس كن انگونه كه من زیبا ئیت را با زیبا ئیت كه ارزوی تمام سالهای عمرم بوده ای ،،، دیر یا زود امدی تا به دوست داشتنم معنا بخشی و اوج خواستنم را تجربه كنم اولین بار كه سیمای پاك و معسو مت ترك بر دیدگانم گزاشت ستون دلم لرزید و غم مجنون را فهمیدم ،،، بمان تا زیبائی را زیبا ببینم و خوبیها را خوب بمان تا بر تارهای گیسوانت زخنه زنم و انچه سرود عشق است اواز كنم ،،، بمان تا با بودن اغوشت از زوزه ی گرگها و سردی شبها نهراسم ،،، بمان تا شعر تغیان كند وسد دوست داشتن را پر ،،، بمان قناری گناهی ندارد قفس تنگ است سبزه زار دل هم باران ندارد كجا میروی كه خروشانی به رگهایم چون دریا تو هستی گزشته ام از مرز روئیا كجا میروی كه زبان با نام تو زبان میشود دل به عشق تو دل چشم به دیدنت چشم و چون از یاد رفته فریادت میزنند تمام تنم ،،، بمان كه همه انچه می خواهم در دستان مهربان توست كه تو همه خواستن منی در سر نوشت و زندگی اگر هنوز سخاوت باران در دستان توست ترنمی بر این دل تنگم بباران نا زنینی ناز و مهربانی در چشمان تو شعله میكشد نگاهت را از نگاهم مگیر دستان تو ایه های محبتند دستم بگیر تا توان پیمودنم باشد به معراج دلت دلت زیباست ائینه ایست بیاموزم چگونه بخوانم،چگونه بنویسم كه خراشی بر ان ننشیند و نلرزد نگاهت ستون تنم میلرزاند انگونه كه رنج فرهاد را به تنم حس میكنم ،،، من دفتر عشقم را با نام تو گشودم تو هم واژه های سرگردانش را بخوان بخوان تا این واژه ها معنا یابند بخوان تا واژه های پائیزی كوچ كنند بخوان تا پرستوهای مهاجر بر گردند و مادران دیگر بر حول مدار انتزار نچرخند و پدران اه هایشان را در پستوی خانه نهان نكنند ،،، نگاهم كن تا از نگاه مهربانت خورجین شعرهایم را پر كنم در مكتب خانه ها بر روی تخته بیت های عاشقانه بنویسم تا همه بیاموزند عشق از سروت و علم بهتر است ،،، بودنت ماندنت حال و هوای تازه ای دارد با بودنت حال و هوای افتابی روزهای جمعه ی وتن را حس میكنم با بودنت خواب سدای گرم مادرم را میبینم میخكهای روی سینه اش را میبویم لچك روی سرش را میگیرم
مباد هرگز بر نگردد در كوچه های غربت گم شده ام پدرم را دیدم او هم گمشده بود در میان حسرت دیدار در میان بهت انتزار ساكت از كنارش گزشتم نفس نكشیدم مباد بویم كند مباد خود را بیابد بگزار انگونه بماند انگونه كه من ماندم ،،، انتهای كوچه ی تنهائی تو امدی ،،، تو امدی تا قناری از قفس ازاد شود بركه ها پر اب شدند تا اردكهای شعر دوباره اب تنی كنند تاكستان دلم پر خمهای شراب شد كویر تنم دوباره گلهای سفید یاس داد قفس بهار شكست شماته ی ساعت دوباره تكان خورد شقایقهای عاشق بر موج دل معشوق سوار شدند اهن و فولاد موم شد اسمان ابرها را رم داد ستاره بخشید زمین دلم فراوانی داد بر زندگیم نسیم سبح بهاری وزید ،،، و اما ماندنت گفتن از فسل دوست داشتنت دیدنت لهزه های دل تپیدنت به پای جویبار مهربانی نشستنت همه و همه فسلی از عشق باید برایشان گشود ،،، اگر بمانی این كودك عشق بلوغ میكند قد میكشد میخندد از شاخه های درخت دوست داشتن بالا میرود دانه ای انار میچیند سیب سرخی میاورد و بهشتش را با تو تقسیم میكند ،،، |