 عباس موذن
آن چه خدا نصيبم كرده بود
صداي
باران مرا به كنار پنجره مي كشاند . وقتي خانه هستم اين صدا بيشتر دلگيرم مي
كند .
حياط خانه در چشمانم مي چرخد . موزاييك ها سفيدك زده اند ، تگرگ مي آيد .
آسمان هول مي زند ، مثل بچه اي كه شاشش گرفته باشد اين پا و آن پا مي كند اما
اختيار از دستش در رفته است .
انگار همه موجودات براي مدت كوتاهي به وجود مي آيند . دائماٌ تغيير و تغيير
مي كنند . مثل باران سنگي كه امشب از آسمان مي بارد . مي گويند ، باران هديه
اي از جانب خداوند است كه فرشته ها براي زمينيان مي آورند اما
انگار ،
امشب اين
باران را پرندگان ابابيل
فقط
براي خانه ي ما
آورده اند !
چشمانش آرام دنبالم مي كنند . به آسمان نگاه مي كنم ، لبالب از ابرهايي ست كه
سر گرفته است . سرم را كه بر مي گرداندم برق نقره اي رنگي برروي صورتش مي
لغزد. صداي رعد ، قلبم را مي لرزاند . نگاهش مي كنم، در چشم هايش اشك جمع شده
است . تا آن وقت آن ها را خيس نديده بودم . به نرمي صدايم مي كند. اولين باري
ست كه صدايش را اين طور معصومانه مي شنوم ! عادت نكرده است كسي را صدا بزند.
هميشه ديگران او را صدا زده اند. به طرفش مي روم. انگشتان كشيده و استخوانيش را
كه ورم كرده اند ، ميان دستهايم مي گيرم . صورتش باد كرده است . انگار كه مي
خواهد منفجر شود . ورم صورتش چهره اش را عوض كرده است . نا آشناتر از پيش به
نظرم مي آيد . ترسي توي دلم مي افتد. اين چه ترسيه كه به سراغم آمده و مثل
خوره يا چيزي كه مي دانم خطرناك است اما نمي شناسمش ، دارد به دلم نيش مي زند ؟
شايد اين ترسي مقدس است كه مي خواهد تنفري را كه طي سال ها ، درونم را
انباشته است را به احساس خوب « دوست داشتن» تبديل كند. او تنها كسي ست كه
برايم مانده است. يك سالي هست كه احساس مي كنم دارم عوض مي شوم . قبلاٌ اين
طوري نبوده ام . من به تنها بودن عادت دارم اما حالا ، احساس مي كنم ازتنها شدن
مي ترسم ! نكند من هم دارم به مصيبتي كه يك عمر پدرم گرفتارش بود گرفتار مي شوم
! مگر آدم ها مثل حيوانات از غرايز خود پيروي مي كنند ! از آدم ها مي ترسم
، از مثل او بودن بيشتر مي ترسم .
تمام جوانيش را براي مردم خرج كرده بود اما نوبت به خانواده ي خودش كه رسيده
بود... بازهم نمي دانم ! نصيحت هايش مثل صداي مداوم و مبهم مردمي كه دربازار و
يا خيابان هاي شلوغ ، همهمه مي كنند در گوشم وول مي خورند :
« مردم، مردم، مردم، پسرم، بايس همه رو مقدم برخودت بدوني . با بودن همين
مردمه كه تو مي توني خوب رشد كني و به كمال برسي .»
به او مي گويم : « پس من چي همين طور مادرم، يا اكرم كه با زورفرستاديش
رفت؟»
لبخندي مي زند :
« شما جزيي از منين و من ياد گرفتم كه واسه اين مملكت و اين مردم...» كلامش را
قطع مي كنم: « مي خوام واسه خودم زندگي كنم. دوست ندارم مثل رؤياهاي تو و يا
حتي جزئي از اونها باشم. حق من اينه كه خودم فكركنم. آره بابا ، من مي خوام
بهترين مشروبات رو بخورم، تموم دخترا ي خوشكل و ماماني رو امتحان كنم. تفريح
كنم، بالاخره خودمو بايس دوست داشته باشم يا نه؟»
مي گويد :
« كي گفته ، نبايس خودتو دوست داشته باشي؟ »
مي
گويم:
« مجبور نيستم مثل تو باشم . من نمي تونم مثل تو فكر كنم. زندگيت شده ، ميردم
! همين مردمي كه سنگشون را به سينه مي زني، فقط مشكلاتشون مال ماس! اگه خرشون
ازپل بگذره ديگه بهمون نگاه هم نمي كنن. همين آدماي دور وبر، وقتي كه توي زندون
بودي، از ما فرار مي كردن و مي ترسيدن بيان حالمون را بپرسن!»
آهسته مي گويد :
« تو هنوز بزرگ نشدي خسرو. دوست داشتن، هميشه يه طرفه ا س . اگه كسي رو دوست
داري، انتظار نداشته باش حتماً اونم تو را دوست داشته باشه.»
« ولي من توي خوش گذرونيامه كه مي تونم به ديگرون هم فكركنم . اما اگه بزرگي
اينه كه شما ميگين، نمي خوام بزرگ بشم!» مي گويد :
« دست خودت نيس، بزرگ مي شي، روزگار بزرگت مي كنه.»
نمي توانستم بيشترازاين، رُك و صريح با او حرف بزنم . چيزي در چشمانش بود كه
مانع مي شد. كسي كه با فقر بزرگ شده باشد با كسي كه رنج كشيده باشد خيلي با هم
فرق دارن. من رنج كشيده بودم . در دوزخي بزرگ شده بودم كه هنوز دست از سرم بر
نداشته . ولي فقري كه پدر در جواني اش كشيده بود باعث مي شد تا رنگ اين دو را
با هم اشتباه كند. او به مبارزه عادت كرده بود. براي او جنگيدن و به زندان
افتادن ، فقط يك سرگرمي بود كه انجام مي داد؛ اگر ادامه نمي داد خسته مي شد و
اتفاقاً در آن موقع بود كه رنج كشيدنش شروع مي شد. بي حوصله مي شد و احساس
حقارت مي كرد.
پنجه هايش مثل چرخش سنگي در دستم پيچ مي خورد و دستم را توي خودش مي گيرد ،
پنجه هاي مرا فشار مي دهد . چشمانش دوباره به آرامي باز مي شود. انگار كه
افكارم را خوانده است. هنوز لايه ي نازك اشكي روي سياهي چشمانش تكان مي خورد.
نگاهم مي كند و من بيشتر فشار انگشتانش را روي دستم احساس مي كنم. لب هاي كلفت
و كبودش روي هم مي لغزد و دندان هاي درشتش مثل مرواريد سفيدي ازميان آن ها
بيرون مي خزد. با اين كه روزي دو پاكت سيگارمي كشيد اما دندان هايش سفيد مانده
است! چه روزها كه همين دندان ها را به رخ مادرم نكشيده بود:
« مي بيني اشرف، دندون به اين مي گن!! مجبور نيستم اونا را مسواك كنم .
كافيه يه انگشت بهشون بكشم، اونوقت سفيد ميشن، مثل برف.» و سينه اش را جلو مي
داد و با غرور مي گفت: « فكر مي كنم ، نژاد من بر مي گرده به برده هايي كه
بازرگانان با خودشون به ايران آوردند !» مادرم مي گفت: « ممكنه جنگيدن را هم
از اونا به ارث برده باشي .» يك بار ديگرخنده ي او را ديده بودم. وقتي كه با
مادرم براي ملاقاتش به زندان رفته بوديم. ريشش را با آن انگشتان بلند و كلفتش
خاراند. يك راست به طرف مادرم رفت و او را در بغل گرفت. مادر ، خودش را جمع و
جور كرد و به نرمي خودش را از ميان دست هاي او بيرون كشيد . مرا نشانش داد و
گفت :
« مي شناسيش ؟ خسروِ » بعد به من گفت : « بيا عزيزم ، بيا پيش بابات .»
خنده اي كرد و بدون اين كه تعجب كند پنجه هاي بزرگش را روي سرم گذاشت و گفت :
« ديگه واسه خودش مردي شده ! » و سعي كرد تا مرا از زمين بلند كند اما من اين
اجازه را به او ندادم . نفهميدم چرا ؟ شايد ترسيده بودم . شايد م با اين كه هفت
سال بيشتر نداشتم فكر مي كردم اين لوس بازي ها مخصوص بچه هاس ! مادر با صداي
نازك و خسته اش گفت :
« بايستي آخرين ماهي باشه كه اينجا مي موني ، نه؟ »
پدرم گفت :
« آخرين و اولين نداره ، بيرون هم مثل اينجاس ، »
مادر گفت : « ميخوام بيام دنبالت . »
پدر گفت :
« لازم نيس بياي . يه روزي كه همين دوره وراس ، زنگ خونه به صدا در مياد و مي
بيني كه من اومدم .»
باران هنوز شيشه هاي اتاق را مي كوبد . خدايا ، بايست چه كار بكنم ؟ چطور است
به اكرم تلفن كنم ! تلويزيون را روشن مي كنم تا بتوانم براي يك لحظه هم كه شده
از موقعيت ترسناكي كه توي خانه پرسه مي زند رها شوم . چراغ ها را روشن مي كنم
اما باز هم خانه به نظرم تاريك مي آيد . شايد اين تاريكي از خودم باشد . گوشي
تلفن را بر مي دارم . قبل از اين كه شماره اي را بگيرم ، دوباره صدايش را مي
شنوم : « خسرو ، خسرو... »
گوشي را رها مي كنم و با عجله به طرفش مي روم : « چيه بابا ؟»
هنوز كنار تختش قرار نگرفته ام كه مي گويد : « وقتي مامانت رفت ، تو هم بودي
؟ »
دستش را مي گيرم و مي گويم : « آره بابا ، منم بودم . » فقط نگاهم مي كند . از
نگاهش چيزي نمي فهمم . به نگاه مادر شباهتي ندارد . نگاه مادرم خسته بود ،
منتظر بود ، نگران بود ، اما چشم هاي پدرم ... برقي در آن هاست كه مانع مي شود
به چيزي پي ببرم . چرا سرنوشت من اين است كه مردن آن ها را تماشا كنم !؟ حالا
كه فكر مي كنم مي بينم ، در جبهه هم جزو آن دسته از سربازاني بودم كه مي
بايست اجساد تكه پاره شده ي دوستانم را در پارچه هاي سفيدي بسته بندي كرد ه و
توي سردخانه مي گذاشتم ! شايد پدرم مرا به چشم يك احمق نگاه مي كند . چقدر آن
روزي كه انتظارش را مي كشيديم براي ما دير گذشت ! به اندازه ي يك عمر طول كشيد
. اولين بار بود كه مادر را رو به روي آينه مي ديدم ، سعي مي كرد با پودر
آرايشي و كِرِم ، چروك هاي صورتش كه رد پاهايي از گذشتن سال هاي جوانيش بود
را بپوشاند . البته اين پنج سال مثل هميشه براي پدر حبس كوچكي بود اما براي
مادرم دردي عذاب آور .
اتاق را با عطر و گلاب پر كرد ، اما قبل از اين كار پس از هفته ها ، پنجره ها
را باز كرد تا هواي زمستاني بتواند جاي هواي دم كشيده ي اتاق ها را بگيرد .
هواي دم كرده اي كه ذره ذره اش را دلهره و انتظار پر كرده بود . همه خوشحال
بوديم. اكرم، به دانشگاه نرفته بود تا بتواند آمدن پدر را جشن بگيرد. عمه كلثوم
و دخترش ميترا كه از سر صبح آمده بودند تا مادرم را در شادي كردن براي آزادي
مردش ، همراهي كنند. دايي مراد كه هميشه در نبودن پدر، طبيب تنهايي ما بود .
هميشه وقتي كه مادر به او نياز داشت آبدارچي مطبش را براي كمك به ما مي
فرستاد و يا خودش به سراقمان مي آمد . مغازه ي پدر را او جمع و جور كرده و
دوباره راه انداخته بود . يك نفر شيريني پز استخدام كرده و در سود مغازه ،
شريكش كرده بود . و بالاخره من، كه نتوانسته بودم تصوير درستي ازغريزه ي احساس
پسري نسبت به پدرش را در خودم احساس كنم . ديدن رفتارهاي ديگران مجبورم مي كرد
تا مانند ديگران شاد شوم. من بيشتر اوقاتم را در مرغداري به سر مي بردم و به
درون شهر نمي آمدم . شايد اين گناه بزرگي باشد اما من نمي توانم مردم را
تحمل كنم . ممكن است حساس شده باشم اما فكر مي كنم آدم ها ، خطاي جزئي ما را
گناه كبيره مي دانند بدون آن كه گناه هاي بزرگ خودشان را فراموش كنند .
دروغ گفتن و تهمت زدن را بيشتر از خواندن نماز يوميه بجا مي آورند . اين آدم
ها چندش آورند . كسي كه خانواده ام را برنجاند را نمي توانم دوست داشته باشم .
چاره اي ندارم ، نمي توانم . فقط شادي اهل خانه بود كه مرا هم به وجد مي
آورد. همه منتظر بوديم . اما خورشيد هم خسته شد ازانتظارمان ولي مادرم هنوز مي
خواست آمدنش را باور كند . گفتم: « مامان، تو بابا را خيلي دوست داري ؟»
بدون آن كه به من نگاه كند خنديد . چشمانش نگران بود، اين را خوب مي توانستم
بفهمم . صورتش را برگرداند و با تكه پارچه اي شروع به گردگيري كتابخانه كرد .
ناگهان نگاهش روي گوشه اي از كتابخانه ماند . لبخندي كه خاطره اي را در پشتش
مخفي كرده بود را بر لبانش مي ديدم . با دو انگشتش كه مي لرزيد ، جلد اول "
ابله" داستايوسكي را از ميان كتاب هاي ديگر بيرون آورد . به آرامي دستمال را
روي آن كشيد و گفت :
« اولين فيلمي كه با پدرت توي سينما ديدم ، همين فيلم بود .» و به كتاب اشاره
كرد .
دوباره به او گفتم : « عاشقش شده بودي ، نه ؟»
گفت :
« اين چه سئواليه كه مي كني!؟» و دوباره كتاب را سر جاي خود ميان كتاب هاي
ديگر مخفي كرد . اين پا و آن پا كردم ، خجالت مي كشيدم . بالاخره دلم را قرص
كردم تا سئوال هايي كه هميشه پيش خودم داشتم را از او بكنم . گفتم :
« اونوقتا هم عاشق مي شدن .»
سرش را تكان داد و پارچه را با دست چپش گرفت : « اون وقت ها عاشقي ، يه جور
ديگه بود . »
تعجب كردم . عشق ، براي من يك سئوال بود ! فقط بعضي از دوستانم را ديده بودم
كه عاشق شده و يا توي فيلم ها ديده بودم كه بازيگران ، عشق را فقط بازي مي
كردند اما خودم اين احساسي را كه پدرم معتقد بود هر جواني بايد آن را داشته
باشد ، هيچوقت تجربه نكرده بودم . اما چرا ! يك بار در بين جوجه هايي كه براي
مرغداري آورده بودند ، جوجه اي را ديدم كه كور از تخم بيرون آمده بود . صبحي
كه او را در سالن مرغداري ديدم دلم هوري ريخت . يك جورايي احساس مي كردم ،
اين جوجه را مي شناسم . خودم را خيلي به او نزديك ديدم . حتا يك بار وقتي
كه پانزده روزه شده بودند ، سيلي محكمي به جوجه اي كه دوستم را از خوردن
دانه محروم مي كرد ، زدم . چند بار دور خودش چرخيد و بعد با تعجب به من ذل زد
كه چرا چنين رفتاري با او كرده ام ! فكر نمي كردم جوجه ي كور من ، در ميان اين
همه شلوغي و هياهوي ديگراني كه فقط به سير كردن خودشان فكر مي كنند زنده بماند
، اما او زنده ماند ! شايد مراقبت هاي ويژه ي من باعث شد تا مرغي شود با دو
كيلو و يكصدو پنجاه گرم وزن . در نهايت تنها كاري كه از من بر آمد اين بود كه
هنگام سر بريدنش سالن سلاخي را ترك كنم .
به مادرم گفتم : « مي دونستي كه كارهاي خطرناكي مي كنه ؟»
گفت :
« مگه دوست داشتن مردم ، خطر داره ؟ »
چيزي نگفتم. مي خواستم بيشتر از اين مادر را ناراحت نكنم . بارها از مادرم
شنيده بودم كه توي كوچه همساده ها او را به هم نشان داده اند و او فقط خجالت
كشيده بود . اكرم نتوانست به دانشگاه برود و مجبور شد ما را ترك كند . و من ،
به ادامه ي تحصيل در دانشگاه اعتقادي نداشته و هرگز نخواهم داشت . دوست و
فاميل هم مي ترسيدند ، از ما دوري مي كردند و كمتر به سراقمان مي آمدند .
بالاخره ، همين برخورد آدم ها مادرم را خانه نشين كرد . همين صحنه ها بودند كه
درون سر من مثل هيولايي مي آمدند و مي رفتند و من نمي توانستم اعتراضي بكنم
. اما او ادامه داد :
« بابات واسه ي من يه مرد ايده آله، توي زندون هم احساس آزادي مي كنه. من اين
طوري دوستش دارم .»
به او گفتم : « نمي توني تو هم مثل پدر ، به اين اوضاع عادت كني ؟»
نفسي كشيد و روي كاناپه نشست ، گفت :
« نميشه به انتظار كشيدن ، عادت كرد . »
و منتظر ماند، آنقدر منتظر ماند تا بالاخره، جان ورم كرده اش او را از پا
درآورد.
دوباره چشمانش را باز مي كند . نفس سختي مي كشد و مي گويد: « چقدر خوبه كه
بعد ازاشرف مي ميرم . » و ساكت مي شود. شايد خودم را به خاطر خود خواهيم
مجازات مي كنم . شايد هم تقسيم ناعادلانه ي با پدر بودن را . باد ، آرام مي
گيرد وباران بند مي آيد. دايي مراد با كليدي كه هميشه پيش خودش داشت، وارد شده
بود. سلام كه مي كند تازه متوجه مي شوم حضور دارد :
« سلام دايي ؟» بي آنكه جوابم را بدهد، بالاي سر پدر مي رود و به من مي گويد:
« حرف زده تا حالا ؟»
مي گويم : « همه ش از مامان مي گه و باهاش حرف مي زنه .»
دايي مراد دستش را روي پيشانيش مي گذارد و مي گويد: « كاشكي اشرف اينجا بود .
خدا بيامرزتش ، تنها كسي بود كه اونو مي فهميد .»
زنگ تلفن به صدا در مي آيد. گوشي را بر مي دارم. صداي اكرم مي آيد . چقدر شبيه
صداي مادر است ! مي گويم : « حالت چطوره؟»
با صداي نازكش مي گويد: « بابا حالش چطوره؟ »
« خوب نيس. »
صدايش را نمي شنوم . ساكت مانده است . من ادامه مي دهم : « دايي هم اينجاس ،
صحبت مي كني؟»
گوشي تلفن را به دايي مي دهم و مي آيم كنار پدر . ورم از زير پوستش رفته
است . صورتش به حالت طبيعي اولش نزديك تر شده است . رگ هاي پشت دستش بالا آمده
اند و استخوان درشت جمجمه اش از زير پوست سرش بيرون زده است. نگاهم مي كند .
آرام و بريده بريده مي گويد:
« اشرف برنده شد، من باختم.»
نمي فهمم چه مي گويد ، شايد هزيان مي گويد ، شايد هم ادراك و شعور من ضعيف تر
از او شده باشد . دوباره اما اين بار مي خندد و مي گويد: « آزاد نشده بودم كه
به خونه بيام .»
پاندول ساعت چشم هايم را خسته كرده است. شب ازنيمه گذشته و من هنوز دركنار
بستر كسي كه فكر مي كند قهرمان مردم است نشسته ام . دايي ، نبضش را مي گيرد.
براي چندمين بار است . سرش را تكان مي دهد و مي گويد:
« هر نسلي قهرمان خودشو داره .»
مي گويم :
« مگه قهرماني هم وجود داره ؟»
مي گويد : « هميشه يكي را توي آب نمك مي خوابونن . مردم دوست دارن گناه خودشون
را به گردن يك نفره ديگه بندازن . مگه قهرمان چيه ، يا كيه ؟ قهرمان كسيه كه
مايه ي به دوش گرفتن خطاي ديگرون را داشته باشه . »
چشم هاي
پدرم
باز مي شود و روي دايي مراد مي ماند . يك ريز نگاهش مي كند. آن قدر نگاه مي
كند كه دايي مراد مچش را رها مي كند و با بغض
مي گويد: « بالاخره راحت شد. »
من
با خودم مي گويم : « نه ! آزاد شد . »
بازنويسي آذر ماه 84
ga_moazzen@yahoo.com |