![]() |
|
||||||||||||||||||
|
شیدا محمدی خردادِ کور
سبز زرد قرمز و تو هنوز پشت خطر ایستاده ای!
کوچه پر می شود از صدا مشت گلوله...... پلاکارد سفید پر از غبار شب زدگی...
«معلم نان ندارد» «معلم مسکن ندارد» «معلم قرض دارد» سنگ می خورد بر حواس تو تاب می خوری در فلسفه و زمزمه اما روز کور کار و کار و کار است.
معجزه در کارخانه می میرد زیر پایه های پل که پر از ردّ ادرار دوره گردان است در سرمای بی عبور این قرن و توکه دیگر نمی توانی رو به آینه به صدای معده ی خالیت دروغ بگویی عشقت را آروغ می زنی پیِرِ چروکیده ای می شوی برگشته از جنگ و بمباران.
خورشید پشت چراغ قرمز می ماند سرخ می شود غروب و گونه های تو از شرم گل می اندازی روی شعرم صدای گلوله ی سرباز از حنجره ی خرداد می گذرد دیوار شهر از صدای پوتین ها می لرزد ترس در صندوق خالی رعشه می گیرد و تو از این کلاس تهی.....
ـــ بر پا «معلم نان ندارد» ـــ بر جا «معلم قرض دارد» انگشتت را بالا می آوری و با توصدای همه ی خاموشان بغض کینه ی همه ی رانده ها.... ـــ اجازه بی اجازه چراغ قرمز می شود خیابان خالی....... صندوق خالی...... تو دیگر تردید نمی کنی نه...نه...نه... شیدا محمدی می 2005
شعرهای پیشین شیدا محمدی در مانیها
اگر نيايي سنگ به آسمان مي زنم و سينه بندم را به آسمان پرتاب مي كنم تا مرغان هوا بدانند ديگر زن نيستم
اگر نيايي دمپايي را جفت مي كنم و پلك اينه را تر فكر نكن گريه مي كنم يا راهت سنگ فرش التماس نه!هرگز گمان مبر واژه اي در تزلزل سلام مي شنوي
نه! ل اگر باز هم نيايي اخمي از خط آسمان كم نمي شود و من سكسه سلام و
سكه و ساز را به خواب سين هاي خاموش مي برم به پابوس شيدا و شيون و شكوه ! ل
اگر باز هم نيايي ..... ل
متولد"ماه مهر".
- چرابه سينه ات سنجاق زدي؟
مي زايم. "از كتاب مهتاب دلش را گشود...بانو"
قهقه هاي منحني را در بكارت
آب
شستم بی نام
چه اقبال بلندي داد كبوتر
ارواح کاغذها
شعرهای پیشین شیدا محمدی در مانیها تكرار واژه ها...
براي تولد دوباره ها و همه ليلا هاي افسانه !!!
بي هراس بودنت
برايم بخوان
عقربه ی کج
حقارت باغچه
آن قدر کوچکی که در جاکفشی خانه ی ما گم می شوی و آن قدر دل باغچه ی ما بزرگ است که تو را خاک می کند و سال بعد که پنجره خیس از عطر بهار نارنج می شود تو گل می کنی یک چوب خشک ! پاییز 81
به خواهر خرداد
دوره می کنم خلسه و سیگار را که می چرخد و سه شنبه دور دو پیکره ی خرداد و دور تو و تقویم و تکرار ...
گم می شوم در همین واژه که طعم قهوه است و چشمی در کافه قاشقم را برمی دارم و خودم را هم می زنم حل می شوم در دود و خاطره و تقویم و تو فکر می کنی در پلان اول گم شده ام !
خرداد 82
اندوه ِ کالسکه ی بلاتکلیف این طرف و بیمارستان خون آلود آن طرف ... چند خیابان فاصله تا تابلوی بوق زدن ممنوع ؟! باید میانه ی میدان بزایم ...
سگ می لیسد تنم را و آسفالت سرد خون د اغ مرا می پوشاند روبروی خودم ُگر گرفته ام و سلام تو بند جفتم را قیچی می کند
دوباره خودم را زاییده ام اگر وغ وغ این نوزاد بگذارد !
تابستان 82
|
|
|
|