
sayedfaysal@yahoo.com
سيد فيصل مجتوي
ماه من چشــــــــــــم بردر دارم امشب تا درآيد ماه من تحفـه اي سرسبز باشـــــــــــد از براي راه من پــاي لطفش گل به بـــاغ آرزوهايــــــــم كنــــد حبس هاي بردگـــــــــان را پر كـنـــد از آه من بردگان عصرنو را فـكــر پيراهــــــــن كـنــــد تـا شــــــــود درمان فـكـرآن غــــم جانـكـاه من آه من برتاج شاهان جهــــان مهمــــــــان كـنــد تـا شود فـرش سـراي شـه نشين شــــــــــاه من كهنـه افـكــار جهــــــــــــان را آبـروي نوكـنــد تـازه هـاي بـكـررا از پـرده بـيــرون، جــاه من آنچه را معني ندارد خود ز معنــــــــــي پركند سـكـــه هـاي نـاروا را كيميـــــــــــا يك آ ه من سيد ارمـاه نـو من يك پيــــــــــــام امضا كـنــد گو كه سگ در نيمه شب پندارگون عوعو كند سيد فيصل مجتوي سنندج 1384/1/17خورشيدي 2005-04-06 ميلادي شعر غزل وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن بحر: رمل مثمن محذوف Mojtavy@hotmail.com
شعرهای پیشین فیصل مجتوی در
مانیها
نوروز
برف آب شد گل باز شد لبخند برلب ساز شد
مهتاب شد مهتاب شد بلبل به گل همراز شد
كيد شه ظلمت نشين برآب شد برآب شد
يخ كرده هاي دي مهي بهروطن سرباز شد
دل بند زلف يار شد از ناكسان بيزار شد
دشمن زدست همهمه بي ساز شد بي سازشد
نسل نو آلاله ها بيدارشد بيدارشد
سبزينه و قرمزبه هم غماز شد غمازشد
ظلمت اسير نور شد نوروز شد نوروز شد
حكمت اميرِروز شد ازسر كلاهِ آز شد
دنيا سرودِ نور شد سرماي دي مهجور شد
بوي بد گنديده اش معناي اشمئزاز شد
هر كودكي پُرشاد شد دردِ دلش آزاد شد
فرياد ودادِ دل خوشي آوازهاي جاز شد
درآن هوايِ دلربا دلدار با دل برده شد
در رقصِ پاكوبي كنان محمود را ايازشد
من با كريمم گفتگواز در بهاران باز شد
آمد سيد، فصلِ نسيمِ عنبري، در باز شد
سرهاي سردِ بي خرد بيمارشد بيمارشد
چون يخ به آبي سرد شد درجنبش جمازِشد
2005.3.4سنندج
شعر : غزل
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
بحر : رجزمثمن سالم
من وشب
شبي تاريك وطولاني است
وخوابي سخت وسنگين حاكم است امشب
ومن بربام شب چون سايه اي غمناك
گلاويزم به ظلمت را
نگاهم بردراست تاكي
درآيدازدري نوري
وموج وحشتش هردم به بسترهاي خواب آلود مي تازد
به عمرما وفرزندانِ پي درپي
وتاروپودافكارنوين را پنبه مي بافد
وباخود مي برد تا آن كويرسرد و وحشتناك
ودرتابوت يك كابوس مي پيچد
سرنوشت مشتي آدم را كه درخواب اند
وازبوسيدن خورشيد ترسانند
چنان ترسيده اند ازشب
حتي گرشود روزي
چنان روشن
به ترس آن شب دوشين
بترس از سايه هاشانند
وگامي برنمي دارند
كه تا ازشاخ گربه در امان مانند
ومن ترسان از اين مانم
كه قوم من
ستونِ پنجمي باشند، امشب را
نهاني حمله اي سازند، خورشيد منور را
چنان اندازنش درخاك تاريكي
كه تا قرنان، به زيرخاك جهل مردمش باشد
ومن مانم به نيمه شب
به تنهايي
سپارم گوش رابرآن سكوت حق
وآن صوت بلند انكرالاصواتِ تاريكي
كه درهرگوشه اش بالا است
دودِ قهقه شيطان
گلاويزم به تنهايي
اگرچه د ست تنها بي صدا باشد
ولي دانست بايد اين
كه قطرِآب به سهم خويش
به ناخن هاي كوچك بي كلنگ وبيل
بر آب داده دودمان صدهزاران سد
|