خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
3 اسفند 1383  

 افتادن

فرزانه مرادی

هر کسی که راه میرود میتواند گم بشود.

فاوست گوته

تموم امروز رو سدرد شدیدی داشتم  چون تمام دیشب داشتم خواب میدیم که مدام دارم از یه جایی پرت میشم . این پرت شدن های  مداوم در خواب باعث اون دردهای شدید در بیداری شد و شاید همین موضوع باعث شد که من به رابطه درد و پرت شدن  و یا  هی خوابیدن وهی بیدار شدن فکر کنم.با همه اینها یه لحظه به این فکر پرت نشدم که که این دردها شاید دلیلش داد زدن ها و دعوا مرافعه های مکرر و طرد شدن من از جمع های مختلف میتونه باشه. نمیدونم چرا تاثیرپرت شدن در خواب  برام خیلی شفاف بود با اینکه من از بچگی از این خواب ها زیاد میدیم. مثلا اینکه از پشت بوم پرت بشم یا از پله یا از چرخ و فلک یا از روزگار .... ا

توی این خواب ها هیچ وقت نمیدیم که جاییم بشکنه چون قبل از دیدن ادامه ماجرا به  خاطر ترس شدید از خواب پرت میشدم بیرون و بعد یه چند دقیقه ای زیر لحاف قایم میشدم  و اخرش هم قضیه تموم میشد و باز چشمام رو میبستم و .. ولی دیشب بعد از هر بار خوابیدن  و از خواب پریدن و زیر لحاف قایم شدن و دوباره خوابیدن این ماجرا ادامه پیدا میکرد

مثلا بار اول دیدم که از یه چرخ فلک بزرگ توی پارک پرت شدم

بار دوم  از روی پشت بوم خونمون وقتی داشتم رخت پهن میکردم پرت شدم

بار سوم وقتی داشتم از پله میرفتم بالا  پرت شدم

بار چهارم وقتی داشتم میرفتم دزدی خونه همسایمون از دیوار پرت شدم

بار پنجم خواب دیدم رفتم سیزده بدر و پشت یه وانت مدل شصت و چهار وایسادم که یهو به یه دست انداز کوچیک و ...

بار شیشم داشتم رو جدول کنار خیابون راه میرفتم که پرت شدم

بارهفتم داشتم رو صندلی خودم روتکون میدادم که پرت شدم

بار هشتم بایه یارو  تو هتل  رفته بودم  که یارو یه غلط زد و من  از تخت  پرت شدم!

بار نهم....

این ماجرا انقدر ادامه پیدا کرد که بار اخر وقتی چشمامو باز کردم دیدم از تشکم پرت شدم پایین  و این اخری اونقدر اعتماد به نفسم رو پرت کرد که حواسم هم باهاش پرت شد  اونقدر که سرم رو هم پرت کرد به عقب  دست و پاهام داشتند پرت میشدند و روح پرت شدم رو نمیتونستم جمع کنم

این فشارها انقدر زیاد بود که فکر کنم به گریه هم پرت شدم .

چرا این دایره لعنتی منو انقدر تو خودش نگه داشته بود و پرتم نمیکرد بیرون؟ ترسیدم اونقدر که دیگه  نمیتونستم  چشمامو ببندم. ساعت نزدیکای چهار بود یا من این طور فکر کررده بودم چون ساعتی در کار نبود خلاصه یه موقعی از زمان بود که  بالاخره تصمیم گرفتم خودم رو پرت کنم تو رخت خواب. انگار زمان کش می اومد و من هرچقدر سعی میکردم زمان رو پرت کنم  نمیشد. تا اینکه با خودم گفتم میشینم و گوسفند ها رو میشمارم. ا

شروع کردم به شماردن

 1گوسفند 2 گوسفند 3 گوسفند 4 گوسفند 5 گوسفند 6 گوسفند 7 گوسفند 8 گوسفند  9 گوسفند  گوسفند  سفند فند فند ند ....نمیدونم به چندمین گوسفند رسیدم که پلک هام رو هم پرت شدند و ..این دفعه خواب منو پرت کرده بود به  یه دشت بزرگ سبز . با اینکه مطمئن نبودم خوابم یا بیدار ولی داشتم از چیزی که تو اون لحظه به  خوابم پرت شده بود لذت میبردم. تا اینکه سرو کله گوسفندها پیدا شد اخرین گوسفندی که شمرده بودم و  منو اورده بود اینجا اومد جلو و گفت که سوارش بشم

منم پریدم پشتش. گوسفنده بهم گفت تو یه ترس عظیم داری که باعث میشه زیر لحافت شب ادراری کنی و شب ادراری هات باعث میشه هرشب  پنهانی تشکت رو برگردونی. گفت لازم نیست خجالت بکشی. من از همه چی خبر دارم. خبر دارم که هی همه چی رو پرت میکنی از کتاب و لیوان گرفته تا حواس بقیه رو .من اومدم کمکت کنم که دیگه از پرت .... ا

همین که به این کلمه رسید انگار خودش رو کج کرد و منو پرت کرد به ته یه چاه ولی این دفعه انگار فرق مکرد چون با اینکه تا حد مرگ ترسیدم ولی بیدار نشدم چون داشتم میدیم که سرم پرت شد عقب و شقسقه ام خورد به یه تخته سنگ و باعث شد که بالاخره بمیرم. ا

قبل از اینکه کسی بیاد سراغم   باز هم گوسفند مورد علاقه ام رو دیدم اومد و بهم گفت که هردومون مردیم چون من درد شدیدی دارم و خودش  هم نمیدونه که الان توخواب کی سرگردونه . ا

به هر جال این موضوع که نتونستم اخرین شب ادراریم رو پنهان کنمو تشکم رو برای اخرین بار پرت کنم یه گوشه حسابی غصه دارم کرده و احساس میکنم دارم پرت میشم ته یه قبر.  ا

28 /11/83

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website