[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
20 دی 1383  

فرزانه مرادی

 

 چتر چپر قیچی و چلاق

چهره های چهارشنبه  و چشمم کور

که ای چُسان پُسان

که ای چلیپای ماندنی

چادر نمازم را سر میکشم یک نفس

 و به چهارچوب همسایه میچسبم چند قلو

از دیوار های  فلافل چهارصد تومن

از فاحشه های فاحش فراموش شده

ای فلان فلان شده

ای فراری

ای فندک فیلم های فکستنی

فوج فوج از رفتگان فین فینی

فرفوژه های هنری

ساخته شده توسط انسان های فشل مردنی

فوج فوج های فلفور فرز و تیز

فرفوژه های فشل

فیگور از فاصله های فجیع

وفلسفه فرمان و بی فرمانی یعنی فرزانه فرزی فیات!

 از دیواره های فیلادلفیا

 از فیزوترافیک های اتوبان بی همتی

از اینهمه بهم میخورم همه چیز از چیز بی چیزی از اینهمه بی همه چیزی و ...

چرا؟ چونکه من از چاره ای ندارم که از چاه بیافتم درون چاله هم!

چال گونه های های وهوی بی هوی های

هر هویی یک  هایی دارد

بزن برقص بمان بمیر ....!!

چنان از تو پرم که از خودم چمدان

چه میدانم چهارپا های همسایه میزنند دف

چهارپایه افتاد روی مادر

پدر نگاه کرد

پوسید

پرید

 پادرمیانی هم چاره ای نداشت

چراگاه خوانوادگی از هم پاشید

هم خوابگی  هم

خمیازه کشید

خُرت و خمار ماند

هر کس خربزه خورد مرد

خیالی نبود از خندیدن

 از خماریدن

خیار چمبل های همسایه

هه

کسی میان خلت پدرم دوید

کسی میان خیال من  عاشق شد

کسی میان مخلوط کن خانواده زایید

هم خانواده برای خیار پیدا کنید: دو نمره

خیز کلمات خمارالود و جواز کسب برای خریدن خانه

جریان از جارو به جاز

 ازجنجال جهانی جوراب های بوگندو اغازیدن گرفت

از جغرافیای جلب

تار میزد بدون  دل بدون قلوه

از سه تار بی جا و مکان

و جهان از هر جایی خالی بود

جاهای خالی را جواب بدهید 

و

جمجمه از کار افتاد

جسوف مداد هایی جادوگر

تفاوت جیب ها 

......

جردن _ جوادیه

دربست

سر کوچه شهیدِ جارکش

جارو جنجال  جنده های بی جا هم

جهان از هر جوابی پس افتاد

من واسطه ام

وسط واج ارایی جالب و جادویی  

مسیر جاده از دست جادو و جمبل

  اجی مجی لاترجی

خارج از جیب های من این جسد  جمع نشده جا مانده

......مکث

و ناگهان

سیب میغلتد

سبد از دست سحر  سرما میخورد

کسب سینما

 کسب  سوسک های  سی و سه  سنجاب مردنی

سیگار های بیگاری

گاری های بی گلوبند از گیر گاه  زندگی، مردگی

گند کاری گیج گاه هر گاو  در چرا گاو!

گیتار های  بی تار بدون طناب

گیتارهای اهنگ های تکراری

گیوه های بدون پا بی تکلیف هر شب

رگبارهای  عاشقانه و ربط های بیربطی

ربط ... به شقیقه!

ربط بشر به  شهرنشینی

ربط اثر به شارژ ماشین

ربط شعر به شاعر

ربط شکر به شا...

ربط زن  به شوهر

ربط سکس به  تخت

ربط این نوشته به شما

شستن دست های شرمنده ام به خدا

شستن شیشه  نوشابه یعنی زندگی

____ زندگی شستن یک شیشه نوشابه در  شریان  شهر شورشی های  شرجی  ___

این جمله طلایی

از طلا گرفته و به جوجه های ما ختم میشود

به جوجه های

 ساجده

سجاده

 سجده

به جداره های  بگذریم ازاین ها هم میگذرد

میگذرد و اینکه بدانیم

این خیابان از یک چتر شروع می شود 

باید به فیزیو ترافیک اتوبان بی همتی رسیدگی کنم

تا بعد ها بروید لوله های  پارک لاله

ای لامذهب

 ای لاس زدن های لیبریای لعنتی

لاس های بی وقت

 ای لات

ای لوند

 لجاره

لجن

 لکاته

ای  نود و نه در صد نُنُر

من را از سی وسه حرف زندگی پاک کن

 بمیر

 بخوان

 بخند

 برقص

برو

 .....

فرزانه مرادی

متن دومی از این نوشته


شعرهای پیشین فرزانه مرادی در مانیها

امروز شائو کو  بلند شد 

و من یاد هوملس افتادم

هوملس اصلا  مثل خودم بی در و پیکر است 

STOP

                            بحث حول مسائل برادری میچرخد  شعر بلند میشود دور سر خودش  میچرخد  از دیوار چین

 یک ضرب المثل به مثل میگوید که قرض کردن گل برای پیش کشی به بودا

زبانی اش میشود:ا 

堥塈 塈媞?堥 塈堹? ?塈 堹媢?塈? 奡堹? 塈堬 椈堹堭 ?堮?塈?堭 ? ??塈? ? 塈??塈 堥痧?堭 堥痧?堭 堛塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈塈 塈堮堭?奡 媢?? 堻媟?堛?! 

 

 یک ضرب المثل  حمیدرضایی میگوید اسب پیش کش که دندانش را  به چین نمیبرد  

دور سرش بچرخاند  یا چشم هایش بادامی است یا ویتنامی  یا دوستی من با عادل که لجن ..ا

                                 بسیم میگفت نسیم شاعر است  

                                                       میگفت نسیم میگفت تنها خداست که معرفتش بیست میشود

کدام خدا؟خدا میداند

 

    لیوبی وسط نشسته به دوربین مستقیم نگاه میکند

                    خودش را تشخیص نمیشود داد  نیست انگار  

                                 برادرش شانگ فی و سه تا خواهر دارد از جنس بودیسم 

 

 و دو نفر بی اسم  

و کوه ها کوه اند و رود ها رود  

اینجا سرزمین  کیست که از سر میرود؟ 

من کجای این پاها هستم ؟ تو چینی حرف میزنی با من  من از تو میشکنم  از قوری میشوم برای عشق های حرف زدنی  قوری چینی میشوم که با تو باشم  با تو بشکنم  

                                                        من ادم لجنی هستم که به اندازه انگشتهام  ....ا 

ا塈堭痧塈堭?堛? 堹堭 堥?奡堛  ....                   ا

 زبان مادری ام این طور  

  وتور میشود

 کسی به داد نشانه ها نرسید  

همه یک جا برای خوشان خریدند و شادی شدند !ا 

یا چادر سر کردند و به لیلا.. ا

 اقلیت  ماندن  افاقه نشد

  11 تا یار هم کافی نیست هرگز _ برای  پسر بازی باید پاسکاری بلد بود 11 بار  11 یار  

این روزها برف میاید

 کیلر ؟   من تصور میکردم قصد هاراگیری دارد  بین چتر الحدید  و اصلا ..  از سو تفاهمات شمبلیله خبر ندارم  

تنها میدانم زنگ گوشی اش  زندگی با تو چقدر قشنگه خوب من  است!ا 

سامان هر سه هزار سال ظهور میکند  و الحدید کیمیایی فر به بغل کردن حساس است و بازی های مختلط  

بسکتبال روزهای سه شنبه توی پارک طالقانی  روبروی مترومیرداماد و حافظه سیاوش صحنه 

  یا یها الذین امنوا لاتقدموا بین یدی الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سمیع العلیم  

اعراب و ترجمه از ؟حدس بزنید  دوستان من  ال..ا 

 و  اما از حسین  اقا سبزی فروش  یک توپ نارنجی در میاید که  آنم ارزوست!ا 

ای داد  به دست تو جائوچین شن _ سیو هویی_ ننگ را قاطی میکنم با سس گوجه فرنگی

مکاتب شمالِ جنوبِ غربِ شرقِ  شمالِ غربِ از غربِ شرقیِ مشرقِ مغروبِ قاراش میشنگ  و چشم های شرقی بادامی ویتنامی

 من چه از عشق بگویمت  

هاراگیری نکنی  بی خودت  کمد هست وسط قدم زدنهای  تا پارک لاله همیشه قول میدهد  

من میگویم که چه از دوازده گانه بودنم حرف بزنم

 یا قهوه تُرک بخورم  با قاتل   دکه های  صد متراون ورتر اولين بار ..ا

 تو میگویی سیلور  که رابطه اش با مجتبی و در رفتن های من

?? 媢媯塈堥? 堮?堭堹?  

?媟?塈 ?琠 椈?奡琠 堛?? 堹?? 堮?堹堛 堥?椈??  

 و داوود یادش میرود

 عادت نمیکند میدانم  ایبانز مارک یک گیتار است  تبیان تر شدید یا  همین طور  میتوانید بخندید به کمد دیواری  که از رویا دائم سلام میرساند به بسیم  و همه الکی

 و ادامه میدهی  به تبریز دوستی ها را  نمه اولده؟!ا

 塈塈?? 堛? 堥塈?堹 ?堳? ?堭 媢塈奡? 堭?塈 堥塈奡堹

من که چیزی  از دیوارچین ندزدیدم   تنها هابیل به دست چون منی میشد بمیرد

 ایمان بیاورید

塈? 媯塈堶堥 ?塈? 堮?塈堻堛? 塈? 堥堬堭痧 堹塈堭? ? ?塈 奡塈?堹 媢

بعد سامورایی میشوی شمشیر میکشی وسط همه رد میشوی خاموشی خاموش میشود  شوهر غروی هم

همه  از رویا و من که عکاس  ها ها  ها ها  /شک ميکنند/ ا

من دوستت دارم یادم میرود  و افشين از جيب کسی ميافتد اينجا

حق با تو بود  راست میگفت پدر  و عکس سربازی ات را دوست دارم

شاید روزی از  قُم سفر کنم  به میدان حُر

??? 堥? ??? ??堬? 塈? 塈?? ??奡堛? ?媯?? 塈堻堛

堹?堥塈? ??? ??堬 ?痧堭堹

                     بعد من منگ میشوم

تو دلت میسوزد

من من میشوم تو خودت

برایم ترجمه میکنی

堮?堹? ??痧堭堹? 堥? 堹?堭 ?媯?痧? 塈堛

 یعنی عیب نداره یک خر ماچت کنه

塈?痧?堬 琠? 堥? ?堭 媟堭? 堥堮?塈?堹 堛? 堭塈 ??琠奡堹 堹

و لی حیفه که به یه ماچ خر بشی

.......

من خنده ام.. نه نمیگیرد میسوزم  که یک نفر  گشنیز را فراموش  نکرده

میثم  بوف کور به دستش نمرسد

و من از یک فلش وحشت میکنم   دیگر جای  مهدی  فکر نميکنم

به دانشگاه علوم تربیتی نمیرسیم تو چهار شنبه   به دیوار چین  بينمان لعنت  که توی لشگرک

در اخر به

به هوملس اگر رسیدید  من پیشنهاد یک کوله پشتی دارم 

 

21 بهمن هشتاد و سه


گل بخورم هم ....   ا

 

ما فی و یک دایره تهی  

من فی

مافیای داشتنت را ربود ازکه؟

من کسی که تهی  

من یعنی خلوت/  خدا/ تنها

تو یعنی مافیای جدایی من از خود

چه خبر بود لای کویریه لوط طوفانی که نبودی ام  

تا رسیدن به پیله ام/ تن ها یی یی یی ام م م م م

و خدایی که تنهایی اش را نداشت

تا رسیدن به تنهایی ام پروانه و تنهایی خداست 

تا   

نرسم بهتر است

نباشی اصلا

اینکه حس زنانه ام

روی دست های تو عادت شود

من فی

ما فی

مافیای تو قوی است

لات شما  به من گل میزند

نباشم بهتر است

تااینکه باشم و از دست داده باشمت

از همه دست ها داده باشمت

 و بعد ش حسابی لاس بزنیم

 اصلا لش بشویم

 لاشی بشویم

 لاغر بشویم

 و حتی از روسپی سر کوچه گل بکنم هم میخندم

 از دایره های  فانتزی و

 هندسه های  بلند بالا

 و بریسم برای پیله های تنهایی ا م خدای نداشته را

 و همین طور فی/خلوت/ خالی/ مافیایی 

تن ها را بدون اسانس هر  میوه ای به تن کویری ات   بُکُشیم

 تا دست لای لات ها بکنم در بیاورم

 مرد ایتالیایی ام را  /.  ا

 


شعرهای پیشین فرزانه مرادی در مانیها

به دی پرازیو امپروزا و روزهای جمعه

 

 من همیشه فکر میکردم که صدای قیچی چطور میتواند خرجم را ببرد؟

 

پدر روی دست هایم تف کرد

 

من روی پاهام ایستادم و روزهایِ جمعه جلوتر هلم میداد

 

مادر پارچه را برایم اندازه  می کرد

 

قدم نمیرسید به پاچه شلوارت

 

چرا انقدر تبم جلوتر از من راه میرود

 

پیاده رو سنگفرش بی کسی هام شده بود و من

 

یک دستم  را به دی پرازیو امپروزا قرض دادم

 

عاشقم شد

 

نرینه ایِ که رویِ پاهایِ زمان رخوتِ شانه هام میشد

 

تویِ جمعه هایِ عقیمی که سگکِ کمربند را شک میکرد

 

و من شکی به رویی نداشتم که از زیر  برای خودم دست ببرم توی دلم

 

راه نابودی تنم

 

و همین طور کودکی ام که پشتم تلو تلو میخورد

 

گذشته ام ازش زیر رگ های وق زده ام

 

وق زدهِ دست هام

 

رگ هایِ وق زدهِ دست هام

 

و عاشقم نمیشود

 

کودکی ام زیرِ شلوارم گیر کرده

 

با دست خودم تن را به دست فروشی سپرده ام

 

به عقیمیِ دی پرازو امپروزا تقدیم میکنم

 

قیمِ روزهایِ گذشته ام

 

و مادرم که برای شوهرم فوت میکند ندبه های  عقل را توی سرم

 

و بابام که تف میکند توی دست هاش

 

و من که دستم را توی دستِ خودم بریده ام