|
یا حق
(به یادش و در حسرت بودنش)فرزاد
((ققنوس))
چقدر آرام خفته بود
وقتی که نیلوفرهای مرداب را برایش چیده بودم
آن روز که میرفتی
آیا به فکر شاپرکها هم بودی
ای عاشقترین عاشق
آیا به فکر چشمهای بارانی باران هم بودی
خفته ای و من تا همیشه
قصه نبودنت را برای باد تعریف خواهم کرد
تا باد هم به گوش خدا برساند
غم تلخ نبودنت را
و غربت سنگین چشمان غریب آهو را
نیستی ای مهربان
اما به یادت
چه شبها تا سحر بیدار ماندم
چه شبها تا سحر خواندم برایت
همان لالایی شیرین خوابت
لالالالا گل پونه
کجاست اون یار یکدونه
هنوزهم باورش سخت است
که آن دستان گرم زندگی بخش
شود در دست من چون نوری خاموش
تو رفتی زندگی رفت عاشقی مرد
و گل در دست گلدان بان خشکید
و مهتاب دستمالش را به ستاره قرض داد
تا اشکهای زهره را پاک کند
و تو ققنوس طبیعت بکر افکار من شدی ....
بخواب آرام گل پونه
بخواب ای یار یک دونه
لالالالا لالایی عزیز مهربونم
کی می یایی......
((عاقبت روزی فرا خواهد رسید))
کسی مرا نمی خواند
کسی مرا
به ياد نمی آورد
کسی ديگر
نمی خواند
شرار عشق
را در چشمانم
من چه
زيبا
نزديک می
شوم به بدورد
به آنچه
که برايم
ارث مانده
اکتفا
خواهم کرد
من وارث
درد هستم
من وارث
نگاه خاموشی هستم
که
سالهاست در
زايش عشقی
سبز
رنگ زرد
را به رخ ديده
من وارث
جمعيتی هستم
که
خواستند عشق را معنا کنند
و در بی
معنايی مفهومها و واژه ها
خفتند
من ديگر
به عشقی نخواهم خنديد
و لبخند
را به ديوار
هديه
خواهم کرد
تا لااقل
انعکاس
سنگ را بر سنگ تجربه کنم
و چون
کرمی ابريشم
برگهای
سبز توت را نابود می کنم
و خود را
در سپيدی پيله ام
محبوس
خواهم کرد
من در
انزوای خود
چشمان
سياهم را
سيقل
خواهم داد
و شب را
آبستن ستارگان خاموش
خواهم کرد
ای ترانه
های بر باد رفته
ای
ستارگان خاموش
ای به خاک
افتادگان تقدير
آرام
باشيد
که اين
بيدارنما ها
خفتگان
نفس خويشتند
و وای به
روزی که بخواهند
بيدار
شوند
کسی ديگر
مرا نمی خواند
و من هم
روزی به دنبال
شاعره فصل
سرد
خواهم
رفت....
عاقبت
روزی فرا خواهد رسيد...
((صدا می زنم تو را))
صدا می زنم تو را
و از میان لحظه های پاک عشق
به سوی تو ز شوق دیدن نگاه تو
چون پرنده ای رهیده از قفس
که لحظه رها شدن
برای او چنان تولد است
بال می زنم
صدا می زنم تو را
و با صدای خود
صداقت سبز عشق را
به قلب مهربان تو
هدیه می کنم
و آنچه که خدا
به نام عشق و احساس
برای من به ارمغان گذاشته
نثار لحظه های تو می کنم
صدا می زنم تو را
مرا بخوان
که التماس لحظه های من
فقط با صدای تو به پایان می رسد
صدا میزنم تو را ...
|