خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

1

فروردین

1385  

 علی نجفی

 

پدر که نيست

 مادر بغض را با روسري اش زير گلو گره مي زند

و مدام جاروب مي کشد

بر خاطرات رفته

و خواهرم ازفرط لاغري پروانه اي غمگين مي شود

 


 خواهران خوب آن سالهارا

با گيسوان بلند 

مژه هاي خيس

ويک بقچه رويا هاي ناشکفته

ازميانه ي دشت تاخاکستر پاش ابر ها بدرقه کرديم

سالها بعد ديديم

زنان کنار جاده ها سر گردا ني خويش را مي گريستند

در حالي که چند واژه ي ساده را فراموش کرده بودند


چادر ها پر از سايه غروب مي شود

خواهران من کنار بي خيالي اسب ها پير مي شوند

يال مشوش اسب

         هذيان نسيمي است

                  که دهان دره را آکنده است

رود در مسير نافرجام خويش

                             تازيانه اي خونين مي شود


 باد که هو هو مي کند

 از مدرسه که بر مي گردم

غروب مي شود

از پله تا کنار اجاق شب مي شوم

مادرم _گرد سوز _ بر تاقچه مي سوزد

پدرم فانوس است تاريکي حياط را جابجا مي کند

من مشق مينويسم

 دهقان فداکار .


 آموزگار با برف و کولاک و فانوس آمد

زوزه ي گرگ ها را هم آورد

در آخرين جان پناه بر بستري از کاه خوابانيدم 

صبح

کلاس ها را آراستيم

برف ها را روبيديم

پرچم سه رنگ ميهن در باد شناور بود

که آمد و با خود هيچ معجزه اي نياورده بود

و کتاب آسماني اش در خانه فراموش کرده بود .


آفتاب

      مي چکد از قنديل ها

و

  دبستان

 با عينک کودکانه

تعطيل برفي اش را

چکه

    چکه

        آب مي کند .


من از اسب ها روسري نمي بندند

                  خوشم مي آيد

از صفورا موهاي تا کمر ش را رقص مي کند

 از خانه مي چرخد من رقص نمي کنم

مريم بانو قبرستان را در آغوش گرفته

آفتاب روي برف هاي دور

                        سرما خورده

                                   پرتغال را به ياد من مي آورد

خوشم مي آيد .


پرنده روي سيم تلگراف نشسته

مادر کلاه سر بازي مي بافد

خواهرم لحاف کرسي را تا چانه اش مي کشد

از کوچه صداي خنده ي آدم برفي مي آيد


دود کش همسايه

 سلام

من هم بيدار شدم .


پر چم ميهن بيهوده در رنگهاش ميرقصد

و من بيهوده آواز مي خوانم .


سنگ ها گربه مي شوند

روي قبر مي نشينند 

و هيچ گاه تکان نمي خورند .

 

*****************

 

ماه

 مي چکد از گوش درختان

                          آب

                             ر

                              ي

                                ز


ما

سرزمين کيريستف کلمب را دوباره کشف کرديم

و خواهر دردانه مان را

پيش ناخداي يک چشم

سر بريديم


 من و ماه

ازپياله آب مي نوشيم

در شب تابستان


مادرم مي گفت

شب بيماري بود

باران بود

ازتخم اسبها

آب مي چکيد.

عمويت جنون عشق گرفته بود

 دف ميزد و سحر ميشد.

 

 ****************

 

دلم مي خواهد در کافه اي مجارستاني بنشينم

 و بهترين شعر ها را براي آزادي بنويسم

در حالي که تبعيدي وطن باشم

ودلم لک زده باشد براي کوچه هاي خاکي دهکده ام .


مردگان عاد ت دارند

 هميشه مرده باشند


شيهه ي اسبي ساکت

مي خواهد که به  هم بريزد

قاب را 

از روي ديوار  


زوزه ي گرگ ها از تنگه ي مارو ميآيد

ميان صداي بره هاي غروب دلتنگ مي شويم

خواهرم غمگين مي شود

گربه پشت فانوس مي رود

و من اينجور وقت ها اصلاٌ گريه نمي کنم

فقط شعله هاي اجاق چشمهايم را مي سوزاند .

و تند تند مشق هاي عقب مانده ام را مينويسم 


سواري

 از راه کوره ي قصه ها بالا مي پيچد

لختي

    دهکده را مي نگرد

     دوباره گم مي شود

                    در غبار خاطرات مادر بزرگ  .


آن شب بغل عمه بوي سرباز مي داد 

 جير جيرک ها در تاريکي گنجه ها

دنبال چيزي مي گشتند

خاله مي گفت : روسي حرف ميزنند

مادر مي گفت : هر چه بگردند  باز هم پيدا نمي کنند


از هنگ اول خاکريز دوم  سنگر سوم

نامه با پستچي مي رفت

برادران سربازم مرد ه بود در جنگ جهاني اول

**

انيفرم پدر بزرگ روي جاليگ پاچه بر باد داد ه

**

نامه مي رفت در عصب سيم تلگراف

مادر کلاه سر بازي ميبافد

**

برادرم مرده بود در جنگ جهاني سوم

**

پدر رو به ابر ها فرياد کشيد گردان بجاي خود

نامه ميرفت از تيرکي به تيرکي

از روي برف ها بر فراز مي شد

در پيچ جاده ها گم .

**

 پدر سبيل هاي چخماغي اش را عينهو پدر بزرگ تاب داد

نامه ي برادرم با پستچي مي رفت 

و مادرم در گيسوان بيد حلول کرده بود

**

پدر سفره ي خالي را پيش کشيد

برادرم در جنگ جهاني چهارم با پستچي محله دعواي سختي کرد

و ماه از تنگه ي مارو بالا مي رفت

**

برادر سربازم مرده بود در تمامي اين سالها

مترسک با اني فرم پدر بزرگ

سفره ي خالي پدر را نگهباني مي کرد


آنقدر رقصيد

که ما دوباره به هم زديم استکانهايمان را


مردان آبادي ما

 گرگي نشسته اند بر تپه هاي برفي

 در روياي دخترکان قديم سرفه مي کنند

 و ملالي کهنه

 از دود چپق ها شان بالا مي آيد


مردها چپق هاشان را روشن مي کنند

دود را به ابر ها مي رسانند 

و به خرسي مي انديشند که هيچ گاه نديده اند

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website