|
هومن عزیزی و رضا عامری
وصفي عربي از مداواي عشق
گفتم : عشقت لكه كوچكي ست بر پوستم با آب پاك مي شود يا الكل گفتم : از تغيير فصل يا تغيير آبي و هواست و اگر پرسيدند گفتم : از احساسات و سوختگي آفتاب خراشي كوچك روي صورت كه زود خوب مي شود گفتم : عشقت رود خانه ء كوچكي ست كه چراگاه ها را زنده مي كند و مزارع را سيراب اما وقتي بر ساحلم فرود آمدي دهكده ها غرق شد و باغها ... و بسترم را برد ديوار خانه ام خراب شد و من سرگردان بر زمين رها ... در ابتدا گفتم : عشقت ابري آرام ... ميگذرد تو بندري امن سلامت و اينكه عشق ما مثل همه عشق ها روزي به پايان مي رسد و تو چون نوشته اي بر آينه روز ناپديد مي شوي و زمان ريشه اشتياق را مي خشكاند و برف مي پوشاند
گفتم كه اشتياقم به چشم هاي تو عادي ست واژه هاي عاشقانه ام... اما حالا مي فهمم چه اشتباهي كردم ! عشق تو لكه اي كوچك روي پوستم نبود كه با آب بنفشه و رازيانه مداوا شود زخمي كه با مرهمي و گياهي شفا يابد تبي از باد هاي شمالي ... عشق تو هجوم شمشيري بود بر تنم لشگري مهاجم و نخستين قدم در جاده جنون ..
|