|
هومن عزیزی و رضا عامری صد نامه عاشقانه
اين صد نامه عاشقانه تمام آن چيزي ست كه از خاكستر عشق من مانده ، من ، شاعري مثل همه شاعران و ـ مثل همه مردان ـ يادگارهايي از عشق داشته ام و مجموعه نامه هايي ... و آنقدر شجاع نبوده ام كه همه آنها را در آتش بيندازم و بسوزانم .منكر نمي شوم كه به آتش ، بعنوان آخرين راه حل ، انديشيده ام . راه حلي براي آنكه مرا و معشو قه هايم را از سنگيني اين بار امانت برهاند .
اما وقتي براي آخرين بار به محتواي اين ماترك رجوع كرده ام ، در بعضي از اين نوشته ها ، چيز هاي بسياري از جنس شعرديده ام وبرخي را شعر يافته اماين فكر مرا از آتش زدن آنها منصرف كرده و در ميان انبوه اين نوشته ها صد نوشته را بر گزيده ام يا قطعه هايي از آن نوشته ها را كه حاوي هارموني شعري و انساني بوده جدا كرده ام ، به رغم انكه معتقدم خط فاصل بين خصوصيات و عموميات هنرمند خط موهومي ست .معتقدم كه : هنرمند جز در نوشته هاي خاصش نمي تواند در چهار چوبي آزاد زندگي كند آزاد يعني روبروي آينه بايستد و خود را از لباسهاي تئاتري و نقابهايي كه جامعه به او تحميل كرده رها كند . نوشته همان سرزمين موعودي ست كه نويسنده چون كودكي پابرهنه روي آن مي دود و كودكي خود را در آن با همه آزادگي و حرارت و راستي تمرين مي كند . لحظه هاي نابي كه نويسنده در آن خود را در معرض مراقبت نمي بيند و خود را به اقامتي اجباري پايبند نمي كند . من به رغم آزادي عملي كه به مثابه شاعر داشته ام ، بيشتر مواقع احساس كرده ام به اصول و قواعد و چهار چوب هاي عام شعر مقيدم با اين همه چيز هايي پشت پرده هاي روحم ، خواسته اند تصويري بيرون از شكل شعري و يا معادلات خشك بدهند . به تعبيري ديگر : در نهاد من منطقه اي ست كه مي خواهد خود را از از سلطه شعر رها كند . مي خواسته از شعر فراروي كند . دوست دارم بار ديگر به اين نكته تاكيد كنم كه نمي خواهم با منتشر كرده اين نامه ها زني را با رو كردن ورق هايم مستوجب گناهي بدانم كه شهرت مورد علاقه من نيست و انگشت گذاشتن بر نام ها و يا شخصيت سازي اصلا براي من مهم نيست كه زنان بسياري به زندگيم پا گذاشتند و رفتند ، همانطور كه بهار مي آيد و مي رود و مسافر از راه رسيده چمدانش را باز مي كند كه ببندد و برود ... گذرا ست . عشق قشنگ ست و خالي از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، اين حسي ست كه بر كاغذ هايمان جا مي گذارد و خاكستري كه از آن بر انگشت هايمان مي نشيند . زن زيباست اما از آن زيبا تر رد گام هايش بر نوشته هاي ماست ... وقتي كه رفته است . # # # و ديگر ... اين نامه ها خاكستر آتش عشق من است ... منتشرشان مي كنم چون ايمان دارم عشق هنرمند ، خصوصي نيست ، عشقي جهاني ست و نامه هاي يك شاعر به معشوقش نامه هاي ست به تمام زنان جهان
صد نامه عاشقانه1بي حرارت عشق منروياهاي تو مردني ستبي امتداد بازوهام ابعاد تو روشن نيست من تمامي ابعادم زاويه ها و دايره هات خطوط راست و منحني ات روزي كه به سبزه زار سينه ام وارد شوي از بند رسته اي و روزي كه خارج شيخ تو را مي خرد و كنيز اويي يادت دادم نام تمام درخت ها را ستاره هاي دور را در مدرسه بهار يادت دادم آواز پرنده ها و الفباي چشمه ها را نوشتم اسمت را در دفتر باران بر ملافه هاي يخ بر ميوه هاي صنوبر يادت دادم زبان خرگوش ها و روباه ها را شانه زدن پشم قوچ هاي بهار را گفتم راز نوشته ها يمنتشر نشده گنجشك ها را نقشه تابستان و زمستان را نشانت دادم خوشه هاي خرماچطور جوانه مي زنند ازدواج ماهيها را و شيري را كه از سينه ماه جاريست اما تو از سواري بر زين اسب آزادي خسته شدي از سبزه زار سينه من سمفوني شبانه جيرجيرك از برهنگي مهتابي روي ملافه هاي ماه خسته شدي از اين سبزه زار رفتي پس گرگ ها تو را مي خورند و شيخ بنا به سنت تو را مي درد
2 دوستت دارم با تو نرد عشق نمي بازم مثل بچه ها براي ماهيها با تو قهر نمي كنم ( ماهي قرمز مال تو ... ماهي آبي مال من ... ) قرمز و آبي مال تو تو مال من دريا و كشتي و مسافران مال تو تو مال من سود و ضرر در كار نيست همه ثروت من زير پاي توچاه نفت ندارم كه به آن بنازم معشوقه هايي كه رد آن شنا كنند ثروت آغاخان جزيره اناسيس به پهناي يك دريا ... من شاعرم و ثروتم دفتر شعرم و چشمهاي قشنگ تو
3 دشنه ات را از پهلويم بيرون بكش بگذار زنده باشم عطر تنت را از پوستم بكن بگذار زندگي كنم بگذار با زني تازه آشنا شوم كه نامت را الز خاطرم پاك كند و موهات را كه بدور گردنم پيچان ... پاره راههاي بي تو را بروم صندلي هاي بي تو را بنشينم قهوه خانه هايي كه تو را بياد ندارند آنجا كه تو در حافظه اش نيستي بگذار ... بياد بياورم زندگي كنم
4 هر چه موهات بلند تر عمر من بلند موهايت كه روي شانه هات تابلويي با سياه قلم و مركب چيني پرهاي چلچله ... كه به آن دعاهايي از اسماء الهي مي بندم مي داني چرا ... در دعاي موهات مي ميرم ؟ چون سر گذشتمان از اول تا آخر در آن است دفتر خاطرات ماست نگذار آنرا بدزدند
5
وقتي به كوه مي روي بيروت قاره اي نامسكون بيروت بيوه من مخالف ييلاقم مخالف هر چيز كه تو را از من جدا كند
6
آخرين مرد زندگيت نيستم آخرين شعرم با آب طلا آويخته بر سينه هات آخرين پيامبر كه مردم را به بهشت تازه پشت مژه هات دعوت مي كند بين ما بيست و دو سال است اما بهم رسيدن لبهامان سال و ماه را كنار مي زند و شيشه عمر را مي شكند
7 در روز تابستان لم داده بر ماسه بتو فكر مي كنم حسي كه دريا را با ماهيهاش دنبال من به مد مي كشاند
8 بعد از من هر كه تو را ببوسد روي لبت نهال كوچك انگوري خواهد ديد كه من كاشته ام
9
چرا تو ؟ چرا فقط تو ؟ چرا از ميان زنان فقط تو ؟ هندسه زندگي ام را تغيير مي دهي پا برهنه به جهان كوچكم وارد مي شوي در را مي بندي و من اعتراض نمي كنم
چرا فقط تو را دوست دارم ؟ تو را مي خواهم ؟ اجازه مي دهم روي مژه هام مي نشيني ورق بازي مي كني و من اعتراض نمي كنم
چرا ؟ تمام زمانها را خط مي زني حركت را متوقف مي كني در درون من تمام زنان را مي كشي و من اعتراض نمي كنم
چرا ؟ از ميان تمام زنان كليد شهر طلايي را بتو مي دهم كه دروازه اش به هر ماجراجويي بسته مانده و هيچ زني پرچم سفيدي را روي باروهاش نديده به سربازان دستور مي دهم با مارش استقبالت كنند پيش همه شهروندان در ميان موسيقي ناقوس ها با تو بيعت مي كنم اي شاهزاده هميشه زندگي
10 وقتي كه تو را مي بينم از شعر نااميد مي شوم از شعر نااميد نمي شوم وقتي كه تو را مي بينم زيباييت آنقدر كه وقتي به آن فكر مي كنم زبان مي خشكد كلمات له له مي زنند و مفردات شعر ... از تشنگي نجاتم بده كمتر زيبا باش تا شاعر شوم معمولي باش سرمه بكش ، عطر بزن ، حامله شو ، بزا مثل همه زنان تا با كلمات با زبان آشتي كنم
11
وقتي كه پشت فرمان نشسته ام و سر تو روي شانه ام ستارگان از مدارشان فرار مي كنند آرام فرود مي آيند تا بر شيشه سرسره بازي كنند ماه مي آيد و حرف زدن زيباست سكوت زيبا گم شدن در راههاي زمستان راههاي گمشده بي تابلو تا ابد همين طور باشيم باران ترانه خوان برف پاك كن ترانه خوان پيشاني كوچكت بر سبزه زار سينه ام پروانه آفريقايي رنگارنگ كه پرواز را فراموش كرده
12
معلم نيستم تا عشق را نشانت دهم ماهي به ياد گرفتن نياز ندارد تا شنا كند گنجشك تا بپرد تنها شنا كن بپر عشق در كتاب نيست عاشقان بزرگ خواندن بلد نبودند
13
روزي به مردي بر بخوري كه ياخته هاي تنت را به شعر بدل كند با پيچش موهايت شعر بسازد روزي به مردي بر بخوري كه قادرت كند – مثل من – با شعر حمام كني آن روز ميگويم : ترديد نكن با او برو چون برايم مهم نيست مال من باشي يا او مهم اينست مال شعر باشي
14
بانو بورژوا بازي را كنار بگذار تخت لويي شانزدهم را كه تخت خواب توست عطرهاي فرانسوي را پالتوي پوست تمساح را ول كن و با من بيا به جزيره باران و آناناس تپه هاي سوزان آنجا كه آب هاش مثل تن تو گرم و مه آلودند و ميوه هاي انبه اش ياد آور انحناي سينه هات
بر سينه ام فرود بيا از خراشي بر پوستم يا زخمي گوشه لبم خوشحال مي شوم و پيش مردم قبيله به آن افتخار مي كنم
آه اي زن سردي و ترديد بانوي ( مكس فاكتور ) و ( اليزابت آردن ) تو تا آنجا كه ممكن است متمدني بر سفره عشق با كارد و چنگال
من صحرا نشين با عطش قرون در لب ميليون ها خورشيد در زير عبايم
دلخور نشو اگر با آداب غذا خوردنت مخالفم و پيش بند سفيدم را دور مي اندازم تو را از لباس اشراف بيرون مي كشم يادت مي دهم با يك دست غذا بخوري و با يك دست عاشق شوي كرهاسب سفيدي كه مي دود و شيهه مي كشد بر شنزار سينه ام
15
بارانِ هر روز خيس مان مي كرد بر باراني هامان سبزه مي روييد اما پس از تو سبزه نيست باران بر تنهاييم مي بارد
16 وقتي به سفر مي روي عطر ها بهانه تو را مي گيرند بهانه كودك براي ديدن مادر تصور كن حتي عطر ها عطر ها غربت را حس مي كنند و دوري را
17
براي بار آخر هم كه شده مي خواهم با تو سوار قطار جنون شوم قطاري كه ريل ها ايستگاه ها و مسافران را فراموش كرده براي بار آخر مي خواهم شنلي ازباران بپوشي و در ايستگاه جنون به استقبالت بيايم
18
چشمهات كارناوال آتش كه هر سال به تماشايش مي روم و باقي روز هاي سال را به خاموش كردن شعله هايي مي پردازم كه در پيراهنم و زير پوستم شعله مي كشند
19
وقتي با لباس نو به ديدنم مي آيي شادي باغباني را دارم كه گلي تازه در باغچه اش روييده
20
روزي كه تو را ديدم نقشه هام را پاره كردم پيش گويي هام را اسب عربي بوي باران را پيش از باران مي شنود
19
آهنگ صدايت را شنيدم پيش از آنكه حرف زده باشي موهايت را پريشان كردم پيش از آنكه دم اسبي اش كني
20
وقتي باران به پنجره مي كوبد جاي خاليت ملموس تر است وقتي مه شيشه هاي ماشين را مي ليسد بوران محاصره ام ميكند گنجشك ها جمع مي شوند تا ماشين را از عمق برف بيرون بكشند گرماي دست هاي كوچكت را بياد مي آورم سيگار هايي را كه با هم كشيديم مثل سرباز ها در سنگر نصف تو … نصف من … وقتي باد پرده هاي اتاق را به اهتزاز مي آورد و مرا … عشق زمستاني ات را به ياد مي آورم به باران پناه مي برم تا به سرزمين ديگري ببارد به برف تا به شهرهاي ديگري به خدا تا زمستان را از تقدير من بيرون ببرد چون نمي دانم بعد از تو زمستان …
21
تو نه لياقت دريا را داري نه بيروت از روزي كه ديدمت راهبه اي گناهكار بودي آب را بدون خيس شدن مي خواستي دريا را بدون غرق شدن سعي ام براي قانع كردن تو بيهوده كه عينك هاي سياه را دربياوري و جوراب هاي ضخيم را و ساعت مچي ات را و مثل ماهي قشنگي در آب ليز بخوري شكست خوردم بيهوده توضيح مي دادم سرگيجه جزء درياست و درعشق چيزي هست كه از مرگ و عشق و دريا كاميابي در يكي شدن را نمي پذيرند از تبديل تو به ماهي ماجراجو مايوس شدم حركاتت زميني فكرهات زميني به خاطر اين گريه مي كنم دوست من ! و بيروت گريه مي كند … گريه …
22
ماهها گذشته شماره تلفنت را نمي دانم دور همه چيز سيم خاردار كشيده اي دور شماره تلفن صدا صداقت صداي مرا رد مي كني ديدار كلماتم را از ديدنت محرومم به صدايم اجازه بده به اتاقت وارد شود بر فرش ايراني ات بخوابد از ورود به سرزمين كوچكت محرومم نمي دانم كجا مي نشيني چه مجله هايي را مي خواني ملافه هات چه رنگي ست پرده هات چيزي از جهان افسانه ايت نمي دانم ترا مي آفرينم يك دانه سفيد روي قرمز مي بافم آبي روي زرد تا ثروتي از تابلوها داشته باشم و موزهء لوور حسرت بخورد تا كي بايد تو را بيافرينم ؟ مثل صوفي كه خداش را ؛ تا كي ؟ مي نشينم با خلاصه گلها تو را مي سازم مثل عطارها تا كي قطعه قطعه جمعت كنم ؟ از باغهاي لالهء هلند باغهاي فرانسه و هواي بادبزن هاي اسپانيا
23
دوباره باران معشوقه ي باران ! به استقبالش ديوانه به بالكن مي روم ديوانه مي گذارم صورتم خيس شود لباسهام … اسفنج مي شوم باران يعني برگشتن هواي مه آلود بالها ي خيس باران يعني قرارهاي خيس وقت برگشتن تو وشعر بهمن برگشتن دوباره ’ دستها مسافران تمام تابستان بهمن دهان و موهايت پالتو ها و دستكشهات عطر هنديت كه مثل شيشه پاره ام مي كند باران ترترانه اي وحشي طبلي آفريقايي كه درونم را مي لرزاند نيزه هاي سرخپوستان كه بر من مي بارد عشقم در ترانه ’ باران شكل ديگريست سنجاب كره اسب عربي پليكان شنا در مهتاب با صداي باران پرده’ پنبه اي آسمان خاكستري من قوچي كه به كستزار پناه مي برد دنبال علف بوي تو كه با تابستان كوچيده من طاقت شكنجه’ ديگران را ندارم اما مي خواستم چهره ات را در مردمك چشم زنان بكشم بينم چشمانشان چطور گشاد مي شود
24
از طفره رفتن من شكايت نكن بهترين روزهاي عمرت ـ اگر پيش از من زنده بوده اي ـ روزهايي بود كه در فراموشي تمدنت گذشت و چون شمشيري زهرآلود در گوشتم كاشته شدي بهترين روزهات ـ اگر پيش از من روزي داشته اي ـ روز هاييست كه خاكسترت با خاكستر من در هم ريخت خاكستر دو سيگار در يك زير سيگاري
25
ممنون از دفترهاي رنگارنگ كه هديه دادي هيچ چيز در اين دنيا مثل دفتر رنگي اشتهايم را باز نمي كند من گاو اسپانيايي ام دوست دارم بميرم روي ورق رنگيني كه پيش روم تكان مي خورد وقتي كه هديه دادي اشتهاي اسپانيايي ام را مي دانستي ؟
26
فكر كرده اي كجا ؟ كشتي مي داند كجا مي رود … ماهي … پرستو … اما ما … دست و پازنان در آب اما غرق نمي شويم لباس سفر پوشيده ايم بي آنكه مسافرت كنيم نامه مي نويسيم بي آنكه پست كنيم بليط رزرو مي كنيم ولي در فرودگاه مي مانيم ترسوترين مسافراني كه جهان ديده …
27
كتابهايم را ببند خطوط دستم را بخوان خطوط چهره ام وقتي كه مثل بچه اي شگفت زده در مقابل كاج كريسمس به تو نگاه مي كنم
28
ديروز به عشق تو فكر مي كردم از فكر كردن به اين فكر لذت مي بردم ناگهان قطره هاي عسل روي لبت را به ياد آوردم و شيريني حافظه ام را ليسيدم
29
به سكوتم احترام بگذار قويترين سلامم بلاغت سكوتم را حس مي كني ؟ از زيبايي چيزهايي كه مي گويم لذت مي بري وقتي نمي زنم ؟
30
وقتي سوار تله كابين شديم و كابين روي سرشاخه ها سر خورد روي كوزه هاي صنوبر بادبان كشتي وارث عرش شدم فكر كردم در اين اتاق شيشه اي با تو ازدواج مي كنم اتاقي كه روي ابرها غلت مي خورد هتلي كوچك و شاهد عروسي مان خدا
31
دسته كليد طلايي كه به من هديه كرده اي هيچ دري را از درهاي سنگي تو باز نمي كند باز مي كند دروازه هاي زخم را
32
چرا مي خواهي نامه برايت بنويسم ؟ چرا مثل انسان نخستين برابر تو برهنه شوم ؟ نوشتن تنها چيزيست كه برهنه ام مي كند وقتي حرف مي زنم
بعضي از لباسهايم هست اما وقت نوشتن … رها سبك گنجشك قصه ها كه وزن ندارد وقت نوشتن رها مي شوم از تاريخ نيروي جاذبه سياره اي چرخان در هاله’ چشمانت
33
معامله با تو معامله با بادبادكي كاغذي معامله با … باد تصادف سرگيجه’دريا هيچ وقت با تو حس نكردم با چيز ثابتي مواجهم غلطيدم از ابري به ابري كودكي نقاشي شده بر سقف كليسا
34
كتابهاي كودكيم را از من بگيريد نيمكت هاي مدرسه را گچ ها…قلم ها … تخته سياه را … به من كلمه اي بدهيد تا آنرا مثل گوشواره به گوش معشوقم بياويزم
انگشت تازه مي خواهم تا طور ديگري بنويسم از انگشتاني كه طولششان تغيير نمي كند بدم مي آيد از درختاني كه نه بزرگ مي شوند نه مي ميرند انگشت تازه مي خواهم بلند مثل بادبان كشتي گردن زرافه تا براي محبوبم پيراهني از شعر ببافم الفبايي كشف كنم براي تو متفاوت با الفباي تمام زبان ها كه در آن چيزي از هارموني باران باشد از غبار هاله ماه اندوه ابرهاي خاكستري درد برگهاي بيد زير چرخ هاي ارابه آذر ماه
مي خواهم گنجي از كلمات به تو هديه كنم كه هيچ زني هديه نگرفته باشد و نگيرد اي زني كه نه كسي پيش از تو نه بعد از تو
مي خواهم به سينه هاي تنبلت |