|
هومن عزیزی و رضا عامری پل و چند شعر کوتاه
پل
اسپانياپلي از گريهميان زمين و آسمانسوناتبر سينه اش گيتاري گريانكه تولد و مرگ اسپانيا را آواز مي خواندشهسوار و گل سرخاسپانيابادبزنهايي رقصان كه نسيم را شانه مي كنندچشماني سياه كه ابتدا و انتهايي نداردكلاهي به سمت بالكن معشوق در پروازگل سرخ خيسي كه زنان در بندر پرتاب مي كنندگلبرگهايش از ترانه و دعابراي شواليه اي از جنوب سرخ پوش روياروي مرگ كه دار و ندارش شمشيريست و غروري
لانه گنجشكان
در سويل هر زن زيبايي موهاش را با گل سرخ آرايش مي كند و عصر تمامي گنجشكان اسپانيا بروي آن خانه مي كنند
بادبزنهاي اسپانيايي
وقتي تابستان چيزهايش را جمع مي كند و بهار بر پشته ها مي ميرد هزاران بهار تازه بر بادبزنها...
مرواريد سياه
خيابانهاي كرنت در نيمروز باغهايي از مرواريد سياه از نگاه من با چشمهايي حيران وطن مناره هاي رنگارنگ دمشق در پيچش هر مويي
دونا ماريا
پاره مي كند مرا دوناماريا با چشمي پهناور تر از صحرا چهره اي پر از آفتاب سرزمينم افقي روشن تر از سپيده دمانش ياد خانه مان در دمشق مي افتم آواز آب هاي زلالش رقص سايه ها در دشتهاش درخت هاي بلند ليموش دروازه اي قديمي كه با خطي ناخوانا قصه هاي عاشقانه ام را نوشته بودم و حالا در چشمان تو دونا ماريا بار ديگر سرزمينم
گوشواره آرزومند
بر گوشهاي اين زن زيبا گوشواره اي در رقص نور در ليواني كريستال دستش را دراز مي كند اما نمي رسد به شانه هاي برهنه
گاو
با خونريزي كه به لرزشش كشانده با نيزه اي در تن جسدش بزرگتر و بزرگتر از قاتلش
كوريدا كوريدا
گاو به سوي پارچه قرمز با قدرت در نبرد در ميانه ميدان سقوط مي كند مثل يك شهيد يا پيامبر غرورش را حفظ مي كند
باقيمانده اعراب
فلامينكو فلامينكو بيداري ميخانه خواب زده قهقهه سنج هاي چوبي صداي حزن آلود جاري شيپوري از طلا در گوشه مي نشينم اشكهايم را جمع مي كنم و باقيمانده اعراب را
|