مطمئنم یه جایی همین جاها گذاشته امشان. عجیبه! هر وقت
چیزی را لازم داری، طوری گم و گور میشه که انگار از اول نبوده. اصلا به همین
خاطر گرفتمشان. میدونستم کسی باور نمی کنه. گفتم باشه که مدرکی داشته باشم.
شاید هم فکر می کنین مشاعرم را از دست داده ام. ولی درست مث خود شما که اینجا
حی و حاضر کنار من نشستین، این خانم هم اونجا رویروی من نشسته بود. روز خسته
کننده ای بود. چند ساعتی هم سر پا وایستاده بودم. سوز بدی هم می اومد. یعنی از
دفتر تا ایستگاه قطار، سرما رفته بود تو دل و بارم. خوب، گرمای قطار هم که
میدونین، بعد از سوز و سرمای بیرون، چه لذتی میده. فرو رفته بودم توی صندلی و
روزنامه را نگا می کردم. همون روزی که فرداش انتخابات شهرداری ها بود. روزنامه
ها پر بودند از عکس نامزدهای انتخاباتی، که اصلا برام جالب نیست... می بینین که
همه چیز دقیقا یادمه! روزنامه را روی صندلی رها کردم و کتابی از کیف دستی ام
بیرون کشیدم. قطار یکی از بهترین جاها برای خوندنه. یک رمان بلند بردارین و در
کپنهاگ سوار قطار بشین. فردا، پیش از این که به "رم" برسین، رمان تموم شده!
غریبه! با وجودی که این کیف دستی جیب و بغل زیادی نداره ها. اما نمیدونم کجا
گذاشته امشان. هنوز چند جمله ای نخونده بودم که سنگینی نگاهی را روی صورتم حس
کردم. میدونین که چی میگم؟ سرم را بالا کردم، همین خانم بود. با همین آرایش مو.
خب، مده دیگه. موها را شونه نکرده رها می کنن دور و برشون. از زیر چشم دیدم که
اومد نشست. باور کنین همین شلوار جین مشکی هم پاش بود. نگاهم با نگاه آبی عشوه
گرش تلاقی کرد. شرم اجازه نداد بیش از چند لحظه نگاش کنم. برگشتم روی کتاب. خب،
خستگی و سرمای بیرون، بعد هم گرمای داخل کوپه و حرکت ننو وار قطار، میدونین که؟
پلک هایم سنگین شدند. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. ولی اون نگاه آبی سمج
اونجا بود. تیز و تحریک کننده! حتی می تونستم از پشت پلک های بسته هم حسشون
کنم. حالا البته سعی میکنه چشمش به من نیفته. شاید هم بخاطر شماست! ولی اگر چشم
هاشو دیده باشین، میدونین چی میگم. میگن چشم مار! ولی مال این خانم از چشم مار
هم گیرنده تره. شرط می بندم شما هم نمی تونین چند ثانیه بیشتر تو چشاش نگاه
کنین. بعد هم. لب ها را یه کم باز نگهداشته بود، انگار که، چطوری بگم؟ مثل آدم
گرسنه ها! چشماش پر از تمنا بود. همین که امروز سعی می کنه نگاهش را از من
بدزده، نشون میده که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. بله؟ فکر کردم چیزی گفتین! سعی
کردم به ساعت و دقیقه ای فکر کنم که به ایستگاه "هوملبک" می رسیم. بعد هم ده
دقیقه فاصله با دوچرخه، و بعد می رسم به خونه. لباسم را در میارم و با یه فنجون
قهوه ی تلخ ولو میشم. آرامش افتادن روی کاناپه با لباس راحت در خونه ی گرم، تو
تنم می چرخید. از لای پلک های نیم بسته اون نگاه پر خواهش را تماشا کردم. یعنی
میدونین چطوری بود؟ هرچه هم که فکرم را به جاهای دیگر می بردم، اون چشم ها روی
تنم سنگینی می کرد. نگاهم را از صورتش سر دادم به پایین. یه بلوز یقه باز
پوشیده بود. چه پوستی! آدم حظ می کنه. حالا یقه ی بلوزش تا زیر چونه اش را
پوشونده. ولی اون روز، توی اون باد و سرمای بی پیر ...! همه چیز روشن پیش
چشممه! پلک هام دوباره سنگین شدند. لابد موقع نشستن پالتو یا ژاکتش را روی توری
بالای سر گذاشته بود. و گرنه در آن هوا با آن بلوز، حتما سرما می خورد. نباید
خوابم می برد. رد شدن از ایستگاه و بعد چند تا ایستگاه اونورتر پیاده شدن و باز
منتظر قطار بازگشت موندن، آن هم در آن سوز و باد ... شکنجه ست. بی تاب رسیدن به
گرمای خونه بودم. نباید میذاشتم خوابم ببره. یک جا هم قطار توقف کرد. پلک ها را
آروم باز کردم. در نگاهش نه لبخندی بود و نه غیظی. چشم هام را بستم و اسم
ایستگاه را تکرار کردم. بیست دقیقه ای تا رسیدن به "هوملبک" مونده بود. تمام
مدت فکر می کردم چرا این دختر چشم از من بر نمیداره؟ خوب، من زن تو زندگیم زیاد
دیده ام. ولی این یه جور دیگه ست. وقتی دوباره چشم باز کردم، حس کردم یه چرتی
زده ام. ترس رد شدن از ایستگاه، بیشتر به جونم افتاد. اون نگاه آبی مشتاق ...
چطور بگم، در تمام مدت حتی پلک هم نزد. مثل عکس روبرویم نشسته بود. الان که به
موها و قد و بالاش نگاه می کنم، هیچ شک ندارم که خود خودشه. با همین اصرار که
امروز نگاهش را از من میدزده، با همین اصرار هم اون روز توی چشمام زل زده بود.
کنار ایشون، خانمی سرش را به شیشه ی پنجره تکیه داده بود و با خیال راحت
خوابیده بود. یک سیب نیم خورده هم میون دو انگشت دست راستش بود. جای دوتا گاز
روی سیب، زرد شده بود. پیدا بود که خیلی وقته خوابش برده. از ترس خواب، راست
روی صندلی نشستم. کتاب را بستم و گذاشتم تو کیف دستی ام. اینجا بود که چشمم به
دوربین افتاد. لبخندی بهش زدم و دوربین را از کیف بیرون آوردم. مسخره نیست؟ از
پریروز تا به حال، صد بار این عکس ها را به این و اون نشون داده ام ها. مطمئنم
که همین جا بودند. ولی حالا! آن هم وقتی که این همه بهشون نیاز دارم... در همون
نگاه اول مطمئن میشین که همین خانمه.
فلاش دوربین، خانم کنار پنجره را بیدار کرد. نگاهی به من
و به دوربین انداخت. سیب نیم خورده را انداخت تو کیسه ی آشغال. جابجا شد و راست
نشست. نگاهی به دوربین کرد و لبخند زد. شاید هم فکر کرد از خواب او عکس گرفته
ام. برای همین یه عکس دیگه گرفتم. دوتا بودند. و حالا هیچ کدومشون را پیدا نمی
کنم. عجیبه! به خانم کنار پنجره گفتم؛ تموم راه چشم هاشو از من برنداشته.
خندید! به دوربین اشاره کردم و گفتم، دارم مدرک جمع می کنم! گفتم؛ هیچ کس باور
نمی کنه یه دختر جوون و زیبا در تمام طول راه، با چشم های آبی ش اینطور
مشتاقانه تماشام کرده باشه! خوب، شما هم سنی ازتون گذشته. میدونین که، خیلی
دختر خانم های جوون دوست دارند با مردهای جا افتاده روی هم بریزن. قبول ندارین؟
میگن به مردهای میونه سال بیشتر میشه اعتماد کرد. لابد خیال می کنن که این فکر
به کله ی پسرها ...، یعنی ما مردها نمیرسه! منظورم قرصی علاقه ی آدم های میونه
ساله. التفات میفرمایین؟ خب، جوونی عالمی داره! امروز عاشقی، فردا فارغ. بعله،
گفتم که دارم مدرک جمع می کنم. خانم کنار پنجره خندید و گفت؛ ولی من باور می
کنم. گفتم؛ کاش وقتی برای همه تعریف می کردم، شما هم می بودین. گفت؛ یک شب همه
ی دوستان را دعوت کنین، به من هم بگین بیام تا شهادت بدم! حرفش بوی یه جور دعوت
می داد. البته بیشتر می خواست امیدواریم بده. ریختش هم بد نبودها. کاش اینجا
بود و برای شما می گفت که این شاخ شمشادی که الان اینجا روی زانوی شما ولو شده،
و اصلا به روی خودش نمیاره که من اینجا کنار شما نشسته ام، همون دختر خانمیه که
هفته ی پیش سی و پنج دقیقه ی تمام، چشم از من بر نمی داشت. با لب های نیمه باز،
انگار که می خواست همونجا گازم بگیره. گفتم؛ این روزها مردم خیلی ناباور شده
اند. گفت؛ با این موهای سپید ابریشمین و لبخند گرمتون، همه حرفتون را باور می
کنن! می خواست در ضمن سنم را هم به رخم بکشه. دوربین را گذاشتم تو کیف دستی ام.
از جام بلند شدم. با خانم کنار پنجره خداحافظی کردم. نگاهی هم به این دختر خانم
انداختم، دستی هم براش تکون دادم. باز هم نگام می کرد. خانم کنار پنجره پرسید؛
با خودتان نمی برینش؟ گفتم نه! چیز جالبی توش نیست!
وقتی پیاده شدم و سوز و سرما به سرو صورتم خورد، تازه به
صرافت افتادم که کاش کارت ویزیتم را بهش داده بودم. لعنت بر خستگی و کرختی.
همیشه وقتی شانس در میزنه ها... ! البته اگه بیست سال پیش بود، درجا دعوتش می
کردم به شام ... بعدش هم ... بله دیگه. خب، اون روز هم اگر سرما نبود و تمام
روز سر پا نبودم و خستگی و گرمای مطبوع قطار و،... شاید هم فکر می کنین دیگه از
من گذشته! بیخودی خودم را توجیه می کنم.... آهان! بر پدرت لعنت! پیداشون کردم.
دیگه داشتم واقعا از کوره در می رفتم ها. بفرمایین!
گفتم که باید همین جا باشن. می بینین؟ همین دختر خانم
نیست که در این تابلو، روی زانوی شما ولو شده؟ خود خودشه، مگه نه؟ خوب دیگه، من
باید مرخص بشم. تا ده دقیقه دیگه می رسم به خونه ی گرم. راستی! مقصد شما کجاست؟
یعنی کجا پیاده میشین؟ آخه از همون اولی که من سوار شدم، در خواب خوشی بودین!
گفتم مبادا خواب بمونین، جا بمونین! یه ضرب المثل قدیمی میگه؛ "گرسنه نان سنگک
خواب بیند". خوش باشین!