![]() |
|||||
|
|||||
|
بهروز اميدى_لاهيجانى - گوتنبرگ فرار
دشنه به دستِ دوست دادند برسفره اى كه ارثِ نياكانِ ما به آنكه همخون و هم قبيله ام نان را مشروط باقاتقِ خونِ من ، آب را بنوشد اما آلودهِ ترسِ جان ِخود.
نيلوفرِ پاى ديوار بنازچشم گشوده در صبح جدايى متعجب بود كلاغِ آشيانه بر درخت پير قارقارش گريه تكرار ِ دردى حيران بود
از ديوارِ خانه ، ترسان و دزدانه درباغِ همسايه جهيدم دركوله ام چيزى نبود گذرنامه ام ، پلاكاردهاى خاك و خونآلودى همهِ پلاكاردهاى مرگ بر آمريكا مرگ بر امپرياليست امپرياليست درباغِ همسايه با كلامِ خسته نباشيد در انتظارم چادُر زده بود .
پاييز1987 كمپ پناهندگان.هالستا هامار .سوئد هم ريشه ها !
داريوش مكانا ! همايون سازا ! فلان چى چيا!!! سياه دل ، سياه جامه ، سومكا ! _(1) در ميدانِ دمكراسى وحقوقِ بشرات ، ظالم و مظلوم يكسان ميزنى با چوب كين ._ (2) بد تر ازاين ! فكر ميكنم شير و شهد ميدهى به جانورانى كه خود پرورانده اى. منطق چوبى ات ديگر در سر پيرى عجبا ! عصاى دست لرزانت شده است . عجب چرا اى دل !؟ پير دجال هم شست سال ازچوبِ منطق اش منبر ساخت . اميدِ اينان هر دو ، به كله هاى چوب شده زير چماق است وآرزوهاى خشك شده از ترس ، در دلهاى تكيده . فلك ! روا مدار ! كه كمرهاى مردمان ، دوباره پالان شوند بارِ هيمهِ اجاقِ مردم سوزِ اين هردو جانور و توله هايشان ! ...................... ديگر كلام ، دندانِ درندگان شد ست چه كوچكم برابرِ اين تهاجمِِِِِِِِ ديگر ! ياران به صف شويد ، از واژگان كمان و از تاريخ ، تير در كمين شويد!ا از پيوندِ دستها و دلها در زمين ِ طبقهِ رنج و توليد دِژى بسازيد ! پناهم شويد !
بهروز اميدى_ لاهيجانى گوتنبرگ021206 1و2 http://www.dialogt.net/image/zendan/bayanieh_aleihe_darioush_homayoon.htm _اين آقا سرِ پيرى هم، در كيهان لندن شماره1022 درباره قتل عام زندانيان سياسىِ تابستان 67 ، ظالم و مظلوم رااز يك جنس دانسته ذره اى عاطفهِ انسانى به قتل عامِ هزاران جوانِ (ايرانى) نشان نمى دهد ! در واقع همان هيچ ِ معروفِ خمينى را ميگويد ! جوجه قوقنوس ها ! براى ساراحسن ناينى واعضاى گروه موزيكش
جوجه قوقنوسهاى زيبا برخواسته از مقدس ترين خاكستر كشتن شما ها يك_ نميشه_ است! نميشه حتى در قفسى تازه ، يا هزار ساله نشاندتان ! جاودان زندگى جاريست در خون و حتى خاكسترِ شما! در سكوتِ مرگى صورى، برخاسته ايد از خاكسترِ گُل سُرخ ازخاكسترِ سعيد سلطانپور ازخاكسترِ حميد اشرف از خاكسترِ بيژن جزن از خاكسترِ تابستان شست و هفت! بادِ سحرى زيرِ بالها گرفته ايد و به قبرهاى هزار ساله باج نمى دهيد وقتى چشمانم شماها را ديد ، آسمانِ اشكِ پيروزى شد .
گوتنبرگ04.03.2005
|
|||||
|
|
|||||