|
بوريس پاسترناك 1942 ترجمه: مريم صفرزاده (شب زمستاني)
همه جا روي زمين سوزبرف بود كه مي وزيد وروي ميز يك شمع ميسوخت شمعي روي ميز ميسوخت مثل شب ـ پره هاي تابستان به سوي شعله پرميكشند درحياط هجوم دانه هاي برف بود برپنجره وروي شيشه حلقه هاي روشن برف وهاشورها شكل مي گرفت روي ميزيك شمع ميسوخت شمعي روي ميزميسوخت روي سقف روشن سفيد سايه اي گسترده شد، وچون دستها وپاهاي سرنوشت ناگزيرگذشت. دودمپايي با صدايي آهسته روي زمين افتاد واشكهاي مومي شمع چكيد روي پيراهني بلند درآن سفيدي مه گرفته هيچ چيزاشنا نبود وروي ميزيك شمع ميسوخت شمعي روي ميزميسوخت كوراني ضعيف ازگوشه اي به شمع وزيد، گرماي فريب،دوبال ازميانه گشود چونان فرشته اي . آن سال فوريه برف باريد روي تمام زمين برف باريد وروي ميزيك شمع ميسوخت شمعي روي ميزميسوخت.
|