|
سالها پیش
ترجمه ای از شعر زیبای «از شهر سخن می گویم» سروده ی شاعر شهیر مکزیکی در
مانیها منتشر شد. متن شعر ابتدا از مجله ی مکث زمستان 1377 انتخاب شده
بود که به درخواست مترجم جناب آقای مرتضی ثقفیان شاعر معاصر مقیم سوئد،
با متن تصحیح شده ی آن تعویض شد. چندی پیش اما از آقای اکبر سردوزامی
ایمیلی دریافت کردیم که نسخه ی دیگری از همان ترجمه بود و آقای
سردوزامی طی آن ایمیل و در یکی دو نوشته در وبلاگ شخصی شان ادعا کرده بودند که
ترجمه ی منتشر شده در مانیها(غلط/غولوط) است و درخواست کرده بودند که آن
ترجمه با نسخه ی تازه عوض شود.ل
طی یک بررسی
متوجه شدیم متن منتشر شده در مانیها(نسخه ی دوم) به اصل (متن منتشر شده در مکث
1377) نزدیک ترست و به نظر می رسد متن حاضر مورد بازنگری ِ کلی قرار گرفته است
که این امر را به فال نیک می گیریم و نسخه ی تازه را دوباره منتشر می کنیم .
اما توضیح یک نکته به نظر ضروری می رسد و آن این است که گویا آقای سردوزامی
هرآنچه را که بر اساس اسلوب نوشتاری ایشان نوشته (تایپ!!) نشده باشد غلط می
پندارد. مثلن مدت هاست که اغلب نویسندگان ایرانی از (ء) به جای (ی ) استفاده
نمی کنند و مثلن به جای وسیلهء می نویسند وسیله ی. همچنان که مدت هاست که ما به
جای مثلاً می نویسیم مثلن. گویا ایشان به نوعی بازگشت ادبی در نوشتار معتقدند.
به ناچار توضیح می دهیم این نسخه ی تازه که پر از تصحیح غلط های ما (ء) است
شباهتی به رسم الخط باقی آثار معاصر منتشر شده در مانیها ندارد. جدا از
این تاکید می کنیم باقی تفاوت های متن حاضر با نسخه ی قبلی که در این لینک قابل
دسترسی ست نتیجه ی بازنگری مترجم است و متن قبلی به جز در یکی دو مورد
دقیقن متن منتشر شده در مکث هزار و سیصد و هفتاد و هفت است. جای
گلایه است که مترجم که از دوستان خوب و عزیز ماست به جای آنکه نسخه ی بازنگری
شده ی ترجمه شان را مستقیمن به مانیها ارسال کنند آن را برای آقای سردوزامی می
فرستند که به عنوان خوراک جنجال ها و هوچی گری هاشان از آن سود بجویند و مانیها
را تنها به جرم انتشار یک متن با ارزش آماج تهمت و افترا قرار دهند که ترجمه
مورد تحریف قرار گرفته و آبروی مترجم در خطرست!!!! در حالی که بر همگان آشکارست
که مانیها حتا یک ویرگول به متنی اضافه یا از آن کم نمی کند .ل
هدف مانیها
همواره انتشار آثار با ارزش بوده و این موضوع را حتا به فال نیک می گیریم و آن
را بهانه ای می کنیم برای دوباره و چندباره خواندن از شهر سخن می گویم
با ترجمه ی ارزشمند
مرتضی ثقفیان:ل
از شهر سخن میگویم:
اکتاویو پاز
ترجمهی:
مرتضی ثقفیان
Hablo
de la ciudad
شعریست گرفته شده از آخرین مجموعهء شعرهای پاز، چاپ شده در گزیدهء دوزبانهء
انگلیسی – اسپانیایی
"
of Octavio
Paz The Collected Poems
"
این شعر بر خلاف ظاهر خودبخودش ساختاری حساب شده دارد و به تبع موضوعش- شهر-
القا کنندهء اعوجاج وعدم تقارن. همچون برخی دیگرازشعرهای بلند پازاین شعر نیز
سرشارازچرخش های ناگهانی ست و درآن زبان عینی ومشخص توصیف اشیا و فضاهای روزمره
با زبانی پرازتداعیهای شاعرانه و تاملات فلسفی به هم میآمیزد. اگرچه شهردراین
شعرناظربه شهری مشخص یعنی مکزیکوسیتیست اما شهر، شهرشعر، ازمحدودهء زمان ومکان
خاص فراتر میرود و بدل به اسطوره میشود.
ل
امروز تازه
است و فردا ویرانهء گذشتههاست،
هر
روز در خاک میشود و بازسرمیکشد،
حیات به هم
تنیدهء خیابانها، میدانها، اتوبوسها، تاکسیها، سینماها، تئاترها،
میخانهها، هتلها، کبوترخانهها،
شهری عظیم که
جا میشود دریک اتاق سه متری به بی تَهی کهکشان راه شیری،
شهری که رویای
همهء ماست وشکل دگرمیکند در آن دَم که دررویای آن هستیم،
شهری که ما
همه را به رویا دارد و ما میسازیم و ویران میکنیم آنرا و باز میسازیمش به
رویاها،
شهری که
بیدارمیشود به هرقرنی، درآیینهء واژهای درخویش می نگرد، خود را باز نمیشناسد
و دوباره به خواب میرود،
شهری که رشد
میکند در پس پلکهای زنی که درکنارمن خفته است،
و با بناهای
یادبود و مجسمههایش، با افسانهها و روایاتش،
بدل
به چشمهای میشود ساخته ازچشمهای بیشمار، و هر چشم منظرهء فریبای یکسانی را
باز میتابد،
پیش از مدارس
و زندانها، الفبا و اعداد، محراب و قانون :
رودی که چهار رود است، جالیز، درخت، آن مرد و زن در جامهء باد
ل-باز
آمدن، باز آمدن، دوباره گِل شدن، در آن نور شناورگشتن، خفتن زیر نور شمع های
نذری، ل
جاری شدن بر آبهای زمان چونان برگی شعلهور که برجوی میرود،
باز
آمدن، خفتهایم یا بیدار؟ هستیم، فقط هستیم، روشن میشود، زود است
در
شهریم ما، نمی توانیم ترکش کنیم بی آنکه به درون یکی دیگر سقوط کنیم، همسان
اگرچه دیگرگون،
من
از این شهر عظیم سخن میگویم، از این واقعیت روزمره که بردو واژه بنا گشته
است:آنهای دیگر،
و در هر کدام
این آنها، منی وجود دارد جدا شده از یک ما، منی در جریان،
من از شهری
سخن میگویم ساختهء مردگان، منزلگاه ارواح لجوج آنان و محکوم خاطرات بی
ترحمشان،
شهری که با آن حرف میزنم وقتی که با کسی دیگر حرف نمیزنم و اکنون این
واژههای بیخواب را دیکته میکند،
من از برجها
سخن میگویم، از پلها، تونلها، آشیانههای هواپیماها، معجزات و فجایع،
دولت انتزاعی
و پلیس عینیاش، معلمان، واعظان و زندانبانهایش،
دکانهایی که
همه چیزدر آنها هست و ما همه چیزعرضه میکنیم و همه به هوا دود میشوند،
بازارهایی با خنچهء میوهها، اجناس چارفصل، لاشههای ازقنارهها آویزان،
کُپههای ادویه، منارهء بطریها و قوطی کنسرو،
تمام طعمها و
رنگها، جنسها وعطرها، جذر و مدِّ صداها – آب، فلز، چوب، گِل – دوندگی، چانه
زنی و داد و ستد، از همان دقایق اول روزهایمان،
من از
خانههائی سخن میگویم ازسنگ و از مرمر، از سیمان، شیشه، پولاد، من از آدمهای
درون سرسراها و زیر آسمانهء دروازهها، از آسانسورهایی که چون جیوه دماسنج بالا
و پایین میروند،
من از بانکها
و مدیرهایشان، ازکارخانهها و رئیسهایشان، از رابطهء زناگونه کارگرها و
ماشینهای کارشان،
از رژه عتیق
فواحش در خیابانهایی بدرازی لذت و بیزاری،
از
ماشینهائی که میآیند و میروند و آینگی میکنند مشکلات، مشقات و رنجهامان
را،(چرا، چه فایده، از چه رو؟)
من
ازمریضخانههای همیشه شلوغ، جایی که میمیریم همیشه در تنهایی،
من ازکم نوری
بعضی کلیساها سخن میگویم و از شعلهء لرزان شمعهای محراب،
از صدای ترسان
بینوایانی که با سوز و دشواری با قدیسین و باکرگان حرف میزنند،
من از عشایی
ربانی سخن میگویم در زیر نوری کجتاب در کنار میزی لق و بشقابهای لبپریده،
از قبایل
معصومی که با زنان و کودکان و احشام و ارواحشان در زمینهای بایرو متروک اتراق
میکنند،
از موشهای
فاضلاب و گنجشکهای جسوری که لانه میکنند روی سیمها، زیر قرنیز بامها و بر
درختان رنجور،
از گربههای
حواس پرت و ماجراهای دردناکشان در نور ماه، الهه ستمکار بامها،
از سگان
ولگردی که فرانسیسکنها و بیکوسهای ما هستند، سگانی که استخوان خورشید
را میجویند،
من از فرد
انزوا جو سخن میگویم و از برادری هرج و مرج طلبان، از دسیسهء چینی حق طلبان،
از دستهء دزدان،
از دوز و کلک
مساواتیان و اتحادیهء حامیان جنایت، ازکلوپ خودکشی و از جک آدم کُش،
از فرد
بشردوست، تیزکنندهء گیوتین، از سزار، از شادی بشریت،
من از حلبی
آباد فلج شده سخن میگویم، از دیوارشکسته، چشمهء خشکیده، از تندیس چرکین،
من از تلهای
زبالهای سخن میگویم به بزرگی کوه و از خورشیدی که غم آلود درمیان ال پولومو
رشد میکند،
من ازشیشههای
شکسته و دشتِ قراضهها، از جنایات شب رفته و ازضیافت تریماچیوس مرگ ناپذیر،
از ماهِ
لابلای آنتنهای تلویزیون، و از پروانهای روی سطل زباله،
من از سپیده
دمهائی سخن میگویم مانند پرواز حواصیلها بر آبگیر، از خورشیدی که با بالهای
زلال بر شاخ و برگ سنگی کلیساها مینشیند، و از چهچهِ نور بر ساقههای شیشهای
کاخ،
من از برخی
غروبهای زود رس پاییزی سخن میگویم، آبشارهای طلای بیپیکر، تغیّرجهان درآن
دم که چیزها تمام جسمیت خویش را ازدست میدهند، که هیچ چیز قطعی نیست،
نورمیاندیشد و ما هریک احساس میکنیم که دراین
نوربازتابیده اندیشیده میشویم، زمان برای لحظهای طولانی مضمحل میشود، دیگر
باره ما هوا هستیم، ل
من از تابستان
سخن میگویم و از این شب آرامی که در افق رشد میکند چونان کوهی ازدود که
بتدریج از هم میپاشد و همچون موجی بر ما میریزد،
آشتی عناصر،
شب خود را گسترده است و پیکرش رودِ زودمندِ خوابی است ناگهان، ما در خیزابهای
تنفس آن تاب میزنیم، دریافتنی ست دَم، میتوان لمسش کرد چون میوهای،
چراغها
افروختهاند، خیابانها با درخشش امیال روشناند، نورچراغهای برقی پارکها از
لابهلای شاخ و برگها رد میشود و برما چون باران سبز تابانی میریزد بی آنکه
خیسمان کند، درختان پچپچه میکنند، به ما چیزی میگویند،
خیابانهای
نیم تاریکی هست که اشاراتی متبسماند، نمیدانیم به کجا میرسند، شاید به آن
اسکلهای که از آن میتوان به کشتیهایی نشست که به جزایر گمگشته میروند،
من
ازستارگان فرازآن ایوانهای بلند سخن میگویم و ازجملههای نامفهومی که برتخته
سنگ آسمان مینویسند،
من از رگبار ناگهانی سخن میگویم که بر قاب پنجرهها
تازیانه میزند و بلوارها را تحقیر میکند، رگباری که بیست و پنج دقیقه طول
کشید و اکنون در آن بالا شکافهای آبی و جویهای نورهست، ازاسفالتها بخار
برمیخیزد. ماشینها برق میزنند، درآبچالها قایقهای بازتاب نوربادبان
میکشند،من ازابردرگذرسخن میگویم، و از موسیقی تُردی که اتاقی را در پنجمین
طبقه روشن میکند و ازهمهمهء خندهها که در دل شب چون آبی ست که در دورها در
لابلای ریشهها و علفها جاریست، من ازملاقاتی بس مشتاقانه سخن میگویم که به
همان شکل غیرقابل پیشبینی رخ می دهد که ناشناختهها تجلی میکنند و بر ما
ظاهر میشوند: ل
چشمانی که شبیست نیمه باز و روزیست بیدارشونده، دریایی که پهنههایش را
میگسترد و شعلهای که سخن میگوید، پستانهای جسور: رود ماه،
ل
لبانی که میگوید سِزَم، و زمان خود را میگشاید و این اتاق کوچک، باغ استحاله
میشود و هوا و نور به هم میآمیزند، خاک و آب به هم میشوند،
ل
یا
رسیدن لحظه است به آن جا، درست در همان دم که به اینجا، جایی که کلید میچرخد
و زمان از جریان میماند:
ل
لحظهء تاکنون، پایان تمنا، بدبختی وعذاب، روح تختهبندش را ازکف میدهد و به
سوراخی در زمین فرو میشود، به درون خود سقوط میکند، زمان به باتلاقی فرو
میرود، ما در دهلیزی بیپایان راه میسپاریم، در شن له له میزنیم،
ل
نوای این موسیقی دور میشود یا نزدیک، این نورهای پریده رنگ روشن میشوند یا
خاموش؟ فضا میخواند، زمان پراکنده میشود: آن له له است این، نگاهی که ازمیانِ
این دیوار صاف میلغزد، این دیوار است که خاموش میشود، دیوار،ل
من
از تاریخ رسمی و از تاریخ سرّیمان سخن میگویم، تاریخ تو و من،
من
از جنگل سنگ ها سخن میگویم، صحرای پیامبر، مورچه- لانهء جانها، ملاقاتِ
طایفهها، خانهء آیینهها، هزارتوی پژواکها،
من
از همهمهای عظیم سخن میگویم که ازاعماق زمانها برمی خیزد، هیاهوی نامنسجم
ملتها که یا به هم میتند یا متلاشی میشود، آمد و شد تودهها و سلاحهایشان
بسان صخرههای فرو ریزنده، صدای خفیف استخوانها که به حفرهء تاریخ میریزد،ل
من
ازشهرسخن میگویم، شبانِ قرنها، مادری که ما را میزاید و میخورد، میسراید
وازیاد میبرد.
لینک های مرتبط:
ل
از شهر سخن می گویم
، مرتضی ثقفیان
صفحه
ویژه همین شاعر
صفحه
ویژه مترجم این شعر
بعدالتایپ!!!: ل
اگر ما هم
وقت ِ اضافی آقای سردوزامی را داشتیم می توانستیم انبوهی از کلماتی را که سر هم
نوشته شده و به هم چسبیده و ....را به عنوان (غلط غولوط) با رنگ ِ قرمز مشخص
کنیم و ثابت کنیم که کار فرهنگی!!!!یعنی چه!!
ل
به عنوان
نمونه و یک شوخی بعد از خواندن شعر نفس گیر ِ پاز، به دو نمونه ی زیر توجه کنید
و سعی کنید حدس بزنید که زسم الخط عربی ایشان چه بر سر ایشان ( و البته ما)
آورده و این همه فتحه و کسره و ضمه و تنوین و تشدید و... بر سر ِ این کلمه ی
بیچاره که قرار بوده یک گِل ِ ساده باشد چه آورده! پس تفاوت تنها در وقت
ِ اضافی ست که بعضی ها دارند و از سر بیکاری می توانند به افشای (بی فرهنگی ِ)
امثال ما بپردازند.
ل
|