خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
   2

فروردین

1385  

 جمشید پیمان

داداش مصطفی  و فردای بیست و هشت مرداد

 

وقتی به حانه رسیدیم تازه آفتاب داشت تو حیاط ما سرک میکشید.مادرم صبحانه را آماده کرده بود. روی تخت کنار حوض قالی را پهن کرده بود. سماور و قوری چای آماده بودند. صبحانه در خانه ما معمولا نان و پنیر و کره و مربا و چای شیرین بود.اگر کسی میخواست میتونست واسه خودش نیمرو هم درست کنه. این دیگه حد اکثر بریز و بپاش سر صبحانه بود.  البته آب گرم و آبلیمو را باید حتما میخوردیم.  هنوز از صبخانه خوردن دست نکشیده بودیم که صدای درخانه بلند شد. بکوب بکوب. من بلند شدم برم ببینم کی هست که انگاری ارث پدرشو طلبکاری میکنه. پدرم گفت در را باز نکن . اول برو از اتاق بالای هشتی ببین کی هست.من رفتم از بالا تو کوچه را نگاه کردم. چشمت روز بد نبینه. دیدم  دوتا جیپ ارتشی با چند تا افسر و سرباز و پاسبان پشت در تلنبار هستند.و یکی از اونها با کمال بیرحمی میکوبه به در. پریدم پائین و به بابام گفتم مثل این که از شهربانی هستند.لابد واسه دستگیری شما اینجوری بیتابی میکنند. پدرم گفت خودتون را نبازید. هیچ اتفاقی نمبفته. ما که منتظرشون بودیم. بعدش رو کرد به مادرم و گفت خرت و پرت ها را کجا گذاشتی؟ دم دست که نیستند؟ مادرم گفت همه را ریختم  داخل صندوق بزرگ تو انباری. پدرم گفت سرکار علیه اونجا را که اول از همه میگردند. یعنی این خانه چاه ابی ، آب انباری  نداشت که عدل این پارچه ها و کاغذها را بردی گذاشتی جائی که چشم بسته هم راحت میتونه اونها راببینه؟ مادرم گفت دیگه کار از این حرفها گذشته. بهتره در را باز کنید که اونو از پاشنه نکنند. بابام گفت آخه خانم من با این همه پارچه  شعار چکار کنم. اگر گیرشون بیفته ازشون واسم یک عمامه اندازه گنبد  امامزاده یحیی درست میکنند. بابام بی خیال آنچه که پشت در داره میگذره گیر داده بود به مادرم. اما صدای یکی از پشت در قال قصییه را کند. داشت داد میزد که بنام قانون در را باز کنید . این آخرین اخطاره . وگرنه در را میشکنیم. پدرم داد کشید بابا چه خبره کله سحری . مگه نوبرش را آوردید.  نه لازمه اخطار صادر کنید نه به خودتون زحمت بدید که در را بشکنید. همین که دلمون را شکستید واسه هفت پشتمون کافیه. در هنوز نیمه باز بود که پاسبانها و سربازها با دوتا افسر ولو شدند و سط حیاط.اول از همه به دستهای پدرم دستبند زدند.. بعدش یکی از افسرها رو کرد به پدرم و گفت اسناد و مدارک کجا هستند؟ پدرم گفت چه اسناد و مدارکی؟  افسره جواب داد مقصودم اوراق ضاله هست که بر علیه اعلیضرت همایونی چاپ کردید. بابام گفت خدا  شیر مادرت را حلالت کنه مگر ما اینجا چاپخونه داریم. . مادرم وسط حرفش پرید و گفت ببخشید جناب سروان  دنبال چه اسناد و مدارکی میگردید؟ چرا به دست این سید  امام زاده دستبند میزنید؟مگه چکار کرده که باهاش اینجوری رفتار میکنید؟ آدم که نکشته ، دزدی که نکرده، مال مردم را که نخورده . واسه اجنبی هم که نوکری نکرده. ممکنه بگید جرمش چی هست که این بلاها را به سرش درآوردید؟جناب سروان گفت خواهر شما خودتون را داخل این مسائل نفرمائید.  ما داریم به وظایف قانونی خودمون عمل میکنیم. به ما هم ربطی نداره که ایشون چه جرمی مرتکب شده ، گناهکاره یا بیگناه. ما دستور کتبی داریم حاج آقا را برای باز پرسی ، دست بسته به شهربانی ببریم

خانه راهم باید تفتیش کنیم  ببینیم  اوراق ضاله یا اعلامیه و شعاری بر علیه مقام شامخ سلطنت پنهان نکرده باشید. مادرم گفت پس اقلا دستبد را از دستهاش بازکنید. این که خودش داوطلبانه همراهتون میاد. همون افسر  گفت خانم متاسفانه این کار راهم نمیتوانیم بکنیم. این هم دستوره. ولی در گزارشمون مینویسیم که حاج آقا در مقابل ماموران دولت بدون مقاومت تسلیم شده اند. . پشت بندش گفت ضمنا آقازاده هم باید با ما بیاد. مادرم گفت این یک علف بچه هنوز دهنش بو شیر میده. نمیذارم اینو ببرید زندون. مگه از رو جنازه من رد بشید. جناب سروان گفت خانم با ایشون کاری نداریم. مقصودمون آقازاده بزرگتون هست. آقا مصطفی.

هیچ کس تا اون لحظه به فکر داداش مصطفی نبود. وقتی جناب سروان اینو گفت تازه متوجه شدیم که مصطفی این وسط غیبش زده. مادرم گفت ازش خبری نداریم . نمیدونیم کجاست. صبر کنید حتما پیداش میشه. یکی از مامورها روکرد به من و گفت پسر بگو داداشت کجا قایم شده؟ گفتم من ندیدمش. گفت پسر اگه به مامور دولت راستش را نگی واسه ت گرون تموم میشه..گفتم به جان بابام خبر ندارم کجاست.من داشتم راستش را میگفتم. اما اون باورش نمیشد. برگشت جلوی چشم همه یک کشیده خوابوند توی صورتم و گفت نانجیب چطور تادیروز خوب بلد بودی همراه آقا داداشت و هوچی های مصدق تو خیابون ها جار بکشی یا مرگ یا مصدق و تو همه ی سوراخ سمبه ها سر بکشی و با این قد و بالای فسقلی همه جای تهرون را زیر پا کنی و گم نشی ولی خبر نداری برادرت تو این خونه کجا خودشو پنهون کرده؟ چی میتونستم بهش بگم که هم تلافی کشیده ای راکه خورده بودم در بیارم و هم بد و بیراهی را که بارم کرده بود جبران کنم. مادرم دستم را کشید به طرف  خودش و گفت سرکار این بچه سید را چرا میچزونی. این که گناهی نکرده.  ولی من حسابی پر شده بودم. گفتم  سرکار استوار تا دیروز ما میگفتیم یا مرگ یا مصدق . خب از دیروز آقا زاده  شمامیگه جاوید شاه.  این به اون در.  میدونستم که درجه طرف افسری هست ولی عمدا بهش گفتم سرکار استوار. فکر کنم  جلوی بقیه مامورها حسابی کنفت شد. برگشت گفت حقا که بچه همین سیدی. حیف که به سن قانونی نرسیدی  و گرنه  میفرستادمت زندون که یک چپقی ازت بکشند تا حالت حسابی حا بیاد و زبونت از درازی بیفته . یک افسر دیگه که باهاشون بود وسط قضییه را درز گرفت و گفت ما وقت زیادی نداریم و باید چند جای دیگه را هم بازرسی کنیم. تا دیر نشده تمام خانه راتفتیش کنید. مامورها باشنیدن این حرف ریختند تو اتاقها  که مدرک جرم پیدا کنند.  ده دقیقه ای که گذشت جناب سروان رو کرد به مادرم و گفت خانم لطفا کار ما را سخت تر و جرم آقا سید را سنگین تر نکنید. اگه چیزی را جائی پنهون کرده اید خودتان بگید.  مادرم کاملا رنگش پریده بود .  گفت ما چیزی واسه پنهون کردن نداریم. افسره داد کشید خانم چرا بادست خودتون برای خودتون شر بیشتر درست میکنید. بلافاصله رفت طرف انباری خونه که  اونجا را بگرده. در انباری قفل بود. به مادرم گفت این در را بازکنید.مادرم فقل را باز کرد و رفت تو انباری . پشت سرش جناب سروان رفت تو . بابام گفت اسدالله برو اونجا مادرت تنها نباشه. کمکشون کن.من هم رفتم تو. جناب سروان انگشتش را گرفت جلوی دهنش و گفت  هیس.  بهتره شلوغش نکنید. من دوست آقا مرتضی هستم. آقا مرتضی دائیم  را میگفت. و اضافه کرد  دروغ نمیگم. بهتره حرفمو باور کنید. میخوام کمکتون کنم. کلکی هم تو کار نیست. چون این مامورها همه جا را زیرو رو میکنند. پس بهتره اگر چیزی را جائی پنهون کرده اید به من بگید ببینم چکار میتونم بکنم.مادرم دل به دریا زد و گفت همه چیز تو ا ون یخدون بزرگ هست.  افسره داد زد  بیائید اینجا را بگردید . زیر و رو کردن این خرت و پرت ها کار یک نفر و دو نفر نیست. بعد خودش پرید طرف صندوق و در ش را باز کرد و آهسته گفت به به نور علی نور هم که شد . آقا مصطفی هم که همراه با مدراک جرم اینجا تشریف دارند. و بلافاصله ادامه داد جیکت در نیاد که گندش در میاد.. همون وقت دوتا مامور هم آمدند تو انباری. جناب سروان همینطوری که سرش تو صندوق بود و داشت وارسی میکرد . بلند بلند  گفت همه جا را بگردید. چیزی از قلم نیفته. بعد سرش را از  یخدون بیرون آورد ، درش را بست و روی اون نشست و گفت لعنت بر شیطان حرامزاده.، خانم اینقدر وقت ما را تلف نکنید. بخدا هرچی بیشتر طول بکشه بیشتر به ضررتون تمام میشه.مادرم گفت جناب سروان بخدا قسم ما هرچی داریم همینها هستند که میبینید. من دلم میخواست یک دل سیر بخندم. اما حیف که نمیشد. میدیدم مادرم واقعا راست میگه. میدونستم که جناب سروان هم خنده اش گرفته. واسه همین هم زد زیر خنده و گفت یعنی میفرمائید  طرفدارهای مصدق حتی یک اعلامیه هم توخانه و زندگیشون ندارند؟

خلاصه چناب سروان بیست دقیقه ای روی یخدون نشسته بود و مامورها آت و آشغال های انباری را زیر و رو میکردند. ولی چیزی دستگیرشون نشد. جناب سروان گفت بهتره تمومش کنیم. صورت مجلس کنید که اوراق ضاله و مدرک جرمی  پیدا نشد.ما برگشتیم تو حیاط. همه اونجا جمع بودند. رئیسشون گفت ما حاج آقا را میبریم شهربانی مرکز، میدون سپه. اگر تا عصر کارش تموم بشه بر میگرده خانه. درغیر اینصورت میتونید وسائل شخصیش را ببرید اونجا تحویل بدهید. من و مادرم افتادیم به التماس کردن . بابام گفت تو این خونه کسی بی ظرفیتی از خودش نشون نده. میریم  تا میدون سپه، سفر قندهار که نمیریم. همینطور که داشتند بابام را میبردند جناب سروان رو کرد به مادرم و گفت خانم اگر پسر بزرگتون اومد خانه بهش بگید بهتره خودش بیاد خودشو معرفی کنه. چون خواهی نخواهی هر جا باشه ما پیداش میکنیم. مادرم در حالی که اشکشو پاک میکرد گفت سرکار اگر دیدمش پیغامتون را حتما بهش میرسونم. الهی خیر از جوونیت ببینی.حدود ده صبح بود که پدرم را دستبند به دست از در خانه بیرون بردند.

برادرم ، اقا مصطفی بعد از اینکه مامورها رفتند از تو یخدون بیرون اومد.  باید  خودش را نجات میداد. چطوری؟  اگر تو خانه میماند امکان داشت دوباره بریزند اونجا و گیرش بیارند. اگر میخواست از خانه در بره ، مانده بودیم حیرون که کجا میتونه خودشو پنهون کنه .خودمون که عقلمون به جائی نمی رسید.  قوم و خویش ها هم که اغلب یا تو زرد بودند یا پس از کودتا رنگشون پریده بود یا این که وضعشون چندان بهتر از ما هم نبود. میموند دائی مرتضی که اون هم  دوتا اتاق تو یک خونه کرایه کرده بود که غیر از خودش چند تا مستاجر دیگه هم اونجا زندگی میکردند. دادش مصطفی هم که قوطی کبریت نبود که بشه تو شلوغ بازار خانه ی دائیم  طوری پنهونش کنیم که احدی ملتفت نشه. به مادرم گفتم چطوره بفرستیمش چند مدتی لاهیجان پیش خاله جانم. مادرم گفت خدا پدرت را بیامرزه . اونها که پیشونیشون از ما سفید تره. بابای شما که هیچ کاری نکرده اینطوری باهاش تا میکنند . وای به حال آسید عبدالله پیش نماز که دیگه حرفی نیست که بالای منبر پشت شاه و خانواده اون نگفته باشه. بنابراین رفتن مصطفی به لاهیجان حکم ازچاله در اومدن و تو چاه افتادن را داره. تو شیش و بش این مساله بد جوری گیر کرده بودیم که باز صدای تق تق در بلند شد. آقا مصطفی بنده خدا شرطی شده بود. با شنیدن صدای در مثل تیر رفت تو انباری . به خیالش اگه یکبار اونجا واسش اومد داشته ، بازهم همون طوری میشه و شانس میآره. من هم پریدم از اتاق بالای هشتی  ببینم کی داره در میزنه. دیدم اوستای حمومی خودمونه. برگشتم به مادرم گفتم حاج غلام حمومیه. در را باز کنم؟ مادرم منگ شده بود. با تسبیح تو دستش استخاره گرفت. خوب اومد. گفت پناه بر خدا . هرچه باد اباد. برو در را باز کن .در را که باز کردم حاج غلام خودشو انداخت تو دالون و گفت سید در را حسابی کلون کن.گفتم اوستا چی شده؟ کسی دنبالتون  کرده؟  گفت شکر خدا تا حالا که خبری نیست. با هم اومدیم تو حیاط. با مادرم سلام و علیکی کرد. دادش مصطفی هم که صدای حاجی را شنیده بود از تو انباری اومد بیرون.مادرم گفت حاج آقا خیر باشه . چه عجب ازاین طرفها. اونهم این وقت روز.انشا الله که اتفاق بدی نیفتاده . حاج غلوم گفت  تا الانش که شکر خدا اتفاقی نیفتاده. راستش  ما که اهل سیاست و این حرفها نیستیم. من نگران کفترهام هستم .میترسم تو این شلوغ پلوغی ها که بلانسبت بلانسبت سگ صاحبشو نمیشناسه، بریزند و این کفترهای  زبون بسته را حروم کنند.واسه همین دل تو دلم نیست.گفتم اوستا خیالتون تخت تخت باشه . این نامردها با کفتر ها کاری ندارند. اونها دنبال آدمها میگردند. مادرم پشت بندش اومد که اوستا این اسدالله زیاد حالیش نیست. باید خیلی مواظب باشی چون فصل فصل کبوتر کشونه. باید اونها را یک جای امن پنهون کنی.  با خودم گفتم این مادر ما هم اگه هیچ کاری ازش برنیاد خوب میتونه تو دل آدمو خالی کنه. . گفتم مامان جان اینها با دانشجو و محصل و فوقش کارگرها طرف هستند. با عطار و بقال و حمامی جماعت  کاری ندارند. از اون گذشته فعلا فصل فصل شکار مصدقی هاست نه کفتر بازها. انگار که حرف من به دل اوستا ننشست. برگشت گفت آسید اسدالله  شما هم با اینکه سن و سال زیادی نداری خوب بلدی چوب کاری کنی. گفتم حاج غلام به جدم قصد بدی نداشتم. فقط خواستم بگم شما که کاری نکردید که بخواهید بترسید.واسه همین هم به امید خدا کسی سراغتون نمیاد و به  کفترهاتون هم آسیبی نمیرسه. اوستا گفت در هر حال  من نیومدم اینجا واسه ی کفترام روضه بخونم. اومدم خدمت حاج خانوم عرض کنم هر کاری بیرون از خانه داشته باشید من و زنم و رضا در خدمتتون هستیم. اگر هم به پولی یا چیزی نیاز بود  تا اونجا که در امکانمون هست باز هم در خدمتیم. آسید حسن اونقدر حق به گردن ما دارند که ما هر کاری هم برای شما انجام بدیم جوابگو نیستیم. من مانده بودم  که پدرم برای حاج غلام چکار کرده که اون حاضره هر خدمتی از دستش برمیاد  انجام بده. آقا مصطفی گفت اوستا شما بزرگی میکنید. بابام هم شما را مثل برادر خودش میدونه. تازه این شما هستید که حق به گردن ما دارید. اوستا ادامه داد درهر حال هرچند خونه ی ما به اندازه یک مهمون عزیزی مثل آقا مصطفی جا نداره ولی میتونید چند صباحی بد بگذرونید. اگه حاج خانم راضی باشند و اعتماد کنندو اجازه بدهند ما چند مدتی در خدمت آقا مصطفی باشیم. هیچ کس هم ملتفت نمیشه که ایشون پیش ما هستند. به هر حال همیشه که اینطوری نمیمونه.اینها حالا جونشون داغه و مست هستند. یکی دو هفته دیگه آبها از آسیاب میفته و اوضاع عادی میشه. تا قیام قیامت که نمیتونند بگیرو ببند کنند و مرتب ماموردر خونه ی این و اون بفرستند. تا اونوقت هم به امید خدا آسید مصطفی برمیگردند سر خانه و زندگی . آقا مصطفی هم تا هر وقت که احساس خطر میکنه میتونه تو خانه ی ما بمونه.آقا مصطفی  گفت والله چی بگم. از لطفت ممنونم . واقعا داری درحق من فداکاری میکنی . حتما میدونی که این کار میتونه واسه تو حسابی دردسر درست کنه و بیندازدت تو هچل . محبتت را هیچوقت فراموش نمیکنم. ولی از اومدن به خونه شما معذورم.  حاج غلام گفت چرا آقا مصطفی؟  اینطوری که نمیشه تو خونه پنهون بمونید. اونها اینجا را زیر نظر دارند. تا گیرتون نیارند ول کن نیستند. خب چه اشکالی داره که چند روزی خونه ی ما باشید . میدونم بهتون بد میگذره. میدونم هیچ جا مثل زیر سایه حاج خانوم نمیشه . ولی اونجا لا اقل چند روزی راخت تر میتونید فکر کنید و یک راه حل درست و حسابی پیدا کنید.

داداشم گفت همه اینها را که گفتی درسته. ولی اگه مساله را با مادرم در میون نگذاشته بودی قبول میکردم.  خلاصه هرچی اوستا اصرار کرد داداش مصطفی زیر بار نرفت که نرفت. حاج غلام که دید مصطفی راضی نمیشه  رو کرد به  مادرم وگفت در هر صورت ما مثل همیشه در خدمتیم و اگر این کار نشد هر کار دیگری که از دستمون بر بیاد حتما انجام میدیم.  اوستا که خدا حافظی کرد و رفت . مادرم گفت مصطفی چرا قبول نکردی؟ بالاخره خانه ی اونها که از اینجا امن تر هست. این بنده خدا هم که واسه تعارف و رفع تکلیف حرف نمیزد. داداشم گفت مادر جان اشکال جای دیگه هست. زن حاج غلام هر روز با صد نفر سربینه حمام دم خوره. بنده خدا زن صاف و ساده و بی شیله پیله ای هم هست . ولی اشکالش اینه که حرف زیر زبونش بند نمیشه. میترسم تا من وارد خونه ی اونها بشم تمام اهالی خیابون ری و شهباز و میدون خراسون خبردار بشن . اینهم دودش بیشتر از من تو چشم خودشون میره. ما که معلومه چه کار کرده ایم و چرا باید دنبالمون باشند. این بندگان خدا بیخودی چرا تو درد سر بیفتند . من گفتم داداش پس میخوای چه کار بکنی؟ گفت همون کاری که پدرم کرد. میرم خودمو معرفی میکنم. میرم پیش بابام. ...

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website