[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
30 مهر 1383  

                                         

 جمشید پیمان

با دل آبیت می گریم

                   (  برای میهنم ، ایران )

 

در تو چه با نفرت نگریستند

آئینه ات  اما

چین بر نداشت .

گفتم :

ترا خنجری باید جوهرین

-          و دل دشمن –

وگرنه سینه ی گشاده ات

بس آزانگیز است و تمنا افزا.

این داغ ها، بر گرده های پیرت ،

آشنایان دیرین دیدگان منند .

من  زخم هایت را می شناسم

و کوه  را

درجاری همیشگی صبرت

با قطره های غم ،

تکرار می کنم .

ای روشنا ئی آب !

آئینه ، درتو تکرار میشود

و من،

با دل آبیت

می گریم.

 


در آستانه ی دوهزار و شش

 

سخت و سهمناکند لحظه هایمان

در عبور از سال های بی طلوع و بی غروب

بهمن هایمان بی بهار گذشتند

و بهارمان؟

باغ های خزان زده ی هزاران خاطره اند .

و خاطره هایمان ؟

پر از هجوم تبرهایند

بر مظلومیت باغ بی بهار .

این سال ها پراز بهانه های دلفریبند

برای نهال های نومیدی

در سرزمین خزانی دلمان .

 

در لحظه لحظه های این همه سا ل

جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ

و این تکرار ماجرای کهنه ایست

گذشته بر مادرانمان  

از دیر و دور تا امروز

جهان هماره یکسان میگذرد:

" بسیاری  ازین دهلیز هراسناک عبور میکنند

با تاریانه ها، خنده ها ...

و دروغ .

و اندکی ، تنها ا ندکی ،

در این مغاک بی فرجام

شهاب میشوند، میسوزند ، می میرند...

و می مانند -  یا نمی مانند؟ – "

درین غربت بی درو پیکر دلم میگیرد،

دلم تنگ میشود

برای سروها ،بنفشه ها، سوسن ها

برای سهراب ها سیاوش ها ، تهم تن ها

دلم تنگ میشود

برای تجریش ، میگون ، ونک ...

و سوها نک .

برای بازارچه ی آب سردار

برای کوچه ی دلداگی های کودکیم : دردار

دلم تنگ میشود

برای عبور آینه و شمعدان

از میان خاطره ی خوش روزهای حنا بندان

برای گذر باغ پسته بگ

و حاج خلیل

با سروهایش که خم نشد ند

- به قول شاعر رسمشان بود که ایستاده بمیرند-

 

دلم برای همه اینها تنگ می شود

و آن بسیار بسیار دوست داشتنی ها

که انباشته ی جاودانه ی جانمند .

با این پیش درآمد

برآستانه ی دوهزار و شش

پای می نهم

نه لرزنده، نه حسرت بار .

لحظه های این همه سال

برمن ، ما و سه میلیارد بی آینده

سخت و سهمناک گذشتند

تا اندکی ، تنها اندکی،

جهان را سهم خویش بدانند

در تنهائی و انحصار .

من ، اما ،

 در آغاز این دهلیز نایستاده ام

و نه در فرجامش

-  دهلیز بی آغاز و بی فرجام  -

 من ، فقط برگزید ه ام

، به اختیار یا به اجبار ،

 که تا به آخر شهابی باشم

 در میانه ی این دهلیز

بی هیچ حسرتی بر آ نهمه سال.

 

در میانه ی این دهلیز

شهابی می مانم ،

در آستانه ی دوهزار و شش :

می سوزم ، می میرم ، می مانم

-          یا نمی مانم ؟ -

 


 

بر دروازه های دهان گشوده بر این بیداد

        ( پیشکش به کاظم مصطفوی عزیزم ، با آرزوهای زیبای انسانیش)

 

شما، بالا بلندان !

بر دروازه های دهان گشوده بر این بیداد

آویختگان بر دارهای خمینی نیستید :

بادبان های افراشته ی مائید،

و همواره در اوج  می رانید .

شما ، رهسپاران تاریخی توفانید

و در موجاموج نعره هایتان

بر قله های دار

شراع امیدهایمان را برافراشته اید

وما ،

 با شما میرانیم ،

تا آفاق پرگستر آرزو هایتان

امروز و همیشه .

ومرگ ،

چه بی اعتبار در شولای خجلتش پنهان می ماند،

آنگاه که بر اینهمه شراع تابنده مینگرد . 

شما،

آخرین ها نیستید، نخستین هائید .

ریم آهن جلاد جماران

خونتان را بر نمی تابد

هم ازین روست که بر سخافت خویش می تند،

در پیچ و تاب ظلمت بی مقدارش

امروز و همیشه .

بگذارید چشمه های چشمان فروبسته !

دار های ما را  نبینند

-          چلیپا های جهان پسامدرن –

نبینند با دیدگان گریزان از منظری که حقیقت نام دارد

و  به هرزه ، در عافیت خویش بلولند .

چه باک،

ما قلب های شما را میان دیدگانمان داریم ،

میان دستها مان، دلها مان

پر ازآزادی و  آواز ،

پراز پرنده و پرواز .

بگذارید خفتگان این ظلام بی فرجام

هنوز و همچنان دیده بر بندند

ولب نگشایند .

تظلمی در کار نیست، ما دادستانیم

و با شما بیداریم ،

با نعره هایتان

که مادران توفانند .

 


شعرهای پیشین جمشید پیمان در مانیها

 

دارالفنون اول پاییز ، خسته بود

 

...بابا که نان نداد

دریای فقر آب رخش را ربوده بود.

مادر میان خستگی کهنه اش نشست

یک دسته آرزو،

بر گیسوان غصه ی شش ساله  بست .

در دیدگان تشنه ی مادر

خاری خلیده بود،

اما فرو نریخت.

دارالفنون ازنفس افتاده داد زد:

آغاز مهر! آغاز مهر! دیگر کسی نبود؟

بابا یواشکی،

درگوش غصه ی شش ساله گفت:

پای برهنه را ،

در روز اول پائیز

در زیر دامن دردت ، پنهان نگاه دار!

در سینه ی تکیده اش اما،

جائی برای آه، باقی نمانده بود.

دارالفنون به شادی آغاز مهر

زنگی نمی نواخت.

انگشت ترد غصه ی شش ساله درکلاس

حرفی به روی دفتر خالی نمی نوشت،

طرحی به روی دیده ی فردا نمی کشید.

بابا که نان نداشت

تا دخترک

در های و هوی مرده ی دارالفنون

آنرا بیان کند

پاهای غصه ی شش ساله ، لخت بود

مانند سینه اش که مجال نفس نداشت.

در دیدگان غصه ی شش ساله

نقشی ز آرزو نبود،

آن را نمی شناخت.

دارالفنون سرد،

دارالفنون فرو ریخته بر تکه های درد،

دارالفنون اول پاییز،

خسته بود .

... زنگی صدا نکرد،

بابا که نان نداد،

مادر میان خستگی کهنه اش نشست،

یک دسته آرزو،

بر گیسوان غصه ی شش ساله ، بست.

اول مهرماه 1384 

 


 در خانه ای از جنس عشق

 

گدازه های صبر را

در حفره های ملتهب دیدگانمان

رویاندی.

با انتظار تو تا ما ، تا ماندن

با سالهای همبستر نرفتن،

خانه ای از جنس عشق

خالی بود.

بر بلندائی که سکوت بود

تا ابدیتی از جنس اضظراب

پنجره های خواستن را گشودی

و نجوای همهمه را

از چنبر سینه ها  رهاندی

ونشخوارهای لذت را

در روزنه های دندان قروچه ها ی نفرت

 میان اعوجاج دهان یاوه،

یکجا نشاندی.

این سالها که نرفتند

جنگل نبود،

کوه نبود،

 دریا نبود،

دیروز و امروز و فردا

... نبود

آنجا تو بودی –  تنها ، تا ما –

و ابدیتی از جنس اضطراب

با نبضی که می شکفت

در لحظه های راندن تا تو،

و گدازه های صبر

اعوجاج دهان یاوه را می شستند.

بر گرد خانه - که از جنس عشق بود –

افسون دیو بود

و ا فسانه ی  دا و

و بازی،

"یک" دست بود،

"هر چه بود" را

روی خال قرمز گذاشتیم،

 میسر نبود و میسر نبود ((meysar nabood o moyassar nabood

تنها قمار بود،

در غیبت حساب

 وتو امیر مقامران بودی،

پاکباز و تمام باز.

گدازه های صبر

اعوجاج دهان یاوه را می شستند

 و تو

... همچنان می باختی.

 مهره های بی تاب

بر خانه های شش در

نقش ترا نشانه گرفتند.

ما ماندیم و

 خانه ای از جنس عشق

بر گستره ای از جنس زمانه

بیگانه با زمان.

 21 اردیبهشت 1384-  


 

دیدار در آتش

 

می شتابم

فرارویم،

زمانه ی گشاده دست،

وادی به وادی ، منزل به منزل،

بی دریغ،

 دروازه ها را گشوده است.

 می شتابم

تا با کبوتری و شاخه ی زیتونش،

 تا با سرودن دلتنگی،

 و آن نهان تر از پنهان

که درون بال هایش می سوزد.

می شتابم ،

تا آواز تو

، ترانه های معکوس شماره ها ،.

شلیک آخر،

سخن آغازین را درچشمانم می نشاند

و حیرت مریم را

بر جل جتای صلیب

م

  ی

      گ

          س

              ت

                 ر

                    ا

                      ند .

عیسی   ؟

مهدی   ؟

پرومته ؟

 نه ،  ققنوس .

هفدهم ژوئن 2005 ، پیش از سفر به پاریس .


 

ای همه بهاران در فصل  های برگریزان

     ( امروز چهارم خرداد است )

 

فصل نخست:

 

باغبانان پیر،

شروه های پاییزی می سرودند

و خلق

بر مراثی شان می گریست.

جهان،

سینه ای بود و اضطرب لحظه های سرد.

و پهنه ی چهار فصل،

دلبند آسمان سترون بود.

باغبانان پیر،

در کار شمارش دانه های برف بودند،

بر روی و مویشان

و سکوت،

پادشاه صدا ها بود

و فریاد،

زاده ی عصر یخبندان بود

        - شناور در انجماد اسطوره -

و سلامی نبود

و کسی پرسشی را نمی شناخت

و پاسخ ها را،

خاک هزاره ها فرو خورده بود

و چله ها همه ، بزرگ بودند

و هر روز، هزاره ای بود ،

بی جنبشی در میانه ی جهان

و جهان ،

لانه ی ماران بود

 و درختان ،

از ریشه ها آویزان بودند

و صبر، سرمایه  مان بود

و چشم هامان،

زمین را می کاویدند

-          در جست و جوی ریشه هامان –

خلق،

پریشان تر می گریست

و باعبانان پیر می سرودند:

" ای درختان عقیم ریشه تان

در خاک های هرزه گی مستور !" *

    

 * * * * *

فصل  دوم:

 

از میان اندوه خلق،

آوای زنی برآمد،

برخاسته از یاس،

ویگانه با امید،

   - آن نزدیک و این دور -

و دست هایش را در باغچه می کاشت**

و پر از یقین روییدن بود

و باور بارانی اش را،

رودر روی آسمان می نهاد،

و دیدگانش،

سرشار از اعتماد به خاک بود

و می دانست،

کسی که دست هایش را می کارد،

از فصل های سرد

گذر خواهد کرد،

و آبی را،

تجسم خواهد بخشید

و باع را،

با برگ و بار آشتی خواهد داد

در آغاز ایمان بهار .

 

 * * * * *

فصل آخر:

 

آوای شکفتن جهان،

بر یاس ما پیشی گرفت

و دست ها،

از زمین برآمدند

و فصول انگشتانشان

پر از جوانه های سبز بود

و قامتشان

راستای امید بود

و گفت و گویشان،

آذرخش بود

      - سرخ و ظلمت شکاف -

و گام هاشان،

معنای رفتن بود

و رفتارشان

تلاطم دریا بود و مژده ی توفان

و سینه هاشان،

مفهوم عشق بود

و دل هاشان،

آواز قدیمی ترین زخم انسان بود

و صیقل می زدند سلاحشان را

تا زنگ کهنگی نگیرد،

آرزوی  دور و باور دیرینشان.

در شانه هاشان ،

پرواز کبوتران بود

و نگاهشان،

پر از بهار بود

وشب،

در طنین نفس هاشان

در هم می شکست

و فلق،

در پیشوازشان،

هم آوای جهان بود

 وعشق،

 در گستره ی نگاهشان موج می زد

و آقتاب ،

از ستیغ پیشانیشان می تابید،

- در لحظه ی جاری شدن رودهای پیکرشان

                                  بر پهنه ی خاک -

 و جهان  ،

 در آواز قلبشان

 زاده شد .

 

* از مهدی اخوان ثالث

** اشاره ای به فروغ فرخ زاد


 

و مقصدم ، در انتهای با تو رفتنست

 

رهم تویی

و مقصدم،

در انتهای با تو رفتنست.

ز غار و جنگلم تو داده ای گذر

صدای زنگ رفتنی،

غریبه با درنگ و ماندنی،

 تو دشمن نشستنی.

 تو ،

آن پرنده ای،

 که از شرار آتش هزاره  های دور دست