|
جمشید
پیمان
با دل آبیت می گریم ( برای میهنم ، ایران ) در تو چه با نفرت نگریستند آئینه ات اما چین بر نداشت . گفتم : ترا خنجری باید جوهرین - و دل دشمن – وگرنه سینه ی گشاده ات بس آزانگیز است و تمنا افزا. این داغ ها، بر گرده های پیرت ، آشنایان دیرین دیدگان منند . من زخم هایت را می شناسم و کوه را درجاری همیشگی صبرت با قطره های غم ، تکرار می کنم . ای روشنا ئی آب ! آئینه ، درتو تکرار میشود و من، با دل آبیت می گریم.
در آستانه ی دوهزار و شش سخت و سهمناکند لحظه هایمان در عبور از سال های بی طلوع و بی غروب بهمن هایمان بی بهار گذشتند و بهارمان؟ باغ های خزان زده ی هزاران خاطره اند . و خاطره هایمان ؟ پر از هجوم تبرهایند بر مظلومیت باغ بی بهار . این سال ها پراز بهانه های دلفریبند برای نهال های نومیدی در سرزمین خزانی دلمان . در لحظه لحظه های این همه سا ل جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ و این تکرار ماجرای کهنه ایست گذشته بر مادرانمان از دیر و دور تا امروز جهان هماره یکسان میگذرد: " بسیاری ازین دهلیز هراسناک عبور میکنند با تاریانه ها، خنده ها ... و دروغ . و اندکی ، تنها ا ندکی ، در این مغاک بی فرجام شهاب میشوند، میسوزند ، می میرند... و می مانند - یا نمی مانند؟ – " درین غربت بی درو پیکر دلم میگیرد، دلم تنگ میشود برای سروها ،بنفشه ها، سوسن ها برای سهراب ها سیاوش ها ، تهم تن ها دلم تنگ میشود برای تجریش ، میگون ، ونک ... و سوها نک . برای بازارچه ی آب سردار برای کوچه ی دلداگی های کودکیم : دردار دلم تنگ میشود برای عبور آینه و شمعدان از میان خاطره ی خوش روزهای حنا بندان برای گذر باغ پسته بگ و حاج خلیل با سروهایش که خم نشد ند - به قول شاعر رسمشان بود که ایستاده بمیرند- دلم برای همه اینها تنگ می شود و آن بسیار بسیار دوست داشتنی ها که انباشته ی جاودانه ی جانمند . با این پیش درآمد برآستانه ی دوهزار و شش پای می نهم نه لرزنده، نه حسرت بار . لحظه های این همه سال برمن ، ما و سه میلیارد بی آینده سخت و سهمناک گذشتند تا اندکی ، تنها اندکی، جهان را سهم خویش بدانند در تنهائی و انحصار . من ، اما ، در آغاز این دهلیز نایستاده ام و نه در فرجامش - دهلیز بی آغاز و بی فرجام - من ، فقط برگزید ه ام ، به اختیار یا به اجبار ، که تا به آخر شهابی باشم در میانه ی این دهلیز بی هیچ حسرتی بر آ نهمه سال. در میانه ی این دهلیز شهابی می مانم ، در آستانه ی دوهزار و شش : می سوزم ، می میرم ، می مانم - یا نمی مانم ؟ -
بر دروازه های دهان گشوده بر این بیداد ( پیشکش به کاظم مصطفوی عزیزم ، با آرزوهای زیبای انسانیش) شما، بالا بلندان ! بر دروازه های دهان گشوده بر این بیداد آویختگان بر دارهای خمینی نیستید : بادبان های افراشته ی مائید، و همواره در اوج می رانید . شما ، رهسپاران تاریخی توفانید و در موجاموج نعره هایتان بر قله های دار شراع امیدهایمان را برافراشته اید وما ، با شما میرانیم ، تا آفاق پرگستر آرزو هایتان امروز و همیشه . ومرگ ، چه بی اعتبار در شولای خجلتش پنهان می ماند، آنگاه که بر اینهمه شراع تابنده مینگرد . شما، آخرین ها نیستید، نخستین هائید . ریم آهن جلاد جماران خونتان را بر نمی تابد هم ازین روست که بر سخافت خویش می تند، در پیچ و تاب ظلمت بی مقدارش امروز و همیشه . بگذارید چشمه های چشمان فروبسته ! دار های ما را نبینند - چلیپا های جهان پسامدرن – نبینند با دیدگان گریزان از منظری که حقیقت نام دارد و به هرزه ، در عافیت خویش بلولند . چه باک، ما قلب های شما را میان دیدگانمان داریم ، میان دستها مان، دلها مان پر ازآزادی و آواز ، پراز پرنده و پرواز . بگذارید خفتگان این ظلام بی فرجام هنوز و همچنان دیده بر بندند ولب نگشایند . تظلمی در کار نیست، ما دادستانیم و با شما بیداریم ، با نعره هایتان که مادران توفانند .
شعرهای پیشین جمشید پیمان در مانیها
دارالفنون اول پاییز ، خسته بود ...بابا که نان نداد دریای فقر آب رخش را ربوده بود. مادر میان خستگی کهنه اش نشست یک دسته آرزو، بر گیسوان غصه ی شش ساله بست . در دیدگان تشنه ی مادر خاری خلیده بود، اما فرو نریخت. دارالفنون ازنفس افتاده داد زد: آغاز مهر! آغاز مهر! دیگر کسی نبود؟ بابا یواشکی، درگوش غصه ی شش ساله گفت: پای برهنه را ، در روز اول پائیز در زیر دامن دردت ، پنهان نگاه دار! در سینه ی تکیده اش اما، جائی برای آه، باقی نمانده بود. دارالفنون به شادی آغاز مهر زنگی نمی نواخت. انگشت ترد غصه ی شش ساله درکلاس حرفی به روی دفتر خالی نمی نوشت، طرحی به روی دیده ی فردا نمی کشید. بابا که نان نداشت تا دخترک در های و هوی مرده ی دارالفنون آنرا بیان کند پاهای غصه ی شش ساله ، لخت بود مانند سینه اش که مجال نفس نداشت. در دیدگان غصه ی شش ساله نقشی ز آرزو نبود، آن را نمی شناخت. دارالفنون سرد، دارالفنون فرو ریخته بر تکه های درد، دارالفنون اول پاییز، خسته بود . ... زنگی صدا نکرد، بابا که نان نداد، مادر میان خستگی کهنه اش نشست، یک دسته آرزو، بر گیسوان غصه ی شش ساله ، بست. اول مهرماه 1384
در خانه ای از جنس عشق گدازه های صبر را در حفره های ملتهب دیدگانمان رویاندی. با انتظار تو تا ما ، تا ماندن با سالهای همبستر نرفتن، خانه ای از جنس عشق خالی بود. بر بلندائی که سکوت بود تا ابدیتی از جنس اضظراب پنجره های خواستن را گشودی و نجوای همهمه را از چنبر سینه ها رهاندی ونشخوارهای لذت را در روزنه های دندان قروچه ها ی نفرت میان اعوجاج دهان یاوه، یکجا نشاندی. این سالها که نرفتند جنگل نبود، کوه نبود، دریا نبود، دیروز و امروز و فردا ... نبود آنجا تو بودی – تنها ، تا ما – و ابدیتی از جنس اضطراب با نبضی که می شکفت در لحظه های راندن تا تو، و گدازه های صبر اعوجاج دهان یاوه را می شستند. بر گرد خانه - که از جنس عشق بود – افسون دیو بود و ا فسانه ی دا و و بازی، "یک" دست بود، "هر چه بود" را روی خال قرمز گذاشتیم، میسر نبود و میسر نبود ((meysar nabood o moyassar nabood تنها قمار بود، در غیبت حساب وتو امیر مقامران بودی، پاکباز و تمام باز. گدازه های صبر اعوجاج دهان یاوه را می شستند و تو ... همچنان می باختی. مهره های بی تاب بر خانه های شش در نقش ترا نشانه گرفتند. ما ماندیم و خانه ای از جنس عشق بر گستره ای از جنس زمانه بیگانه با زمان. 21 اردیبهشت 1384-
دیدار در آتش می شتابم فرارویم، زمانه ی گشاده دست، وادی به وادی ، منزل به منزل، بی دریغ، دروازه ها را گشوده است. می شتابم تا با کبوتری و شاخه ی زیتونش، تا با سرودن دلتنگی، و آن نهان تر از پنهان که درون بال هایش می سوزد. می شتابم ، تا آواز تو ، ترانه های معکوس شماره ها ،. شلیک آخر، سخن آغازین را درچشمانم می نشاند و حیرت مریم را بر جل جتای صلیب م ی گ س ت ر ا ند . عیسی ؟ مهدی ؟ پرومته ؟ نه ، ققنوس . هفدهم ژوئن 2005 ، پیش از سفر به پاریس .
ای همه بهاران در فصل های برگریزان ( امروز چهارم خرداد است ) فصل نخست: باغبانان پیر، شروه های پاییزی می سرودند و خلق بر مراثی شان می گریست. جهان، سینه ای بود و اضطرب لحظه های سرد. و پهنه ی چهار فصل، دلبند آسمان سترون بود. باغبانان پیر، در کار شمارش دانه های برف بودند، بر روی و مویشان و سکوت، پادشاه صدا ها بود و فریاد، زاده ی عصر یخبندان بود - شناور در انجماد اسطوره - و سلامی نبود و کسی پرسشی را نمی شناخت و پاسخ ها را، خاک هزاره ها فرو خورده بود و چله ها همه ، بزرگ بودند و هر روز، هزاره ای بود ، بی جنبشی در میانه ی جهان و جهان ، لانه ی ماران بود و درختان ، از ریشه ها آویزان بودند و صبر، سرمایه مان بود و چشم هامان، زمین را می کاویدند - در جست و جوی ریشه هامان – خلق، پریشان تر می گریست و باعبانان پیر می سرودند: " ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزه گی مستور !" * * * * * * فصل دوم: از میان اندوه خلق، آوای زنی برآمد، برخاسته از یاس، ویگانه با امید، - آن نزدیک و این دور - و دست هایش را در باغچه می کاشت** و پر از یقین روییدن بود و باور بارانی اش را، رودر روی آسمان می نهاد، و دیدگانش، سرشار از اعتماد به خاک بود و می دانست، کسی که دست هایش را می کارد، از فصل های سرد گذر خواهد کرد، و آبی را، تجسم خواهد بخشید و باع را، با برگ و بار آشتی خواهد داد در آغاز ایمان بهار . * * * * * فصل آخر: آوای شکفتن جهان، بر یاس ما پیشی گرفت و دست ها، از زمین برآمدند و فصول انگشتانشان پر از جوانه های سبز بود و قامتشان راستای امید بود و گفت و گویشان، آذرخش بود - سرخ و ظلمت شکاف - و گام هاشان، معنای رفتن بود و رفتارشان تلاطم دریا بود و مژده ی توفان و سینه هاشان، مفهوم عشق بود و دل هاشان، آواز قدیمی ترین زخم انسان بود و صیقل می زدند سلاحشان را تا زنگ کهنگی نگیرد، آرزوی دور و باور دیرینشان. در شانه هاشان ، پرواز کبوتران بود و نگاهشان، پر از بهار بود وشب، در طنین نفس هاشان در هم می شکست و فلق، در پیشوازشان، هم آوای جهان بود وعشق، در گستره ی نگاهشان موج می زد و آقتاب ، از ستیغ پیشانیشان می تابید، - در لحظه ی جاری شدن رودهای پیکرشان بر پهنه ی خاک - و جهان ، در آواز قلبشان زاده شد . * از مهدی اخوان ثالث ** اشاره ای به فروغ فرخ زاد
و مقصدم ، در انتهای با تو رفتنست رهم تویی و مقصدم، در انتهای با تو رفتنست. ز غار و جنگلم تو داده ای گذر صدای زنگ رفتنی، غریبه با درنگ و ماندنی، تو دشمن نشستنی. تو ، آن پرنده ای، که از شرار آتش هزاره های دور دست |