|
عطيه قربانی
مرز احساس مرا می شکند مردی که ...
فکر می کرد که شاعر شده از دردی که ...
و پر از وسوسه با تو نوشتن ازتو
که تو با پيرهنت فکر نمی کردی که ...
ای تو يعنی هوس سوخته در باد جنوب
دور دور غزل است و دل ولگردی که ...
بغض يعنی همه مزرعه دلگير شود
تا تو باران تر از آن مخمصه برگردی که ...
يا خوشی زير دلت زد که مرا رنجاندی
تا تحمل بکنم باقی سردردی که ...
***
اينکه آشفته نوشتم بدليلی- شايد -
ساده باشد مثلا ساده تر از مردی که...
|