|
كلاه گيس
مریم رئیس دانا
وقتي ازت مي خواست
–
همون ماهي
يه بار
–
پشت ات رو بهش مي كردي
،
كارش تموم
مي شد و بعد پا مي شد و مي رفت دستشويي . تا برمي گشت تو هم
سيگاري دود مي كردي . موي بلند دوست داشت , و تو عاشق موي كوتاه بودي . پس
برايش كلاه گيس مي ذاشتي , رنگ قهوه اي .
پشت ات رو بهش مي كردي , خودش رو مي چسبوند به تو . يه دستش رو مي كرد لاي
موهاي بلند
قهوه اي
كلاه گيس ات و يه دستش رو مي انداخت دور كمرت ,
و
بعد چن تا
تكون
,
كارش تموم مي شد .
ده سال بود كه اين طوري بود . مي گفتي من چيزي ازش نمي خوام , مي دونم كه نمي
تونه . مي گفتي رابطه اش با بچه ها خيلي خوبه . مي گفتي دو تا دخترا كاري بهت
ندارن , ولي ونداد به تو گير مي ده و دنبال بهونه مي گرده . از خدا مي خواستي
بره سربازي .
هر يك شنبه عصر مي رفتيم دوره . دو تا زنگ پشت سر هم و يك تك
زنگ مي زدم كه يعني منم . كدمون بود , كه مبادا فاميل شوهرت يا غريبه اي بياد و
مزاحم بشه . اومدم تو . داد و هوار ونداد به هوا بود . تو آشپزخونه بودين .
بازوي چپ ات رو چسبونده بود به ميله هاي داغ آهني روي گاز . به اندازه پنج سانت
سوخته بود . داشتي رويش پماد مي زدي . من رو كه ديد از خونه رفت بيرون . نشستي
پشت ميز آشپزخونه . بهم نگاه نمي كردي . چشم ات به زمين بود . حرف نمي زدي . پا
شدي , از توي كابينت قهوه اي فلزي رنگ چوب , قوطي شيشه اي رو برداشتي . گاز رو
روشن كردي . سيخ فلزي رو گذاشتي روي شعله . يه حب برداشتي , بين دو انگشت فشارش
دادي . لهش كردي , گلوله اش كردي , دوباره لهش كردي .
دود رو با خست از سينه بيرون مي دادي . انگار حيف ات مي آمد . يه بار كه بهت
خنديده بودم و گفته بودم بابا ولش كن . گفته بودي دقت كن , همه ي اهل تلي ها
اين طوري ان . دقت كه كرده بودم ديده بودم كه حق داشتي .
همين طور كه دود مي كردي به ناخن هات لاك صورتي مي زدي . برام مشروب ريختي ,
نخوردم
, خودت خوردي . آرايش كردي , مثل عروسك شدي . كلاه گيس گذاشتي . موهاي بلند
فردار , رنگ بلوند زيتوني . مي گفتي اين رنگي دوست داره .
▀
مثل هر يك شنبه ساعت ده شب اومدم دنبالت . تو ماشين كه نشستي , كلاه گيس ات رو
برداشتي . رژلب ات رو پاك كردي . مي گفتي هميشه از پاهات شروع مي كنه . مي گفتي
روي پاهات رو مي بوسه و انگشت هاي لاكي پاهات رو تو دهن مي كنه و مك مي زنه .
مي گفتي از پايين شروع مي كنه و مي آد بالا . مي گفتي تمام تنم رو مي بوسه و
خيس مي كنه , حتا چشما و گوشا و موهام رو .
مي گفتي آدم راحت مي شه , سبك مي شه , آروم مي شه .
وقتي به خونه ات مي رسيديم ده و نيم شب مي شد .
حالا ونداد تو كوچه بود با يه كوله پشتي رو دوشش . گفت مي ره سربازي . گفتي
مامان مواظب خودت باش . طوري نگات كرد كه سرت رو انداختي پايين .
مي گفتي نمي فهمه , جوونه , بچه اس . چه مي دونه ؟ هفده سالم بود كه عمه ام
شوهرم داد , به يه پنجاه ساله . بابا و ننه بالا سرم نبود . ونداد و بعد هم
دوتا دخترا اومدن . بيست و يك سالم بود كه سكته كرد و
مرد . عمه ام دوباره شوهرم داد . مي گفتي آخه منم آدم ام .
نيستم ؟
9/2/83
|