خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
5 بهمن 1383  

كلاه گيس

 مریم رئیس دانا

وقتي ازت مي خواست – همون ماهي يه بار – پشت ات رو بهش مي كردي ، كارش تموم    مي شد و بعد پا مي شد و مي رفت دستشويي . تا برمي گشت تو هم سيگاري دود مي كردي . موي بلند دوست داشت , و تو عاشق موي كوتاه بودي . پس برايش كلاه گيس مي ذاشتي , رنگ قهوه اي .

پشت ات رو بهش مي كردي , خودش رو مي چسبوند به تو . يه دستش رو مي كرد لاي موهاي بلند قهوه اي كلاه گيس ات و يه دستش رو مي انداخت دور كمرت , و بعد چن تا    تكون  , كارش تموم مي شد .

 

ده سال بود كه اين طوري بود . مي گفتي من چيزي ازش نمي خوام , مي دونم كه نمي تونه . مي گفتي رابطه اش با بچه ها خيلي خوبه . مي گفتي دو تا دخترا كاري بهت ندارن , ولي ونداد به تو گير مي ده و دنبال بهونه مي گرده . از خدا مي خواستي بره سربازي .

هر يك شنبه عصر مي رفتيم دوره . دو تا زنگ پشت سر هم و يك تك زنگ مي زدم كه يعني منم . كدمون بود , كه مبادا فاميل شوهرت يا غريبه اي بياد و مزاحم بشه . اومدم تو . داد و هوار ونداد به هوا بود . تو آشپزخونه بودين . بازوي چپ ات رو چسبونده بود به ميله هاي داغ آهني روي گاز . به اندازه پنج سانت سوخته بود . داشتي رويش پماد مي زدي . من رو كه ديد از خونه رفت بيرون . نشستي پشت ميز آشپزخونه . بهم نگاه نمي كردي . چشم ات به زمين بود . حرف نمي زدي . پا شدي , از توي كابينت قهوه اي فلزي رنگ چوب , قوطي شيشه اي رو برداشتي . گاز رو روشن كردي . سيخ فلزي رو گذاشتي روي شعله . يه حب برداشتي , بين دو انگشت فشارش دادي . لهش كردي  , گلوله اش كردي , دوباره لهش كردي .

دود رو با خست از سينه بيرون مي دادي . انگار حيف ات مي آمد . يه بار كه بهت خنديده بودم و گفته بودم بابا ولش كن . گفته بودي دقت كن , همه ي اهل تلي ها  اين طوري ان . دقت كه كرده بودم ديده بودم كه حق داشتي .

همين طور كه دود مي كردي به ناخن هات لاك صورتي مي زدي . برام مشروب ريختي , نخوردم , خودت خوردي . آرايش كردي , مثل عروسك شدي . كلاه گيس گذاشتي . موهاي بلند فردار , رنگ بلوند زيتوني . مي گفتي اين رنگي دوست داره .

▀

  

مثل هر يك شنبه ساعت ده شب اومدم دنبالت . تو ماشين كه نشستي , كلاه گيس ات رو برداشتي . رژلب ات رو پاك كردي . مي گفتي هميشه از پاهات شروع مي كنه . مي گفتي روي پاهات رو مي بوسه و انگشت هاي لاكي پاهات رو تو دهن مي كنه و مك مي زنه . مي گفتي از پايين شروع مي كنه و مي آد بالا . مي گفتي تمام تنم رو مي بوسه و خيس مي كنه , حتا چشما و گوشا و موهام رو .

مي گفتي آدم راحت مي شه , سبك مي شه , آروم مي شه .

وقتي به خونه ات مي رسيديم ده و نيم شب مي شد .

حالا ونداد تو كوچه بود با يه كوله پشتي رو دوشش . گفت مي ره سربازي . گفتي مامان مواظب خودت باش . طوري نگات كرد كه سرت رو انداختي پايين .

مي گفتي نمي فهمه , جوونه , بچه اس . چه مي دونه ؟ هفده سالم بود كه عمه ام شوهرم داد , به يه پنجاه ساله . بابا و ننه بالا سرم نبود . ونداد و بعد هم دوتا دخترا اومدن . بيست و يك سالم بود كه سكته كرد و  مرد . عمه ام دوباره شوهرم داد . مي گفتي آخه منم آدم ام . نيستم ؟

 

9/2/83

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website