![]() |
|
|
|
حجت رفعت جو
1 سالهاست و هولی که با خود به خيابان آورده ام اتفاق تازه ای نيست جاده های نرفته را خسته ام و از اينکه آخر دنيا جايی است که تو ايستاده ای فايز شاعر بود و اين خيابان قبر بزرگی است که هر شب به خواب می بينم 2
نقطه ای بگذار قرار ملاقاتمان انتهای قار قار اين کلاغ شيطانی ام گل کند نقطه بگذار گوشه لبت که نه کدام اين خطو ط را بگيرم ميرسم به پنج شنبه های جغرافيای پيشانی ات که تعطيل نباشی آمدنم را ؛نقطه ای بگذار
شعرهای پیشین حجت رفعت جو در مانیها
سنگ از ماه پرسید از آن بالا زمین را چگونه می بینی ؟ ماه هیچ نگفت وشب دیگر خمیده تر ماه در اسمان بود
از جنوب
اندوهها بيخودي نيامده ا ند تا تلنبار شوند توي دلم كه از پس ستون سايه اي كه حالا نيست سرزده ميرسي با طعم گس سدر نارس و ؛وصف گل سوري ؛ وصحبتمان گل نكرده سرريز مي شوي در عطري از بهار نارنج و تكانه هاي دستي كه هر بار جا مي مانم حالا اندوهها بيخودي نيامده اند تا تلنبار شوند توي دلم
-----------
بی شير و شکر می گذرد اين قهوه روزهايم که ترک نيست غارتگری که چشمان تورا داشت از حافظ به شيراز رسيد با مشتی ابر که شرق اين برکه قهوه ی چشمانت را می بارد بر فنجانم که چنین گفت زرتشت
20) تقدیم به ف-بهزادی
در گوش چپ این وا ژه باد می پیچد وز, وز ,وزّاوز هی آقا ! کلاهت بله بلا ! لال می شدی که وکیلم همین حالا مبارکبادا باداباد هی آقا! باد! 21)
بالا آورده است خیابان تمام سرهایی که خورده بود از دیشب تا حالا سرهای گرد با خنده های متساوی الاضلاع و من آدم دم تنم بوی که گرفته است که! کنار این قوطی بخت من سیاه
در تمام گردنه ها من مرده بودم ياغي چشمهاي وحشي ، من ، مرده بودم ، در تمام ماشه هايي كه چكانده مي شود حالا چشم تو بر تمام گردنه ها كه من مرده بودم به كمينم آهوي چشمان تو پايان شعر سر ريز مي شوند به تمام گردنه ها كه ، من مرده بودم ؟ 3/2/ 80 بوشهر
در يك روز تعطيل /چه فرق مي كند گوشه دنج دنيا همين بن بست است من/او او/منودور آخركوچه تاب بر مي داردباريك ميشود باريك ميشود و عق ميزند مرا ، كو چه را ، كه دلم خنك مي شود بالا آمده است تمام شهر درصبح شنبه بوشهر 22/12/82
|
|
|
|