|

درو گـر هـا
علي اصغر راشـدان
ازشهربيرون زدند. پشت به آفتاب صبح گاهي وروبه مغرب ، جاده ي خاكي ميان مزارع
رازيرقدم گرفتند.
صفائي توبره پشتي ولحاف بسته راروپشتش جابه جاكرد. سرش رابرگرداندونگاه آخرش
راروبه شهرپرواز دادو قدم هاش راتندكرد. شانه به شانه ي دائي حركت كردوگفت :
-تندميري ، توسفربايدآتش زيرخاكستربود، آرام ودائم رفت .
دائي پاسست كرد. توبره پشتي ودا س ولحاف بسته راروپشتش جاگيركردوگفت :
-لاكپشت واررفتن خلقم راتنگ مي كنه . راه رابايدبكوب رفت واطراق كرد. حال
بفرمابرنامه راازچه قرارچيدي ؟
صفائي گندم زار زردوتوسري خورده ي اطراف جاده رانگاه كردوگفت :
- گفتن نداره ، بارندگي خوب وآب كه فراوان بود، گندم هاي ديم قدوقواره شان از
اين هابلندتروپربارتربوددند. ازقحطي زمستان آتيه بيمناكم . مي ترسم مجبورباشيم
حرام گوشت بخوريم .
راه بردامنه ي تپه هاسينه مي خيزاند . گرماي خورشيدپشت وشانه هاي زيركوله
بارهارابه عرق نشانده بود.
محمدداماد دائي ازمريم فاصله گرفت . ريسمان كوله پشتي ا ش رااز زيربغل كشيد.
كوله باراوتنهايك داس ودوتخته پتوي سربازي بود. خودرابه دومردجلوداررساندوته
سرفه اي كردوگفت :
-خوب كمرراه رامي شكنيد!فكرزن وبچه هارا نمي كنيد؟ نق نق شان درآمده . لب آب
وزيرسايه ي درختي اطراق كنيد.
صفائي پاسست كردوعقب كشيد. سرش رابه گوش محمدنزديك كردوگفت:
- توچي جوري دل كندي ؟ نبايس راه مي افتادي . هنوز دوهفته ازعروسي تان
نگذشته . بنده ي خدارا دربدربيابان كردي ؟ شب توكوه وكمرخالي از خطرنيست . زنت
به چشم دخترم جوان ومقبوله .
محمدداس رااز كوله بار ش بيرون كشيد. تيغه ا ش راروبه خورشيدگرفت ، برق تيغه
ي داس چشمش را زد.تيزيش راباناخن امتحان كردوگفت :
- هرچي براي توودائي وزن وبچه هاپيش آمد، من وزنمم شريكش ،
- دختركوچك من يتيمه ، كسي راداشت ، نمي آوردمش .
- زن وبچه هاقراره خوشه چيني كنندوخرج تورا همان رااداره كنند.تابستان
است وتمام خلق اله زيرآسمان رهاند. چي خطري داره اين سفر؟
جوي باريكي ازسينه كش تپه هاپيچ وتاب مي خوردوسرازيربود. هرازگاه درخت بيدي
سايه برزمين پهـن كرده بود. دائي پشته ي سنگين خودراكنارتنه ي درختي رهاكرد.
پشتش رابه پشته تكيه كرد. پاهاش راطاقباز دراز كرد. چندگنجشك رادرلابه لاي برگ
هاازنظرگذرادوگوش به جيغ ودادشان سپرد. آسمان راازميان شاخه هاپائيد.بندكوله
بارش راازشانه واگرفت .
مردهاكنارجوي چندك زدند. دست وصورت هاراشستند. كف دست هاراملاقه وهركدام چند
مشت آب هورت كشيدند. دائي چندمشت آب به صورت وگردن وزيرگلويش زدوبه صفائي گفت :
- ارشهردروشديم ، راه وچاه رانشان مان بده ، استاي همه چيزدان !
صفائي كيسه توتون راازجيب جليقه ا ش بيرون آورد. چپقي چاق كردو چندپك پرنفس
زد. دودرافرودادوازسوراخ بيني ا ش بيرون داد. سرفه راه نفسش راگرفت . محمدنزديك
شدوچندكف دست به پشتش زدوگفت :
-چپق ازجانت عزيزترنيست كه ، عمون جان !
صفائي نفس عميقي كشيد. ته سياه دسته چپق رابه لب گذاشت وچندپك پي درپي زد.
چشم به آب نشسته اش راباآستين پيرهن چركمرده ا ش خشك كردوگفت :
- عمرنوح كه نمي خواهم . بعدازخدابيامرز زنم ، بودونبودم يك جونميارزه .
ازنان شبم مي گذرم وازاين زهرمار نميگذرم . تن سالم به عزرائيل دادن خيانته .
دائي پوزخندزد. عمامه ا ش رابرداشت . سرازته تراشيده ا ش راخاراندوگفت:
- درست مي فرمائي سالار، ولي اين جواب من نبود
- ازجلگه ي ماروس مي گذريم . ميان برمي زنيم . آبادي هاوگندمزارهارا
وارسي مي كنيم . نان زمستان مان رادرمياوريم وبرمي گرديم ولايت مان .
زن وبچه هارسيدند. آبي به سرورويشان زدند. زن دائي به دودخترده- دوازده
ساله وپسربچه ي هشت ده ساله گفت :
-زودهيزم وشاخه خشكه جمع كنيد، تادودودم چاي رابلندكنيم . هركي هيزم
بهتروبيشتري بياره ،يك پيالـه چاي بيشترمي گيره .
بعدازچندپياله چاي ، نان وماست خيكي راتوهم پيچيدندوخوردند. دائي به كوله
بارتكيه كردوريسمان رااززيربغلش گذراندوروسينه ا ش سفت كرد. بلندشدوگفت :
-راه بيفتيد، تا شب نرسيده ، بايس جائي بيتوته كنيم.
سينه كش راه را، روبه دامنه ي كوه ، زيرگام گرفت . دائي يك ميدان اسب دواني
رفته بودكه گروه راه افتاد.
*
خورشيدتواقيانوس خوني مغرب غوطه مي خوردكه به كنارگندم زار وسيعي بردامنه هاي
دوطرف دره ي كم شيبي رسيدند. پنج جوان دست ازدروكشيده بودندوته دره ،
دركنارچشمه ي كم آبي گردوخاك ازســروصورت شان مي شستند. دروگرها زن وبچه
هاراوارسي وبه هم نگاه كردند.مردهاي گروه دركنارچشمـه ايستادند.صفائي روبه
دروگرهاكردوگفت :
- مانده نباشيد!
يكي ازدروگرهاي ميانه سال ، آب سروصورتش را باشالگردن خشك كردوجواب داد:
- سلامت باشيد. ازاين طرف ها! شبانه عازم كجائيد؟
صفائي دركنارمردچندك زدوچپقي چاق كرد. دو-سه پك پرنفس زدودودش رادرآورد. ته
دسته چپق رابه گونه اش كشيدوبه مردتعارف كردوگفت :
- ميريم دنبال دروگري . مي گويندآن طرف هاوضع آب وباران خوب بوده و غله
ومحصول خوب عمل آمده شايديكي
–
دوماه دروكنيم .
-صداي دهل شنفتن ازدورخوش است . امسال هيچ جاوضع محصول چنگي به دل نميزنه .
جوان هادرچندقدمي آن ها، دورهم جمع شدندوآرام ، پچپچه مي كردند. يكي ازآن
ها، كه گويامالك گندمزاربود،گفت :
-مي توانيديك هفته اين جامشغول باشيد. هرچي دروگرهاي خودمان مي گيرند، به شماهم
مي دهم .
صفائي روبه دائي ومحمدكردوآرام گفت :
- نظر شماچيه ؟
دائي عمامه ا ش راروسرسفت كردوگفت :
- من كه حرفي ندارم .
محمدجوان هاراپائيد، سرش راپائين گرفت وگفت :
-من هم طابعم . اگردائي صلاح ميدانه، قبول دارم .
صفائي به طرف مردبرگشت . چپق را، كه به طرفش دراز شده بود، گرفت وگفت :
-قبول داريم . گندم تان كه خرمن شد، ميريم . شب راكجابيتوته كينم ؟
-هرجادلتان خواست يله شيد.
- براي شام وغيره بايس به آب نزديك باشيم .
- ده
–
بيست قدم پائين تر،كنارجوي بساط پـهن كنيد.
گروه خودراجمع وجوركرد. ازدروگرهاي جوان فاصله گرفت .زمين كنارجوي باريك
راصاف كردند.كوله بارهارابازوگليم وگپه هاراپـهن كردند. زن دائي ومريم باكمك
بچه ها، زيركتري هاراآتش وچاي راآماده كردند.
خورشيدسينه روقله ي كوه هاي مغرب مي سائيد. صفائي چپق بعدازچايش راچاق ودودمي
كرد.بچه هــاردپائين پاي بزرگ ترهادراز مي كشيدند، كه دروگرميايه سال نزديك
شدودست صفائي راگرفت وكناركشيد.پـهلوش چندك زد. چپقش راگرفت ويكي
–
دوپك سنگين زدوگفت :
-عجب دوره ي آخرالزماني شده! اين جوان هاي تخم حرام خيلي پچپچه مي كنند.
انگاربرنامه هائي دارند.صلاح نميدانم امشب اين جابمانيد. تاهواتاريك نشده ،
باروبنديل تان راجمع كنيدوراه بيفتيد. عجله كنيد، شب رامي توانيدتوآبادي پشت
تپه هاي روبه رو اطراق كنيد…
*
تمام گندم زارهاي بين راه راتاحول وحوش قوچان ، سركشي كردند. محصول چنگي به
دل نمي زدوبــه دروگرغريبه احتياجي نبود. هيچ كدام ازمردهامشغول درونشد. داس
هابرگل كوله بارهاآويخته ماندند. قند وچاي وآذوقه فروكش كرد. ته مانده ي پول
هارامختصري قندوچاي خريدندوراه رفته رابرگشتند.
روزازنصفه گذشته بودكه دائي مورموري درزيرپوست خودحس كردوپشت بندش ، تنش
گرفتارتوفان تب ولرزشد. درپناه ديواريك آبادي كنارراه ، درازبه دراز افتاد.
كوله بارش رابازكردندولحاف وگليم ها راروش كشيدند. توصلات تابستان ودرزيرتمام
پوشش ها، لغوه دندان هاش رابه هم مي كوبيد.يكي
–
دوساعت لرزيدوبعدتب گريبانگيرش شد. سينه ي شعله ورش ، صورتش راگلگون كردولحاف
وگليم رااز خود دوركرد.
تب دوساعته، چشم هاش رادوپياله ي خون كرد. تب كه رهاش كرد، درجانشست وكتري آب
راگرفت ويك نفس سركشيد. صفائي ، كه دركناردائي نشسته بودواورامي پائيد،
چندسرچپق دودكرد، به خودپيچيدوگفت :
- روزمان هدررفت . زن دائي بساط راجمع كن!چيزي نداريم . معطل كنيم ، بچه
هاراتلف مي كنيم .
دائي زانوزدوكوله بارش رابه پشتش بستند. بلندكه شد، زانوهاش لرزيدند. پسرهشت
–
ده ساله دستش راگرفت ودنبال خودكشيد. دائي به پسرپابرهنه گفت :
-هرچي مي تواني ، تندبرو.تب ولرزكه برسه، باز دراز به دراز ميافتم .
باسرعت مي رفتند. خورشيدبه طرف مغرب سرازيرشده بودكه بازلغوه گوشت واستخوان
دائي رادرهــم پيچاندوروخاك كنار راه درازش كرد. دوباره تمام پوشش هاراروش
انداختند. يكي
–
دوساعت بعدتب آتش به درونش انداخت . پاسي ازشب گذشته آرام گرفت. هركس لقمه اي
نان خوردوپياله اي چاي سركشيدودركنارهم دراز كشيدند.
صفائي دركناردخترش زانوتوبغل گرفته بودوچپق دودمي كرد. قندوچاي وآذوقه ته
كشيده بودوپولي توجبيب نداشت. گروه رااوراهي سفروبيابان كرده بود. حسابش غلط
ازآ ب درآمده بود. بيماري دائي سابقه داشت .يكي
–
دوهفته، شبانه روز ، دو- سه مرتبه دچارتب ولرز مي شد.
*
يك ميدان اسب دواني به آبادي مانده، تب ولرز گريبان دائي راگرفت. دستش تودست
پسرش بود. به اوگفت :
-نگذاربيفتم پسرجان ! بايس تاكنارآبادي برساينم ! باقيمانده ي امروزوامشب رامي
مانيم . جان رفتن ندارم ديگر.
دائي درزيرچنارپربرگ نقش زمين شدوجل وگليم راروش كشيدند. صفائي كوله بارش
رازمين نگذاشت وگفت :
- ماميريم گشتي بزنيم ودكان آبادي راپيداكنيم .
دست دخترش راگرفت ودرميان كلبه هاي كلوخي ازنظر پنهان شدند. دكان آبادي
راپيداكرد. توبره پشـتي پشمي چندرنگ تركمني ا ش رافروخت . دوعددنان خريد، يكي
رابه دخترش دادويكي راخودتكه تكه كردوبه دهنش چپاند. ازطرف ديگرآبادي ودورازچشم
گروه ، خودرابه كنارجاده رساندوسواراولين اتوبوس شدورفت.
تب ولرزدائي فروكش كردودرجانشست وگفت :
-دهن وگلوم شده چوب خشك . يك پياله چاي حالم راجامياره !
زن دائي آهي كشيدوگفت :
- قندوچاي نداريم ديگر!
سرش رابه دائي نزديك كردوگفت :
- آردوآذوقه م تمام شده ! چي كنم ؟
دائي صداي ضعيف خودراپائين ترآوردوگفت:
- محمدومريم وضع شان بهتره ، شايدچيزي داشته باشند.
- چيزي ندارند.
- چيزبدردخوري مانده، ببردكان آبادي بفروش .
- محمديكي ازپتوهاش رابرده كه بفروشه وهنوز برنگشته . امشب
وفرداراگذرانديم ، فرداشب وروز هاي بعدچي كاركنيم ؟
- دل داريم ميدي زن ! امشب وفردارابگذران ، خدابزرگه
!
*
دوشبانه روز بعد، طرف هاي عصر، باز تب ولرزدائي رادركناراستخريك آبادي به
زيرگليم كشاند. محمدكوله بارش را، كه تنهايك پتووداس بود، زمين نگذاشت وگفت :
- ماميريم توآبادي گشتي بزنيم ودكان راپيداكنيم .
پتووداسش رابه دكاندارفروخت . دوعددنان وچندگردوخريد. گردوهاراشكستندومغزشان
رالاي نان گذا شتندوتكه تكه به دهن شان چپاندند. محمدچندلقمه ي كله كلاغي ،
جويده
–
نجويده ، قورت دادوگفت :
- گفتم كه ، يكي
–
دوروز ديگرهم باپول اين هااداره شان كنيم ، بعدش چي ؟ اين چندرغاز هم تمام
ميشـه وگشنه مي مانيم . لااقل كرايه ي اتوبوس مان ميشه . اكبرآبادي اصرارداشت
درخت وباغش راجمع آوري واداره كنم.يك اطاق نقلي توباغ داره ، تابستان راآن
جاساكن مي شيم وازپائيز هم ميشم يك مرده دهقانـش .
مريم نان وگردورا تمام كرد. دركنارجوي آب روان چندك زدوچندكف دست آب هورت
كشيدوگفت :
- بابام حالش تعريفي نداره، بچه هاكوچكندوننه م يكه ست ،چي بلائي سرشان
مياد؟
-ازدست ماچي كاري ورمياد؟ آدميزادمجبوركه بشه ، اززيرسنگ نان درمياره .
چشم زن دائي به كلبه هاخيره مانده بود. دائي بعدازتب ولرز، درجانشست وگفت :
-زن،چاي كه نداريم ، لااقل يك پياله آب به من برسان !محمدومريم پيداشان نيست ؟
-رفتندتوآبادي دكان راپيداكنند. انگارآن هاهم ، مثل صفائي ، رفتند.
بچه هافاصله گرفته بودند.نزديك يك كپه بچه وايستاده بودندونگاهشان مي
كردند. جرات نداشتندقاطـي آن هاشوند. دائي تكه چوبي برداشت وخاك
راكلاشاندوزيرلب من من كرد:
- بچه هارابفرست درخانه ها!
…
توگرگ هازندگي نمي كنيم كه !…
دانه هاي درشت عرق پيشاني وگونه هاي خشكيده ي دائي رادرخودگرفت . زن دائي
كيسه كرباسي چركمرده اي رابرداشت وروازدائي برگرداندوبه طرف بچه هارفت. دست بچه
هاراگرفت وراه افتادو درهواي
گرگ وميش ، درميان كلبه هاگم شدند..
*
زن دائي كيسه ي ورم كرده رادركنارشوهرش گذاشت . دائي هنوز زمين رامي
كلاشاند.بچه ها هركدام يك تكه نان به نيش مي كشيدند. زن دائي مـچ اوراگرفت وگفت
:
-تب كه نداري ، پس چرابازهم توعرق غرقي ؟ بلندشوبريم كناراستخر ، آبي به دست
وصورتت بزن ، خنكت مي كنه!…
|