|
محمّد رضايي
روشن
پروانه هاي
كاغذي
تنهايي
زني است تكيه داده بر ديوار
نگاهش به دري نيمه باز
كه زماني گشوده شد.
جاده ها گنگي
را در گوش زمزمه مي كردند. جاده هاي تو در تو. پيچ در پيچ و بي انتها. خانه ها
سر به فلك كشيده اند. با روزنه هايي مانند پنجره. و غوغايي خلوت كرده در پس
چهره شان. بي صدا. بي فروغ.
در خانه
هايي كه اتاقي بيش نيستند، شعر خوانده نمي شود . روح شاعرانه همچون سيبي
پلاسيده در بشقاب مهمان جا خوش كرده است.
دينگ...
دينگ... دينگ... و ساعت مي نوازد. براي بارها و بارها. شايد هنوز آنجا در
بالاترين طبقة آن خانه در وسط شهر كه سر به فلك ترين است و شيشه اي اتاقي
باشد. اتاقي غرق در باغي رويايي. هست. شايدها بايد مي شوند اگر فكرش از ذهن گذر
كند. و بي ترديد در گوشة اين اتاق، اين اتاق سبز، ميزي هست. ميزي كه بتوان رويش
سر خم كرد و گريست. ميز، ميز تحرير است. نه ميزي براي صرف غذا، نه ميزي براي
تزيين اتاق و نه هيچ يك از ميزهايي كه ساخته و استفاده مي شود... يك ميز تحرير.
نبايد
گريست. ولي اشك مي آيد، آن زمان كه تنهايي را در باغ اتاق لمس مي كند. باغ درخت
دارد. گل هم و پروانه. كوچك و بزرگ. زشت و زيبا.
دينگ...
دينگ... دينگ... سر بلند مي كند. نگاهش به قابي مي افتد: به دختركي خوش صدا،
ولي دلهره آور. مثل صداي ساعت. راستي چقدر دلش مي خواست ساعت از حركت باز
ايستد. براي لحظه اي. آموزگار گفته بود اين امكان ندارد مگر آنكه او بخواهد.
غبار سحر
آميز يك روز_ سرد يا گرم_ گيج كننده است... كوچه ها باريكن... دكونا بسته اس...
دينگ... دينگ... مي چرخد و همراه با گل هاي آسمان مي پرد. نمي پرد. او خيال مي
كند كه مي پرد. او وقتي پريده است كه پايين نيايد. در مي زنند. افسوس كه دخترك
توي قاب نيست: سلام!
اين يعني
دوستت دارم. يعني زندگي بايد كرد حتّي اگر من دخترك خوش صداي توي قاب نباشم...
هم صداي بي صدايي كه مي توانم باشم... براي تو.
در را نمي
بندد. كسي هم نمي آيد داخل. در باز است و واژگون. پروانه ها رفته اند. او
تنهاست. او همواره تنهاست. كسي نمي آيد. بايد دعوتنامه اي بفرستد. براي تمام
انسان ها. نه هر كسي! نه هر ميمون انسان نمايي! براي همة آنهايي كه مي دانند
تنهايند. براي هر كه قاب خاموشي دارد.
يك چمدان يا
يك بقچه يا يك هيچ. سفر بايد كرد. بسيار. او راه مي رود همراه با جاده. تو در
تو. پيچ در پيچ. بي انتها. با يك دنيا دعوتنامه.
:سلام.
صداي گنجشكي
است. جفتش را خورده اند.
: دعوتنامه
نمي خواهي؟
- براي چه؟
: براي باغ
من! براي من!... و ميزي براي گريستن؟
گنجشك پرها
را پاك می كند و می پرد. او نگفت ولي شنيدم: ديوانه!
و ساعتش به
صدا در آمد: جينگ... جينگ... جينگ...
خوابيده ام.
شايد_ آه نه! _ بايد كه خواب ديده باشم. بايد؟ ترديد دارم... پروانه ها نيستند
و من هستم. جا مانده ام. تنها، خسته، سرگردان.
در باز شد.
بوي بوسه آمد. بوسه اي به وسعت عشق. صدايش نزدم. خودش آمد. مي آيد. دير يا زود.
قبل يا بعد. فرقي نمي كند. مي آيد . لذّت را به درد مي رساند و درد را لذّت مي
دهد. هستيم. پهلو به پهلو. كيپ تا كيپ. نفس به نفس. بوسه هامان يكي است. او عشق
مي خواهد و من بي نيازش مي كنم. بي هيچ ترديد.
او كه در
قاب است لبخند مي زند. شايد به من. شايد به او كه عكسش را گرفته است. خوش مي
خندد. بازوانش چه نرم است و موهايش چه مست مي كند روح آدم را.
نگو بزرگ
شدم... انسان ها چيزي جز كودكان بزرگ نيستند. ترديد جايز نيست. بازي ادامه
دارد. كلاغ... پر... گنجشك... پر... پروانه... پر...پروانه؟! پروانه كه پر
ندارد؟... پر ندارد ولي پرواز كه مي كند.
عشق و هوس،
دو نقطه بر روي هم اند. اين را رهگذري گفت در گوشش. آن طور خسته، تكيده و...
راستي چه زرد بود روحش!
مه گرفته
است. سرفه مي كند. شايد كه دود است. بايد دود باشد. حسّ غريبي است و ناشناخته.
تجربه نكرده. شنيده است. نچشيده است. سياهي. شايد كه همان دود غليظ باشد. بايد
باشد. نه! بايدي در كار نيست. شايدها را بايد دور ريخت. بايد؟ اَاَاَه...
: بينندگان
گرامي و شنوندگان عزيز... شب بخير.
پس شب شده؟!
اينطور؟ خورشيد رفته است؟ ... دينگ... مگر ساعت چند است!... دينگ... من جا
مانده ام... دينگ... چه غريبانه!... دينگ...دور از پروانه ها... دينگ... روي
تخته اي چوبي... دينگ... اينجا سوزني هست... دينگ... كه از سينه ام گذشته...
دينگ... و به نرمي سكوت بر روي تخته فرو رفته است...جينگ.
جمعه_ قبل از
ظهر
14/5/1384
|