|

داریوش رضوان
نپرسیده ساعتم ،هیچ کس
هیچ زنگی
بوی شماره ی مرا نگرفته است
و هیچ کس
نگفته است ، تا حالا
آقا !!،
ساعت چند است
تا عاشقش شوم
انگار کسی مرا نمی شناسد،
بابا ،!! من رضوانم،
داریوش رضوان.
نه!! ،
شاید هیچ گوشی
بدهکار حنجره ی پاره ام نمی شود
این جهان لعنتی ،
چه دختر بدی بود ،
فهمیدی ؟.
خارج از ریلم کرد و
تنها سوت صدایش
سوسوی چشمانم شد .
ببخشید خانم!! .
بگو که دستهایت قطار ساعت چند است؟
دو خط موازی آقا .
وای چه طولانیست!!!!
عاشقم شدی خانوم ؟
وقتی قطار دستهایت را پرسیدم؟
گم شو .
چه عاشقانه بود/ شدم
(بکارت سبز)
میان انگشتان آن درخت ،
ل
دل سپرده ی دستهائی ام.
با بکارت سبزی ،
دختر همسایه
عاشق همیشگی ام می شود
برای موهای ریخته ام
بر شانه
دعا می کند
شانه مگر می شود!!
این موهای لعنتی
بجز از انگشتان تو .
این عادت ماهیانه ایست
که هر ماه
در خون چشمان برادرم
خودم را
بکشم بالا ،
بکشم سیگار ،
بکشم درد .... بکشم .
آری ،
میان انگشتان آن درخت ،
دل سپرده ی بکارت سبزی ام
پشت دیوار همسایه ،
تا همیشه
برای موهای ریخته ام
دعا کند .
شعرهای پیشین داریوش رضوان در
مانیها
-1
کسی برای ما صدای باد در نمی آورد
گمانا!
ا
گمانا!
ا
گمانا!
ا
ما کِی حریم روسری ات
را شکستیم
کِی بی وجود "خود
کنار کاسهء چشمانت
نشستیم،
آب
شدیم
قطره
قطره
قطره
یا
عسل نوشیدیم
ذرّه ـ ذرّه از جام دیده گان
تو،
دختـــــــر !!!؟؟.
کیف دستی ات
پر
از زیبائی پرنده گانُ
هیچ وقت اسرارت،
به
هیچ کس نگفته ایم
نگفته ایم که:
ا
رنگ طلائی گیسوانت
چگونه رنگ می بازد،
من
مرز لبانت را می فهمم
وچشمانت را میدانم
تا
چه حدّی کشیده میشود
وقتی امتداد نگاهت را مرور
میکنم.
تو
مداد به ابرویت آغشته نمی
کنی
می دانم.
ا
پیکاسوی عزیز!!
ا
خواهش میکنم،
زلفان عزیزت را با شانهء من
ـ
شانه کن،
شانه به شانه
لطفاْ.
ا
***
-2
یکشنبه های هر روز بی تو را
کلیسای بی حضورت،
راستی!!
ا
این اطلاعیه را به خودتان بچسبانید ــ
اتهام قتل مادرم،
پنجشنبه ــــ تشییع میشود،
تا
کلیسای بی حضورت ،
ببندند به پای کسی
که
دامنش،
چپ چین تمام طاقدیس سینه ات بود.
ا
یکشنبه های خالی از تو ـ
برای هیچ کسی کلاس نمیگذارم
غیبت آقای مسیح را چه کسی رد کرده است؟
پشت این دفتر بی نام و نشان،
امضاءی تاری بود
که هی مینواخت و
خون شقیقه هایش
اثر انگشت هر چه شقایق.
ا
بیا برای تو هم ،
اثر انگشتی بگذارم.
ا

راه عبور آب
را
بر چهره
میکشم
با گاو آهن
خودم و انگشتانم
وقتی اثر
انگشتت،
روی چوبهء
دار می افتد
پایت را ـــ
از خانه ام
می بُرند و
اتهام سنگینی
روی شانهء خیابان در گذر است،
سرد
سنگین
آب روی دیوار
کوتاه میرود و
با گذری سرد
مرور باغچهء
پیراهنت
یادم می افتد
من زندگی ام
به آبیاری درختان گذشته است
با خنده های
بی ربط
با شکستن
چوبی در اعصاب خردمان
و شستن کهنه
های پارسال
برای عید
فردا.
بی هیچ اثر
انگشتی
جایم را جمع
میکنم و
راه عبور آب
را
بر چهره
میکشم
با گاو
آهن خودم و انگشتانم.
|