|
برای چه ؟
هومن عزیزی
- چیزها کهنه می شوند پیر بی مصرف
توتون ِ قاچاقی ِ بی مصرف اتاق های بسته پرچم ها مرده ها نشریات مجسمه ها
پرده ی سفید زرد شد آیینه و صورت در آن خراشیده شدند لابلای لباس زیبایی که آن شب پوشیده بودی بید لانه کرده
کافه ی کنج خیابان بسته بالکن میان گزنه ها فروریخته مجسمه آلتش را در باغ گم کرده ...
پس دیگر چه چیز مانده برای تاسف ؟ چه چیز برای نفرت ؟ برای آزادی برای اسارت
قاشق های نقره پس انداز دندان ِ طلای زن ِ مرده آفتاب ... دو شمعدان روی میز آسپیرین ها عشق ؟ شعر ؟
ژوئیه ی آفتابی ... نان را در دستمال می پیچیدند ... قایق کوچک حرکت می کرد ... داشتند روزنامه را وسط آب در یک کلاه پوشالی می سوزاندند ....
|