|
دیدن
هومن عزیزی
سوارکار و اسب به تاخت ... پشت انجیرهای وحشی ...
- او را دیده ام انجیر ِ وحشی را می شناسم اما سوارکار را ...
پرنده پرکشید از بام بر شاخه نشست و باز پرید
پیچ و تاب حوله بر بند رخت موج می زند راه راه های آبی و قرمز و نارنجی ... آنچه هست رقص نامنظم بادست لابلای خطوط ... - حرکاتی که خصمانه به نظر می رسند اما نیستند -
- خوب است که می بینم و هرچه را که نوازندگان کور در پیچ کوچه ها می نوازند اعتراف می کنم
آکاردئون و گیتار صورتک های کهنه ی قهرمانان ترسو آنها بیشتر از ما می ترسند و وانمود می کنند که ....
|