|
کار مقدماتی هومن عزیزی
می نشینند زیر درخت ها زیر خورشید بر مبل های کرباس صندلی ها چارپایه ها پشت سیم ِ خاردار ...
نرد می بازند می خوانند ساکتند نمی شنوند پس زمینه شان باریکه ی دریاست آبی بیرنگ نقره ای ... چهره شان زیباست سوال نمی کنند نمی دانند درخت ها کجا تمام می شوند
پسری لاغر حوله ی کثیف بر شانه خم شد بر کپه ی بطری ها ی خالی لیموناد شیشه هاشان گرم و تیره
|