|
صورت هومن عزیزی
شب ها کوچه ها صورت ها نورها نقاب های مرگ ... دری باز می شود پنجره ای بسته یخچال زن ِ مرده پر از زندگی ... صف کورها در مترو .... - آپارتمان ِ تازه ای بخریم ماشین ِ تازه ای بخریم
سایه ای پشت ِ پرده پنهان سیرک در میدان زوزه ی بلندگوها مردم می دوند می ایستند سرپا غذا می خورند سرپا عشقبازی می کنند ... می گوید : - رو به دیوار – مرگ را چند برابر می کنند
فقط مرده ها درون تابوت مواظبند فقط آنها با چشم های فسفری شب را سوراخ سوراخ می کنند ... از سوراخ ها نگاه کن صورت ها نورها سرنیزه ها اتوبوس ها گیلاس کریستال پله ی آهنی نان چاقو مدفوع استخوان زن مثل ماهی ِ گندیده ی ترکیده گیلاس ِ شکسته پلکان ِ وارونه ....
|