|
دو داستان
از
هدا
رستمی
adineeh@yahoo.com
1. لطفا
آهسته در را ببندید!
در رو محکم
می بندم و پله ها رو سرازير می شم... روی تخت که گربه ام روش حسابی کثافت کاری
کرده دراز می کشم ! کف دو دستم رو روی پيشونی ام می ذارم و به دو طرف می
کشم... حس می کنم درد همراه با دود و بوی گند سوختگی از گوشم بيرون می ياد...
دلم می خواد موهای فرفی ام رو بکشم تا تمام مغزم که حالا رشته رشته شده بکشم
بيرون !!
بوی گند اتاق يادم میندازه که گربه ام رو بعد از دوسال امروز انداختم بيرون و
اون تنها متانت تمام با چشم های سفيدش به من خيره شد .. !
***
جولی صدا
م می زنه..." رئيس کارت داره ! " چه قدر از اين دختره مو بور بدم می یاد... اون
هم فکر کنم... يعنی از وقتی با تمسخر بهم گفت موهات رو طلايی کن شايد بيشتر
دوستت داشته باشه و من زدم تو گوشش بيشتر از من بدش اومده !! دختره ی... !!
وارد اتاق می شم و رئيس بدون سلام و در حالی که قهوه اش رو هورت می کشه و به
چشمام خيره شده بهم می گه : "خانوم شما از امروز ديگه اينجا کاری نداريد.. می
تونيد اتاق رو تخليه کنيد و حقوق اين مدت رو بگيريد و با دوستای همکارتون
خدافظی کنيد ! "از سرديش لجم می گيره... دلم می خواد بهش تف کنم !! نه ! قبلش
بپرسم چــرا؟!...انگار می فهمه... فنجون قهوه اش رو بر ميگردونه و آروم می
گه.." قراره دوست جولی بياد جای شما.. و بعد با صدای بلند تر جوری که حس کردم
تموم خيابون شنيدن گفت : "البته شما می تونيد به جای گارسونی توالت شوی هم بشيد
..اونجا يه جا خال...." که من با عصبانيت محکم در رو می بندم !
***
رفتم
خونشون.. خودش گفته بود که برم... فکر می کردم دوستم داره.. يعنی اين رو هميشه
بهم می گفت... يک سال تمام ! برام يه ليوان ريخت و برای خوش هم...چشماش برق می
زد... ليوان و با تلخی سر کشيدم... انگار يه حسی بهم می گفت يه اتفاق...
آروم صدام کرد... بعد گفت که دوستم نداره ! هيچ وقت دوستم نداشته! از تعجب دهنم
باز مونده بود.. مثل روزی که اومد بهم گفت می خواد با من باشه و من تعجب کردم!
من که نه صورت قشنگی داشتم نه چشمای درشت..يه صورت پهن با يه دماغ گرد گوشتی و
پر از خال های قهوای ... با موهای فرفری قرمز رنگ و ...
داشت همين ها رو به رخم می کشيد... بعد داد زد.. با جولی دوست شدم! حس کردم
اتاق ريخت رو سرم.. بلند شدم و ليوان رو پرت کردم طرفش و داد زدم :کثافــت ! و
به طرف در رفتم...
موزيانه خنديد و آروم گفت..تازه خوابيده ! لطفا آروم در رو ببند !
استکهلم،
شهریور 84
2. چند خط
کج
چوب دراز
داخل ماسه ها که بی
سایه
می شد و گرما شکل عرق دانه دانه می چکيد، می
رفتیم
وبالای
آن شيب تند
داغ
می
نشستیم...
برادرم
که
طبعش
گرم تر
از
من بود
این
جور وقت ها تمام اتصالات
درونی اش
مختل می شد و به نوعی تفريح من می شد !
می
نشستیم
و کشتی
های
به ظاهر
کالابری
را نگاه می کرديم و آدم
های
دولا
دولا را
که حتی
نفسشان
هم قطع کرده
بودند
که کسی
نفهمد
آدمند... و گاهی هم
خودمان
را يادمان می آمد که فجيع تر
از این
ها رسيديم... يعنی
نرسیدیم،
ماندیم!
گاهی هم برادرم می رفت و چند آبجو می دزديد... می رفتيم و با خنده سر می کشيديم
شان... تلخ بودند و گس !
چند دقيقه که می
گذشت دلمان
مثل
لباسشویی
می پيچيد و من می ديدم که برادرم دراز می شود و پاهايش آب می رود و
سرش
مثل بادبادک اين طرف و آن طرف می رود ! بعد مثل همیشه
می پرسیدم
: چرا
اینجا
رو شهر الاغ ها می گن؟ من که تا حالا الاغی نديدم.. و او اول نگاهم می کرد و من
می ديدم که چگونه دنبال نقطه
سیاه
می گردد که نيست و بعد مثل
همیشه
جواب می داد نه
الاغ
! اين ها خودشان
الاغ
اند... ديگر الاغ بياورند چه کار ! و بعد مثل اينکه می
خواست
حرف خودش
را به
خودش
ثابت کند خيره به دريا نگاه می کرد !
گاهی هم که زياد می خورد و گرم می شد گريه می کرد... اما من.. خيلی دلم می
خواست
گريه کنم
اما نمیشد
! نمی توانستم...
هيچ وقت گريه نکردم...حتی وقتی به
اینجا رسیدیم و
جایی
نداشتیم
و چیزی
برای خوردن
هم... گريه نکردم !
حتی آن روز که مادرم مرا که هنوز در پارچه
سفیدی
می پيچیدند
به گوشه
دیوار
پرت کرد و
رفت
برای همیشه...مطمئنم
که گريه نکردم !
حتی آن روز که پدرم ما
را رساند
به مرز و گفت از اينجا که مستقيم برويد می رسيد ! و من دلم می
خواست برای
خریت
خودمان
گريه کنم
ولی
حتی برای اینکه
پدر را
..که نه ! پدر نامش نبود ...عصبانی
کنم که دستان سنگينش نوازشم کند به او گفتم " حروم زاده !"
او اما خندید
! من هم... خودم می دانستم من هم مثل او... !
و آن روز... وقتی که باز
آبجو دزدیدیم
و خورديم و برادرم رفت که خنک تر شود و من ديدم که چگونه از آن بالا با سينه
روی آب پهن شد و مُرد.. گريه نکردم ! گريه ...
ولی آن روز که رفتم ملکه خانه شيخ نشينی يا شيخ نشين ها ،(چه فرق می کند يک نفر
يا چند نفر وقتی نه مادرت مقدس بود و نه يادت دادند که هر کسی مقدس به دنيا می
ايد حتی... ) باشم هم گريه نکردم...
اما
خودم دیدم
پيرزن
اهل یوگوسلاوی
همسایه
مان
که مثل همه الاغ ها مسافر شهر الاغ ها بود گريه می کرد برايم ! گريه می کرد...
تهران،
تیر 84
|