|

هدا رستمی
بر صندلی ها موريانه زدهی زندگی نشسته ام
و حساب می کنم...
ل
هشت
ساعت
خنديده ام...
ل
هشت
ساعت گريسته ام ٫
ل
وهشت
ساعت خوابيده ام !
و روی تاريخ عمر٫ امروز را خط می زنم !
ل
بهمن 83
شعرهای پیشین هدا رستمی در
مانیها
پابرهنه
در خيال
من
دخترک زندانی ِقصرعاجم
که
آسمان پشت پنجره
ام را
باد برده
است...
و
هنوز نمی
دانم
کدام فرشته ي بال شکسته
گیسوی شبم
را با گریه بافته.
من
خدای سایه های تکرار کاهی رنگم...
من نقش برهنه ء
ماه ام بر سطح برکه،
آنجا که نور با زمین هم آغوش می شود...
من صدای شکوفه
ام
وقتی که می زايد ...
******
روزی سایه ام که به
خواب
رفت
خودم را می
دزدم
و پشت پلکهای
مرطوب پسرک
همسایه،
پنهان می کنم
تا شب که چشم
هایش
می بارد
بروم و
با اشک
هایش
چشمان خدا را بشویم...
استکهلم،فروردین 84
2.
کابوس
کابوس من شبیه
زنی است
که پناه برده به گوشه ای
که چسبیده به دنیا...
و تمام دیوارش
را نوشته هایی نمور پر کرده اند
که هزار سال است
بی وقفه هوا می خواهند ...
زنی که تمام
ثانیه ها را
پشت سرش خفه کرده است
مبادا بیدار شوند کودکان احساسش !
کابوس من شبیه
بارانی است
از خون زنی
که از هر قطره اش درختی می روید
بر انحنای پیشانی تاریخ...
خونی که می چکد
از دستان چرکین تعصب !
استکهلم
،اریبهشت 84
3.ایستگاه
مسافرانی بی
مقصد—
وصندلی هایی
که از ازل ِ خاطره ام،
جایی نداشتند!
کودکی
گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...
جوانی،
--دست در زیر
چانه —
بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد...
پیرزنی
دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه
پیاله ای خاموش...
وپُر—
از خالی ِ رویا.
من اما...
هنوزایستاده
در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم فریادی می سازم:
«آقا همین
ایستگاه جهان نگه دار...
پیاده می شم!»
استکهلم ،آذر
83
|