|
اصول هومن عزیزی
ناشیانه تکمه ها را یک یک به کتش می دوزد با سوزنی بزرگ نخی ضخیم با خودش حرف می زند : « نانت را خورده ای ؟ توانستی دست دراز کنی ؟ حرف بزنی ؟ یادت بود از پنجره نگاه کنی ؟ وقتی که به در زدند لبخند زدی ؟
اگر چه مرگ همیشه هست اما آزادی مهم ترست !
|